
٪۴۰
نیک وایلد
۵
عشق ورزیدن پیکاری است در فراسوی انزوا با هر چیزی در دنیا که وجود را به تکاپو درمیآورد. این جهان در نظر من سرچشمه خوشحالی و شادمانی است؛ شادمانیای که بودن با دیگری به ارمغان میآورد. در چنین جهانی «دوستت دارم» یعنی: در این دنیا چشمهای دارم که تو هستی. در آب این چشمه تمام شادمانی خود را میبینم و مقدم بر خود شادمانی تو را. چنانکه در اشعار مالارمه نیز میخوانیم:
در تلاطم زندگی است که
به خلسه محض خود خواهی رسید.
psyalifiroozi
۴
میان عشق و مرگ پیوندی نزدیک و ژرف برقرار است
mobina
۴
عشق نشئه جالبتوجه آن اوایل نیست. آن اوایل بهوضوح وجدانگیز است اما عشق از همه مهمتر نوعی ساختن است که تداوم مییابد. میتوان گفت عشق نوعی ماجراجویی سرسختانه است. جنبه ماجراجویی الزامی است درست به اندازه نیاز به سرسختی. تسلیم شدن با رسیدن به اولین مانع، اولین ناسازگاری جدی و اولین بگومگو چیزی جز کژ و کوژ ساختن عشق نیست. عشق حقیقی عشقی است که پایدارا و گاه توأم با زحمت بسیار بر موانع برخاسته از زمان، مکان و جهان چیره میشود.
mobina
۴
صحبت از کار و کوشش در جهت عشق است: عشق صرفا نوعی معجزه نیست. باید سر پا، گوش به زنگ و هوشیار باشید: باید با خودتان و دیگری یکدل و یکزبان باشید. در این وضع، بیشتر از هر زمان دیگر فکر میکنید، عمل میکنید و تغییر میکنید. و آنگاه به طور قطع شادمانی در پی آن به عنوان پاداش درونماندگار آن همه کار و کوشش از راه میرسد.
AmirHossein
۳
عشق بهویژه با گذشت زمان تمامی جوانب مثبت دوستی را در بر میگیرد، لیکن عشق به تمامیت هستی دیگری مربوط میشود و تسلیم بدن نماد جسمانی آن تمامیت میشود.
AmirHossein
۳
دشمن واقعی کسی است که تصمیمگیری او را در مورد مسائلی که بر خودتان تأثیر مینهد برنخواهید تافت.
AmirHossein
۲
دشمن اصلی عشق من، آن کسی که باید مغلوبش سازم، دیگری نیست، خودم هستم؛ «خود» ی که اینهمانی را به تفاوت ترجیح میدهد؛ «خود» ی که ترجیح میدهد جهانش را به جهان بازسازیشده با گذر از فیلتر تفاوت، تحمیل کند.
bfs
۲
من آن چیزی را که ملزم و مقید به آمدنم کرد، حداقل از نظر خودم، به او خواهم گفت؛ در یک کلام: دوستت دارم. در صورتی که دوستت دارم صرفا ترفندی برای خوابیدن با شخص موردنظر نباشد. اگر دوستت دارم نوعی ترفند نیست، پس چیست؟ چه چیز در آن میان گفته میشود؟ گفتن «دوستت دارم» ابدا آسان نیست. معمولاً چنین تصور میشود که این جمله کوچک کاملاً بیمعنا و مبتذل است. وانگهی افراد بعضا ترجیح میدهند از جملات شاعرانهتری استفاده کنند. اما آنچه آنها همواره میگویند این است که: از آنچه شانس محض بود چیزی دیگر بیرون خواهم کشید. بر آنم تا چیزی بیرون بکشم که تاب خواهد آورد، چیزی که پابرجا خواهد ماند، چیزی از نوع تعهد و وفاداری. و در اینجا من از تعابیر فلسفی خود واژه وفاداری را، عاری از مضامین معمول آن، به کار میبرم. وفاداری دقیقا به معنای گذار از مواجهه تصادفی و بختآلود به نوعی ساختن برگشتپذیر است، چنانکه گویی لازم بوده است.
bfs
۲
برجستهترین نماینده این طرز تفکر پروست است که از نظر او حسادت محتوای پرشور، واقعی و شیطانی ذهنیت عاشقانه است. به عقیده من، این صرفا بازخوانی دیگری از رأی اخلاقگرایان شکاک است. حسادت انگلی ساختگی است که از عشق تغذیه میکند و ابدا کمکی به تعریف آن نمیکند. آیا هر عشقی برای آنکه اعلام و آغاز شود، باید رقیبی بیرونی را شناسایی کند؟ به هیچ وجه! برعکس: دشواریهای درونی عشق و تضادهای درونی صحنه دو ممکن است در شخص دیگری، یعنی رقیبی واقعی یا خیالی متبلور شوند. دشواریهای نهفته در بطن عشق ناشی از وجود دشمن شناساییشده نیست. آنها در درون فرایند پدید میآیند: نمایش سازنده تفاوت. هیچ رقیبی به اندازه خودخواهی، دشمن عشق نیست. میتوان گفت: دشمن اصلی عشق من، آن کسی که باید مغلوبش سازم، دیگری نیست، خودم هستم؛ «خود» ی که اینهمانی را به تفاوت ترجیح میدهد؛ «خود» ی که ترجیح میدهد جهانش را به جهان بازسازیشده با گذر از فیلتر تفاوت، تحمیل کند.
bfs
۲
تئاتر نیز در اصل چنین چیزی است، جسم متفکر و تفکر مجسم. همانطور که میدانیم، در تئاتر تکرار و تمرینهایی وجود دارد. کارگردان میگوید: «از نو اجرا میکنیم.» فکر بهسادگی به جسم راه نمییابد. رابطه فکر با فضا و حرکت پیچیده است. این رابطه باید همزمان خودانگیخته و واجد طرح و نقشه قبلی باشد. چنین چیزی در عشق نیز اتفاق میافتد. میل بیواسطه قدرتمند است اما عشق نیازمند توجه و برداشتهای مجدد است. عشق با نیاز به عشق ورزیدنِ مجدد کاملاً آشناست؛ جملاتی از این دست که «دوباره به من بگو که عاشقم هستی» و «این بار بهتر از پیش بگو» . و آنگاه میل همراه با سخنان عاشقانهای که میشنوید دوباره به کار میافتد؛ البته در صورتی که عشق آنها را به پیش براند، سخنانی چون: «باز هم! باز هم!» ، در آن لحظهای که اشتیاق به ژستهای جسمانی با پافشاری بر یک واژه یا اعلامی که دائما در حال نو شدن است، تقویت میگردد.
bfs
۱
مقصود من از آوردن تمامی این مثالها برجسته ساختن شباهت میان عشق و تعهد انقلابی نیست، بلکه برجسته کردن نوعی پژواک پنهانی است که در جریان درونیترین تجربه فردی ایجاد میشود؛ پژواکی میان شور و اشتیاقی که زندگی، در صورت تعهد کامل به ایدهای بخصوص، به دست میآورد و شور کیفا متمایزی که در عشق و در ستیز با تفاوت تولید میشود. چنین حالتی مشابه دو آلت موسیقی است که از لحاظ تُن و شدت صدا کاملاً متفاوتند، اما هنگامی که موسیقیدانی بزرگ آنها را در اثری واحد با هم به کار میبرد، به طرز اسرارآمیزی همگرا میشوند.
bfs
۱
به نظر میرسد که دو جوان شوکه شدهاند. آمانتا مسئولیت بیان بهت و سردرگمیشان را میپذیرد: «سقراط عزیز، چه رابطهای میان این انحراف از عشق و تعریف فیلسوف وجود دارد؟»
«اوه، زن جوان عاشق ما! همانطور که فرناندو پسوئا شاعر بزرگ پرتغالی گفت، درک نکرد که عشق یعنی تفکر`. شما، ای جوانان، گوش فرا دهید: هر کس از عشق آغاز نکند، هیچ گاه ماهیت فلسفه را در نخواهد یافت.»
درست است! ما باید از استاد قدیمیمان پیروی کنیم. باید از عشق آغاز کرد. ما فیلسوفها ابزار زیادی در دست نداریم: اگر از ابزار اغوا محروم شویم، بهواقع خلعسلاح میشویم؛ و بازیگر بودن نیز همینطور است. موضوع بازیگری اغوا کردن برای چیزی است که دست آخر نوعی حقیقت است.
Abouzar Tamassoki
۱
هیچ رقیبی به اندازه خودخواهی، دشمن عشق نیست. میتوان گفت: دشمن اصلی عشق من، آن کسی که باید مغلوبش سازم، دیگری نیست، خودم هستم؛ «خود» ی که اینهمانی را به تفاوت ترجیح میدهد؛ «خود» ی که ترجیح میدهد جهانش را به جهان بازسازیشده با گذر از فیلتر تفاوت، تحمیل کند.
mobina
۱
میل بیواسطه قدرتمند است اما عشق نیازمند توجه و برداشتهای مجدد است.
bfs
۰
اعلام کردن عشق راهی شدن از رخداد مواجهه به منظور مبادرت به ساختن حقیقت است. ماهیت تصادفی و بختآلود مواجهه بهآرامی و تدریجا به پذیرفتن نوعی آغاز تغییر شکل میدهد. و اغلب آنچه در مواجهه آغاز میشود مدتها طول میکشد و چنان از تجربه و تازگی دنیا سرشار میشود که با نگاهی به گذشته، همانند آنچه در آغاز به چشم میخورد، دیگر نه تصادفی و اتفاقی که تقریبا نوعی ضرورت به نظر میرسد.
bfs
۰
بنابراین، عشق به لحاظ ذهنی قدرتمند میماند: یکی از آن تجارب نادر که، بر اساس شانس حکشده در لحظه، مبادرت به اعلام جاودانگی میکنید. «همیشه» واژهای است که برای اعلام جاودانگی به کار میرود. چرا که نمیدانید «همیشه» به چه معناست یا برای چه مدت طول میکشد. «همیشه» یعنی «به طور ابدی» . «همیشه» صرفا تعهدی است در حصار زمان، زیرا فقط کلودل بر این باور است که عشق فراسوی زمان و در جهان اعجابآور پس از مرگ نیز تاب میآورد. اما عشقی که جوهر و ذاتش وفاداری است، البته در معنایی که من برای وفاداری قائل میشوم، اثبات میکند که جاودانگی چگونه میتواند در دوران زندگی دوام بیاورد. در یک کلمه: با خوشحالی و شادمانی. بله، خوشحالی در عشق گواهی است بر اینکه زمان قادر به وفق یافتن با جاودانگی است. و شما هم میتوانید مصادیق دیگری را در احساس شور و شوق سیاسی هنگام شرکت در کنشی انقلابی، کیف و لذتی که از مشاهده آثار هنری حاصل میشود و تجربه شادمانی و سرمستی زایدالوصف در پی درک عمیق معنای یک تئوری علمی بیابید.
bfs
۰
این نیز دلیل دیگری است بر آنکه تبلیغات پرآب و تاب دوستیابی اینترنتی مغلطهآمیز است. این تبلیغات بر این فرض مبتنی است که شما خیال دارید تمامی امکانات موجود را مورد بازنگری قرار دهید و بهترینِ آنها را به منظور برخورداری از عشقی ایمن برگزینید. اما زندگی اینگونه نیست! زندگی همانند داستانهایی نیست که در آن خاطرخواهها یکی پس از دیگری از راه میرسند. آنجا که امر امکانناپذیر مغلوب میشود عشق آغاز میشود
bfs
۰
سوررئالیسم «عشق دیوانهوار» را به عنوان قدرت یک رخداد که فراسوی هر قانونی است، میستاید. تفکر ملهَم از عشق تفکری است که در برابر هر گونه نظم، در برابر نظام پرقدرت قانون ایجاد میشود. چنین تفکری به نظر سوررئالیستها منبع تغذیهای بود برای میلشان به انقلاب شاعرانه در زبان و، تأکید میکنم، میلشان به انقلاب شاعرانه در وجود. از این منظر، آنها بسیار به عشق و تمایل جنسی به عنوان اصل و پشتوانهای بالقوه برای انقلاب در وجود علاقهمند بودند. برعکس، آنها نسبت به هر آنچه تاب میآورْد، بیعلاقه بودند. بالاتر از همه، آنها از عشق چون شعر باشکوه مواجهه حمایت کردند. برای مثال، در نادیا، که تصویرگریای شکوهمند از شعرشناسی مواجهه غیرقطعی و رازآمیز است، مواجههای که در آیندهای نزدیک به قالب «عشق دیوانهوار» در خواهد آمد. مواجهه ناب درست نقطه مقابل هر چیزی است که از پیش طراحی و بدان اندیشیده شده باشد، اما نه در مرتبه آنچه تاب میآورد و نه در هیچ بُعد جاودانهای. اگرچه بعضی فلاسفه بر این عقیدهاند که جاودانگی یعنی لحظه. این ایده را در تفکر یونانی مییابیم. تنها بُعد زمانی ممکن برای جاودانگیْ لحظه است. چنین ایدهای رأی برتون را تأیید میکند
nosrat
۰
«تعهدی از طرف من وجود ندارد.»
Abouzar Tamassoki
۰
عشق صرفا نوعی معجزه نیست. باید سر پا، گوش به زنگ و هوشیار باشید: باید با خودتان و دیگری یکدل و یکزبان باشید. در این وضع، بیشتر از هر زمان دیگر فکر میکنید، عمل میکنید و تغییر میکنید. و آنگاه به طور قطع شادمانی در پی آن به عنوان پاداش درونماندگار آن همه کار و کوشش از راه میرسد.
Nill
۰
عشق ذاتا با دو دشمن روبروست: امنیتی که بیمهنامهای آن را تضمین میکند و ناحیه آرامی که لذتهای قاعدهمند حدود و ثغور آن را تعیین میکنند.
Nill
۰
عشق حقیقی عشقی است که پایدارا و گاه توأم با زحمت بسیار بر موانع برخاسته از زمان، مکان و جهان چیره میشود.
moji
۰
ژاک لاکان خاطرنشان میکند که در رابطه جنسی هر فرد به میزان زیادی تنهاست. بالطبع بدن دیگری باید در میان باشد، اما سرانجام لذت همواره لذت شما خواهد بود. رابطه جنسی جدا میکند، متحد نمیکند. این واقعیت که شما برهنهاید و دیگری را میفشارید نوعی تصویر، نوعی بازنمایی خیالی است. واقعیت آن لذتی است که شما را به دوردستها و بسیار دور از دیگری میبرد. از این رو، لاکان به این نتیجه میرسد که رابطه جنسی وجود ندارد. حکم او عوام را شوکه کرد چراکه در آن دوران همه فقط در مورد «روابط جنسی» صحبت میکردند. چنانچه رابطه جنسی در تمایل جنسی نباشد، عشق آن چیزی است که فقدان رابطهای جنسی را جبران میکند.
لاکان ن
mobina
۰
کمدیهای کلاسیکی چون نمایشنامههای مولیر به ما میگویند که چطور افراد جوانی که تصادفا و بر حسب شانس با یکدیگر دیدار کردهاند، باید پایههای ازدواجی را که والدینشان برنامهریزی کردهاند سست کنند.
mobina
۰
عشق ورزیدن پیکاری است در فراسوی انزوا با هر چیزی در دنیا که وجود را به تکاپو درمیآورد. این جهان در نظر من سرچشمه خوشحالی و شادمانی است؛ شادمانیای که بودن با دیگری به ارمغان میآورد. در چنین جهانی «دوستت دارم» یعنی: در این دنیا چشمهای دارم که تو هستی. در آب این چشمه تمام شادمانی خود را میبینم و مقدم بر خود شادمانی تو را. چنانکه در اشعار مالارمه نیز میخوانیم:
در تلاطم زندگی است که
به خلسه محض خود خواهی رسید.
