جملات زیبای کتاب بی باد، بی پارو (مجموعه داستان) | طاقچه
تصویر جلد کتاب بی باد، بی پارو (مجموعه داستان)
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب بی باد، بی پارو (مجموعه داستان)

نوع کتاب
۳.۸(از ۱۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
فریبا وفی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مبرا
۷
با خیال راحت فکر کردن به چیزی، حتا بدترین چیز، یه نعمته اما با خیال ناراحت فکر کردن، حتا به چیزهای خوب، بددردیه.
کتابخوار
۵
قهر از دنیا ته ندارد، یعنی چیزی از تویش درنمی‌آید. روزی که به این نتیجه رسیدم دیگر کمتر قهر می‌کردم.
سینا
۴
یک‌بار خواستم مثل کسی که به ادارهٔ پلیس می‌رود و خودش را معرفی می‌کند پیش روان‌شناس بروم و خودم و خانه‌ای را که همیشه توی خواب‌هایم بود معرفی کنم
مبرا
۲
شب با دهان باز به لاس‌وگاس وارد شدند. روشن‌ترین و پُرزرق‌وبرق‌ترین شهر جهان. در عمرشان چنین جایی ندیده بودند. این‌همه صدا و نور و تجمل. پسر بزرگ از شگفت‌زدگی آن‌ها تفریح می‌کرد. خودش هم سر ذوق آمده بود. بعد از مستقر شدن در هتل با عجله برگشتند شهر و رفتند توی یکی از کازینوهای بزرگ پُر از آدم و ماشین‌های قمار و تفریح. محمود یاد فقیر فقرای کشور خودش افتاده بود و به طور جدی داشت به اختلاف طبقاتی و بی‌عدالتی در جهان فکر می‌کرد.
مبرا
۲
با خیال راحت فکر کردن به چیزی، حتا بدترین چیز، یه نعمته اما با خیال ناراحت فکر کردن، حتا به چیزهای خوب، بددردیه.
ناهید
۲
یاد فلان حرفی می‌افتم که پشت تلفن به همکارم گفتم. بعدش دیگه واویلاست. خب اولش خودم رو سرزنش می‌کنم که اصلاً چرا اون حرف رو زدم به اون خانم یا آقا. بعد مثل یه روان‌کاو شروع می‌کنم به تجزیه‌تحلیل و به خودم می‌گم آخه این حرف بود زدی. موقعش نبود، یا ای کاش یه‌جور دیگه می‌گفتی. بعد همین فکر موذی مثل یه مته می‌ره به قلبم و اعصابم شروع می‌کنه به درد گرفتن و زق‌زق کردن. با خیال راحت فکر کردن به چیزی، حتا بدترین چیز، یه نعمته اما با خیال ناراحت فکر کردن، حتا به چیزهای خوب، بددردیه.
Marta
۲
شب‌ها از پاهایم تشکر می‌کنم. انگار از کاپیتان یک ناوگان تشکر می‌کنم و هر روز به احترام‌شان تعظیم می‌کنم.
مبرا
۱
عالم واقع، خانهٔ پدرم خانه‌ای بود پُر از قیدوبند و ممنوعیت. تکان می‌خوردی آبرویت می‌رفت. همیشه چیزی بود که باید از آن خجالت می‌کشیدی. اما در خواب به خاطر هیچ‌چیز آبرویم نمی‌رفت. اصلاً آبرو نداشتم. نه احساس گناه بود نه عذاب‌وجدان.
ضحی
۱
هر وقت فرصت گیرم می‌آید از پاهایم عکس می‌گیرم. گالری موبایلم پُر شده از عکس پاهایم. قوزک پاهایم کمی باد دارد اما کج‌وکوله نشده‌اند. هر روز ماساژشان می‌دهم. شب‌ها از پاهایم تشکر می‌کنم. انگار از کاپیتان یک ناوگان تشکر می‌کنم و هر روز به احترام‌شان تعظیم می‌کنم. به خاطر جاهایی که مرا برده‌اند.
Mahdi Hoseinirad
۱
عروس سمج بود. خسته نمی‌شد. آن‌قدر می‌گفت و می‌گفت تا به چیزی که می‌خواست می‌رسید. با کلمه‌هایی که هر روز تکرار می‌کرد راه می‌ساخت، جاده می‌ساخت و آخرش می‌رسید به ایستگاه دلخواه
رسول شعبانی
۱
گفته بود خیلی‌ها رفته‌اند و قصه‌های‌شان را هم با خودشان برده‌اند. آن‌هایی هم که مانده‌اند دیگر همان آدم‌های قبلی نیستند. گفته بود دنیا عوض شده و او هم دیگر رؤیای عوض کردنش را در سر ندارد.
رسول شعبانی
۱
وقتی عصبی می‌شود تا کار دست خودش و دیگران ندهد ول نمی‌کند. نه مهربانی‌هایش ته دارد نه گیر دادن‌هایش.
Marta
۱
قهر از دنیا ته ندارد، یعنی چیزی از تویش درنمی‌آید.
Marta
۱
«بیان عشق به اندازهٔ خود عشق مهمه. آدما به بیان کردن و بیان شدن احتیاج دارند.
Marta
۱
پوشکش جزء اسرار است. فکر می‌کند هیچ‌کس نمی‌داند ولی همه می‌دانند. وقتی پیر هستی همه از اسرارت خبر دارند. نمی‌توانی بلند شوی اسرارت را با خودت ببری قایم کنی برگردی.
Marta
۱
چراغ راه‌پله خاموش است. باید برقصی تا روشن بشود.
کاربر ۱۰۴۵۹۰۱۷
۱
با خیال راحت فکر کردن به چیزی، حتا بدترین چیز، یه نعمته اما با خیال ناراحت فکر کردن، حتا به چیزهای خوب، بددردیه.
kimia khoshroo
۱
می‌خواهم بگویم مُرده‌شور این وابستگی را ببرد که وقتی یکی درد دارد آن یکی هم دارد. یکی بدبختی دارد آن یکی حتا بدبخت‌تر است و آب خوش از گلوش نمی‌رود پایین. کابوس شما کابوس من هم هست. دیوانگی‌تان مال من هم هست. چه‌طور می‌توانم بخوابم؟
کاربر ۱۴۴۵۵۳۶
۰
بی‌اعتنایی حمید به جزئیات زنانه، نگار را در برابر بلایای دیگرِ زندگی مشترک مصون کرده بود. واقعیت این بود که مشکلات خیلی از زن‌ها را نداشت.
کاربر ۱۴۴۵۵۳۶
۰
«قلبت مثل قلب زرافه بزرگه، هنوز نمی‌شناسمت، اما گوشای فیل رو داری.»
کاربر ۱۴۴۵۵۳۶
۰
نگار از ماجراجویی‌های دیگر پرینوش برای حمید نگفت. گذاشت نطق مفصلش را دربارهٔ حساسیت‌های فرهنگی ادامه بدهد و قصه را فقط پیش خودش مرور کرد.
به یاد خسرو
۰
دو هفته پیش بچه‌های مدرسه داشتند شعری رو با آواز می‌خوندند. برای جشن آخر سال تمرین می‌کردند. شاعر با آواز می‌پرسید کی می‌تونه قایق بادی رو برونه بی‌باد، کی می‌تونه قایق پارویی رو جلو ببره بی‌پارو. خود شاعر جواب می‌داد من نمی‌تونم، نه من و نه کس دیگه‌ای که از دوست جدا بشه. یک‌دفعه وسط شعر اشکم سرازیر شد. بچه‌ها وقتی دیدن گریه می‌کنم دیگه نخوندند. ساکت نگام کردند. خودم رو جمع‌وجور کردم. حق نداریم نگران‌شون کنیم.»
Mahdi Hoseinirad
۰
مثل اینه که با خودت فلاسک ببری قهوه‌خونه
v.fahimi
۰
«یه ضرب‌المثل سوئدی می‌گه آدم باید دهن کوچک داشته باشه و گوش بزرگ.»
رسول شعبانی
۰
تکان می‌خوردی آبرویت می‌رفت. همیشه چیزی بود که باید از آن خجالت می‌کشیدی.
رسول شعبانی
۰
«خشکی همه‌جای زندگیه. خشکی همون جاییه که عاجز می‌مونی و نمی‌دونی چه خاکی به سرت بریزی. خشکی جاییه که مجبوری فکر کنی. ولی تو که عادت نداری. اصلاً فکر تو کله‌ت نیست.»
رسول شعبانی
۰
با خودم گفتم نمی‌تواند، برمی‌گردد. اصلاً نمی‌تواند این شکلی برود. یعنی اگر هم برود فایده ندارد. با حافظه و خاطراتش چه می‌کند؟ اگر این‌قدر آسان بود که همه این کار را می‌کردند. همه‌اش منتظر بودم بلایی سرش بیاید، سرش به سنگ بخورد و برگردد. این‌همه تنهایی مرا می‌ترساند.
رسول شعبانی
۰
قهر از دنیا ته ندارد، یعنی چیزی از تویش درنمی‌آید. روزی که به این نتیجه رسیدم دیگر کمتر قهر می‌کردم. می‌دانستم که چند ساعت بعد یا چند روز بعد یا چند ماه بعدش باید آشتی کنم.
رسول شعبانی
۰
از هر چه نکبت و بدبختی بود بدم می‌آمد. خیلی وقت‌ها از خانه درمی‌رفتم. می‌رفتم اصفهان خانهٔ خاله‌ام. یک روز خواهرم زنگ زد. «زود خودت رو برسون.»
رسول شعبانی
۰
به جای جواب بیشتر توی خودش جمع شد. تای بازویش را گرفتم و بازش کردم. شوکه شدم. برآمدگی گنده‌ای پوست سینه‌اش را نازک کرده بود.