سارا زنگ میزند. اسمش را فریبرزِ مرادی ذخیره کردهام، مثل بقیهٔ زنها، هر کدام با یک اسم و با فامیلِ مرادی. کانی میگفت «چهقدر تو مرادی میشناسی ضیا.»
گفتم «مرادیا زیادن دیگه. نمیدونی مگه؟»
«نه. اصلاً تا حالا اسم یکیشونم نشنیدهم.»
«واقعاً؟ پس ابنملجم چی بوده؟ اونم مرادی بوده دیگه. از قبل هم بودن. زیادن اینا.»