من باید همهچیز را با آرامش از سَر بسازم، بدون عجله. وقت دارم. میبینی، از همین حالا یک شغل دارم، مگر نه؟ مسکن و چیزی برای خوردن دارم، میبینی میهتک. همهچیز روبهراه است. حالا نگاه کن ببین بعدش چی میشود. خانواده ــ آنتونی یکی از انگشتانش را خم کرد ــ و خانهای کوچک از خودم. میهتک این چیزیست که برایم از همهچی مهمتر است. تابهحال هیچوقت نداشتهامش.»
سرکارگر که مجذوب کلام آنتونی شده بود ناگهان گفت: «درست است.»
آنتونی دو انگشت دیگرش را هم خم کرد و ادامه داد: «زن، چند بچه، ناهار با خانواده. همیشه در خانه. بله، در خانه! نه در میخانه، نه در غذاخوری! بعدِ کار، استراحت در خانه، با بچههایی که دور آدم را میگیرند. یکشنبهها گردش. یک سیگار بعدِ غذا. غذا هم همیشه در خانه. یک زنِ خانهدار. تمام درآمدم را میدهم به او، فقط پولِ سیگار خریدن را نگه میدارم. کار... خانه... زن و بچه... آرامش، آه!»