
بریدههایی از کتاب کیوتو
۳٫۶
(۱۸)
البته جیرجیرکها برای انکار جهان وارد شیشه نشده بودند. شاید نمیدانستند کجا هستند و همینطور به زندگی ادامه میدادند.
Khorshid Sani
شهر همانطور بود که باید میبود... ساکت و هنوز در خواب.
صاد
«درست نمیگم؟ بچهای که مثل درختهای سرو باشه، خیلی دوستداشتنی و شیرینه. اما همچین بچهای وجود نداره؛ و اگه هم وجود داشت، خیلی وقتها از اینکه اینجوریه رنج میبُرد. فکر کنم مهم اینه که یه درخت رشد کنه، خم شدن یا پیچوتاب خوردنش مهم نیست. یه نگاه به درخت افرای پیر باغمون بنداز!»
kia
میخواست عرق سردی را که داشت روی پیشانی و گردنش مینشست، پاک کند. دستش را در جیبش فرو برد و متوجه دستمال نائهکو شد.
نفس چیهکو در سینهاش حبس شد. دستمال از اشکهای نائهکو مرطوب بود. نمیدانست باید چهکار کند. باید آن را بیرون میانداخت یا نه؟ دستمال را کف دستش مچاله و با آن پیشانیاش را پاک کرد. حس کرد اشکهای نائهکو، به سمت چشمهای او سرازیر شدهاند.
شهرام صفاری زاده
هیدئو دلش میخواست نائهکو حوله را از روی سرش بردارد تا او یکبار دیگر موهایش را که روی پشتش ریخته ببیند؛ اما رویش نمیشد این را به نائهکو بگوید. کوههای سمت غربی درهٔ باریک، کمکم داشتند تاریک میشدند.
شهرام صفاری زاده
گونههای نائهکو یک لحظه سرخ شد و بعد به نشانهٔ تأیید سرش را محکم تکان داد.
درخت کوچکی آنطرف، لب آب بود. انعکاس برگهای قرمزش در جریان آب رود میلرزید.
شهرام صفاری زاده
شین ئیچی به بنفشهها اشاره کرد؛ «ریوسوکه! اون بنفشههای روی تنهٔ افرا رو ببین. دوتا بنفشه هستن. چند سال پیش، چیهکو میگفت که این دوتا بنفشه مثل دوتا عاشق هستن. هر چند بههم نزدیکن، اما نمیتونن همدیگه رو ببینن.»
کاربر حسن ملائی شاعر
چیهکو، افسانهٔ چینی دنیای درون شیشه را شنیده بود.
Khorshid Sani
گاهی از زندگی بنفشهها در عجب بود و گاهی از تنهاییشان غمگین.
«توی همچین جایی به دنیا بیای و زندگی کنی...»
کاربر حسن ملائی شاعر
«از آدمها بدت میآد؟»
نائهکو جواب داد «من عاشق مردُمم. هیچچیز رو به اندازهٔ آدمها دوست ندارم؛ اما میگم اگه آدمی روی زمین نبود، چی میشد؟ بعد از اینکه یه چرت توی کوهستان میزنم، همچین فکرهایی به ذهنم میرسه.»
«این فکرها به خاطر یهجور بدبینی نیست؟»
«از بدبینی متنفرم. از اینکه هر روز اینجا کار میکنم، لذت میبرم... اما از کارهای آدمها تعجب میکنم.»
ناگهان بیشهٔ سرو تاریک شد.
kia
هیدئو! چیهکو یه آدم معمولیه و بالاخره یه روزی پیر میشه.»
«برای همینه که میگم گلهای لاله با طراوتن.» قدرتی به صدای هیدئو آمد و ادامه داد «اونها فقط یه مدت کوتاه گُل میدن؛ اما با تمام قدرتشون میشکفن. حالا دورهٔ اونهاست.»
تاکیچیرو دوباره به سمت هیدئو برگشت؛ «درسته.»
«من به عنوان یه بافنده فکر نمیکنم که کارم رو باید به نوههام منتقل کنم. فقط به الان فکر میکنم... کمربندهایی میبافم که یه دختر میتونه با پوشیدنش، حتا برای یه سال هم که شده خوشحال باشه.»
«طرز فکر خوبیه.»
kia
حجم
۲۲۶٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۹۱ صفحه
حجم
۲۲۶٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۹۱ صفحه
قیمت:
۱۳۱,۰۰۰
۶۵,۵۰۰۵۰%
تومان