جملات زیبای کتاب خون‌مردگی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون‌مردگی
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب خون‌مردگی

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۲۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
الهام فلاح
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
n re
۷
«خوبه که آدم یه وقتایی خودشو نشناسه.»
n re
۶
لعنت خدا به ای جنگ.
n re
۴
«خدا به همه‌چیز عالمه. فضول نمی‌خواد. هر وقت خواست، دستتِ ببر بالا. خودش می‌ده، خودش می‌گیره. تو مَردی، همی‌جور تو همین بمب و موشک زندگیتِ بکن، بعدش بگو اَنَا رَجُل.»
n re
۳
«متنفرُم که هیچ‌وقت نمی‌تونُم حرف رو حرفت بیارُم.»
n re
۲
دختروپسر توی هم می‌لولیدند و خنده‌شان به‌راه بود. اُم‌ریحان زیرلب گفت «خدا می‌دونه چرا زیر ای موشک‌بارون به دنیا اومدین. تا طفلین بخندین که معلوم نیست عاقبت‌تون چه می‌شه.»
n re
۲
دنیا دست ظالمه. سی همین هر چارگوشه‌ش جنگه.»
خدیجه حسینی
۲
برهان از مردی که داشت موهای پیرزن را می‌چپاند زیر روسری پرسید «انگشتش چی شده؟» مرد خیلی راحت گفت «کارگری خونهٔ مردم. ساتور.» جوری خلاصه و خالی از احساس که پیدا بود دیگر خاطرهٔ ایثار مادر حسابی خاک‌گرفته و بی‌رنگ شده.
n re
۱
«چرا نمک به زخمش می‌زنی؟» نجلا گفت «پس تو هم فهمیدی که پسر نداشتن عینهو زخمه برای مرد عرب؟» هر دو ساکت شدند. انگار برای دو زن عرب هیچ حرفی برای گفتن نیست وقتی سایهٔ غم نداشتن پسر و برادر افتاده باشد به زندگی‌شان.
n re
۱
ابتسام دست از کف‌مالی کردن سر بچه کشید و رفت توی فکر. بچه به نق‌نق افتاد. ابتسام پرسید «هان؟ کف رفته تو چِشِت؟ می‌سوزه، نه؟ جنگ هم همی‌جوره. اما جای چشم، خانمان آدمو می‌سوزونه. قلب آدم
n re
۱
«باورت می‌شه جنگ تموم شده دکتر کنانی؟ عین برفی که بند بیاد و گِل‌مالی بشه. بعدشم آب شه و بره.»
n re
۱
بی‌اختیار زانو خماند و نشست، انگار دستی از غیب زانوهاش را شکسته باشد.
n re
۱
حال عجیبی بود که نمی‌شد اسمی رویش گذاشت. اما هر طور حساب می‌کردی غمش به هر چیز دیگری که بود می‌چربید. به ترس، به بهت، به کابوس‌زدگی
n re
۱
«تو ای شهر آزاد هم باشی انگار اسیری، وای به حال او که ای‌جا اومد به‌اسارت. بسوزه پدر جنگ
n re
۱
«تاریخ تکرار می‌شه. بغداد شده خرمشهر. شده آبادان. شده خرابه.» ناجیه گفت «اطفال‌شون هم تو تقاص پس دادن شریک اجدادشون شدن. نه؟» ابتسام گفت «تا بوده همین بوده. برای هر ظلم و معصیتی هفت نسل باید تقاص بدن. مونده حالا...»
n re
۱
جنگ خانمان آدمو می‌سوزونه. قلب آدم. حالا هر جا که می‌خواد باشه. چه تو خرمشهر، چه تو بغداد و سامرا. خودت خوب می‌فهمی چی می‌گُم.»
محمدرجا صاحبدل
۱
ابتسام دست از کف‌مالی کردن سر بچه کشید و رفت توی فکر. بچه به نق‌نق افتاد. ابتسام پرسید «هان؟ کف رفته تو چِشِت؟ می‌سوزه، نه؟ جنگ هم همی‌جوره. اما جای چشم، خانمان آدمو می‌سوزونه. قلب آدم. اینایی که می‌گُم می‌فهمی؟» بچه گریه‌اش بلندتر شد.
خدیجه حسینی
۱
خورشید تفتیده‌ای که داشت آخرین زورش را می‌زد سرخی‌اش را از ته دریا می‌ریخت توی چشم برهان.
خدیجه حسینی
۱
چشمش بسته بود اما دلش به خواب نبود انگار. عینهو دل خوزستان.
دردونه
۰
«آخرش همهٔ زن‌های خوزستان می‌شن اُم‌ودود، اگه توی بمباران نمیرن.»
دردونه
۰
که ببردت جایی که زمستونش برف بباره.