پدر میگفت دیکتاتورها که از اول دیکتاتور نبودند. جنگیدهاند، خون دادهاند. دنبال حق و انصاف بودهاند. بعد که فکر کردند حق را به کمال گرفتهاند، بادشان فسّی خالی شده و نشستهاند در جای خالی همان قبلیها و دیدهاند چه سفیهانه اینهمه سال از لذت و حظّ قدرت غافل بودهاند، آن وقت با ولعی بیپایان شروع کردهاند لذتهای نچشیده را یکهو چشیدن. فکرش را بکن که چه غوغایی میشود توی این دنیا. لذتهای تازه مثل اژدها فوفوکشان، آتشبهدهان، راه باز میکنند و آدمها را فلّهای به کام آتششان زغال میکنند.