جملات زیبای کتاب کیوتو | طاقچه
تصویر جلد کتاب کیوتوsubscriptionAvailable

کتاب کیوتو

نوع کتاب
۳.۷(از ۱۹ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Khorshid Sani
۳
البته جیرجیرک‌ها برای انکار جهان وارد شیشه نشده بودند. شاید نمی‌دانستند کجا هستند و همین‌طور به زندگی ادامه می‌دادند.
صاد
۲
شهر همان‌طور بود که باید می‌بود... ساکت و هنوز در خواب.
kia
۲
«درست نمی‌گم؟ بچه‌ای که مثل درخت‌های سرو باشه، خیلی دوست‌داشتنی و شیرینه. اما همچین بچه‌ای وجود نداره؛ و اگه هم وجود داشت، خیلی وقت‌ها از این‌که این‌جوریه رنج می‌بُرد. فکر کنم مهم اینه که یه درخت رشد کنه، خم شدن یا پیچ‌وتاب خوردنش مهم نیست. یه نگاه به درخت افرای پیر باغ‌مون بنداز!»
شهرام صفاری زاده
۱
می‌خواست عرق سردی را که داشت روی پیشانی و گردنش می‌نشست، پاک کند. دستش را در جیبش فرو برد و متوجه دستمال نائه‌کو شد. نفس چیه‌کو در سینه‌اش حبس شد. دستمال از اشک‌های نائه‌کو مرطوب بود. نمی‌دانست باید چه‌کار کند. باید آن را بیرون می‌انداخت یا نه؟ دستمال را کف دستش مچاله و با آن پیشانی‌اش را پاک کرد. حس کرد اشک‌های نائه‌کو، به سمت چشم‌های او سرازیر شده‌اند.
شهرام صفاری زاده
۱
هیدئو دلش می‌خواست نائه‌کو حوله را از روی سرش بردارد تا او یک‌بار دیگر موهایش را که روی پشتش ریخته ببیند؛ اما رویش نمی‌شد این را به نائه‌کو بگوید. کوه‌های سمت غربی درهٔ باریک، کم‌کم داشتند تاریک می‌شدند.
شهرام صفاری زاده
۱
گونه‌های نائه‌کو یک لحظه سرخ شد و بعد به نشانهٔ تأیید سرش را محکم تکان داد. درخت کوچکی آن‌طرف، لب آب بود. انعکاس برگ‌های قرمزش در جریان آب رود می‌لرزید.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
شین ئی‌چی به بنفشه‌ها اشاره کرد؛ «ریوسوکه! اون بنفشه‌های روی تنهٔ افرا رو ببین. دوتا بنفشه هستن. چند سال پیش، چیه‌کو می‌گفت که این دوتا بنفشه مثل دوتا عاشق هستن. هر چند به‌هم نزدیکن، اما نمی‌تونن همدیگه رو ببینن.»
Khorshid Sani
۰
چیه‌کو، افسانهٔ چینی دنیای درون شیشه را شنیده بود.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
گاهی از زندگی بنفشه‌ها در عجب بود و گاهی از تنهایی‌شان غمگین. «توی همچین جایی به دنیا بیای و زندگی کنی...»
kia
۰
«از آدم‌ها بدت می‌آد؟» نائه‌کو جواب داد «من عاشق مردُمم. هیچ‌چیز رو به اندازهٔ آدم‌ها دوست ندارم؛ اما می‌گم اگه آدمی روی زمین نبود، چی می‌شد؟ بعد از این‌که یه چرت توی کوهستان می‌زنم، همچین فکرهایی به ذهنم می‌رسه.» «این فکرها به خاطر یه‌جور بدبینی نیست؟» «از بدبینی متنفرم. از این‌که هر روز این‌جا کار می‌کنم، لذت می‌برم... اما از کارهای آدم‌ها تعجب می‌کنم.» ناگهان بیشهٔ سرو تاریک شد.
kia
۰
هیدئو! چیه‌کو یه آدم معمولیه و بالاخره یه روزی پیر می‌شه.» «برای همینه که می‌گم گل‌های لاله با طراوتن.» قدرتی به صدای هیدئو آمد و ادامه داد «اون‌ها فقط یه مدت کوتاه گُل می‌دن؛ اما با تمام قدرت‌شون می‌شکفن. حالا دورهٔ اون‌هاست.» تاکی‌چیرو دوباره به سمت هیدئو برگشت؛ «درسته.» «من به عنوان یه بافنده فکر نمی‌کنم که کارم رو باید به نوه‌هام منتقل کنم. فقط به الان فکر می‌کنم... کمربندهایی می‌بافم که یه دختر می‌تونه با پوشیدنش، حتا برای یه سال هم که شده خوشحال باشه.» «طرز فکر خوبیه.»
Rahele Kia
۰
شین ئی‌چی آهسته گفت «سرراهی؟!... چیه‌کو! تو فکر می‌کنی یه بچهٔ سرراهی هستی؟ اگه تو سرراهی هستی، خُب منم هستم... از لحاظ روحی... احتمالاً همهٔ آدم‌ها بچه‌های سرراهی هستن. به دنیا اومدن، مثل اینه که خدا آدم رو روی این زمین رها می‌کنه.»
Rahele Kia
۰
با این‌که تابستان بود، اما باران کوهستانی دست‌های چیه‌کو را سرد کرده بود. نائه‌کو، چیه‌کو را از سرتاپا پوشاند و به این ترتیب گرمای تن نائه‌کو در اعماق بدن چیه‌کو پخش شد. این گرما به شکل غیرقابل‌وصفی صمیمانه بود. چیه‌کو چند لحظه چشمانش را با افکاری شاد بسته نگه داشت و دوباره گفت «ممنونم نائه‌کو. حس می‌کنم این کار رو تو رحم مادرمون هم برام انجام می‌دادی.»
samas62
۰
شین ئی‌چی آهسته گفت «سرراهی؟!... چیه‌کو! تو فکر می‌کنی یه بچهٔ سرراهی هستی؟ اگه تو سرراهی هستی، خُب منم هستم... از لحاظ روحی... احتمالاً همهٔ آدم‌ها بچه‌های سرراهی هستن. به دنیا اومدن، مثل اینه که خدا آدم رو روی این زمین رها می‌کنه.»
jamegrak
۰
اگه تو سرراهی هستی، خُب منم هستم... از لحاظ روحی... احتمالاً همهٔ آدم‌ها بچه‌های سرراهی هستن. به دنیا اومدن، مثل اینه که خدا آدم رو روی این زمین رها می‌کنه.
jamegrak
۰
«این تسبیح کثیفه. فکر کنم توی این‌همه سال چرک شده باشه.» «منظورت از کثیف چیه؟ چیزی که روش هست، چرک نیست! یادگار ایمان چند نسل از راهبه‌هاست.»