وقتی راه میرفتم، بهنظرم میرسید در شهری غریبهام و شخص دیگری شدهام. تصویر همهٔ آنچه از دوران کودکی و این سالهای اخیر تا زمان آشناییام با ژیزل بر من گذشته بود از هم گسیخت و ذراتش آرام از من دور میشدند. آنچنان محو میشدند که گاهی سعی میکردم آنها را بگیرم تا ناپدید نشوند؛ سالهایی که در کالج گذراندم، نیمرخ پدرم با کت سُرمهای، مادرم، گرابلی و انعکاس نور قایق تفریحی روی سقف اتاق...