
٪۵۰
farzane
۶
چهقدر زمان میتوانست دستنیافتنی بودن آدمها را حل کند
سپیده
۵
لبباریکها، همهشان آدمهای مصممیاند، از بس لبهاشان را فشار میدهند بههم و فکریاند، سخت میشود فهمید که چی زیر سر دارند.
farzane
۳
آدم نه به تنهایی عادت میکند، نه به شلوغی
مهساس
۲
آدم که تا ابد نمیتواند چیزی را کنارش نگه دارد. یک کیفپول چرم ایتالیایی هر چهقدر هم جنسش خوب باشد، توی جیب آدم میپوسد.»
سپیده
۱
با اینکه همیشه تنها بودم اما جنس رابطهٔ میان زنوشوهرها را از دوستیها تشخیص میدادم. همهچیز دوستیها فیک بود؛ نگاهها، حرفها و حتا دروغهاشان. به این دوتا هم نمیخورد زنوشوهر باشند. حس عجیبی بهم میگفت از این رابطههای نیمبند دوروزه که تهش به یک عطر بولگاری ختم میشود هم ندارند.
farzane
۱
لبخند جانداری زد و گفت: «زود برگرد خانه. من هم خودم را میرسانم.»
چهقدر خوشم میآید که حرفهایش هیچوقت از این حرفهای دستمالیشده نیست. هیچوقت نمیگوید مواظب خودت باش. پیدا میشود که مواظب خودش نباشد؟
سپیده
۰
طلابازی در ادبیات فارسی اصطلاحی است برای کیمیاگرانی که میکوشیدند مس را به طلا تبدیل کنند اما موفق نمیشدند. به تعبیری طلابازی میکردند.
مری
۰
کیفیها همیشه در یک تردید ابدی زندگی میکردند. وقتی بهشان سرِ وقت طلا میدادی و چکهای اجرتشان پاس میشد، اندازهٔ قهرمانهای فیلمها دوستت داشتند، اگر خلافش تا میکردی طوری به تو خیره میشدند که انگار زدهای عزیزترین کَسشان را ناکار کردهای.
مری
۰
«آره، فکر کن، یک F۲۳ داشته باشی. بالای ابرها، روی سر همهٔ آدمها، احساس کنی از همه بالاتری. کسی هم کنارت نباشد و افسار این پرندهٔ سرکش دست تو باشد. دستهات را باز کنی و چشمهات را ببندی و به این فکر کنی که آنقدر سوخت توی باکت هست که تا هر جا دلت بخواهد پرواز کنی. یا اصلاً یک اِف ۳۵ لاکهید مارتین رادارگریز داشته باشی. خیالت هم راحت است که کسی ردّت را نمیزند. آن وقت هر جا بخواهی میتوانی بروی.»
