جملات زیبای کتاب جنگجو | طاقچه
تصویر جلد کتاب جنگجو
off
٪۷۰

کتاب جنگجو

نوع کتاب
۴.۲(از ۳۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
شروین وکیلی
انتشارات: 
نشر شورآفرین
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
marie45
۱۴
گفت:”چرا گمان می‌كنی از دیگران حقیقی‌تر هستی؟” گفتم:”چون برای واقعی بودن می‌جنگم و آنچه كه دیگران تقدیر می‌نامند، قانعم نمی‌كند.”
marie45
۷
گفتم:”من به دنبال معنا نمی‌گردم، چون می‌دانم در بیرون آن را نخواهم یافت. من معنا را می‌آفرینم.”
marie45
۵
من خود را دیده بودم و این بزرگترین گناهی بود که یک قبیله‌نشین می‌توانست مرتکب شود. آنگاه، با هر قطره از باران که بر رخسارم می‌دوید، کم کم جسارتی كه سال‌ها در درونم خفته بود، بیدار شد. آرزوی كودكانه‌ی دویدن در باد و باران، همچون فنری فشرده كه ناگهان رها گردد، در اندرونم آزاد شد، و این چنین بود كه سرخوشانه در توفان دویدم. همچنان که تپه‌های توسری خورده‌ی نرم از باران را می‌پیمودم، برای نخستین بار عذاب دیدنِ خویش را بر چشمانم هموار ‌كردم، و دریافتم كه چیزی در درونم شكسته است.
marie45
۳
خندید و گفت:”دلیل این كه جایی را نمی‌بینی، آن است كه خوابیده‌ای و هیچ حركتی نمی‌كنی. من هم اگر مانند تو روی زمین دراز می‌كشیدم و فقط كمی سرم را به چپ و راست می‌گرداندم، چیزی جز كوه‌های ارغوانی و آسمان را نمی‌دیدم. هرچند این فلجِ ناگهانی طبیعی است. ما در قبیله‌مان از نگریستن به بالا منع می‌شدیم، و حالا كه تو به پشتگرمی زمین به آسمان می‌نگری، چنان عظمتی را دیده‌ای كه حركت كردن را برایت دشوار كرده است.”
marie45
۲
گهگاه جرقه‌هایی از تردید در دلم نمایان می‌شد و گوشم را برای شنیدن سم‌ضربه‌های سواران خوف‌انگیز زروان تیز می‌كردم. اما شورِ یافتن راهِ چیرگی بر شكِ واقعی بودنم، از تمام این تردیدها نیرومندتر بود. می‌گفتند در مرز جهان با مرگی فجیع و دلخراش روبرو خواهم شد، اما چاره‌ای جز كنكاش در این بزرگ‌ترین مبهمِ باقی مانده، نداشتم.
marie45
۲
من نیز مانند تو و تمام موجودات هوشمندِ دیگر، خودخواه هستم. تنها تفاوتم با تو در آن است كه جسارتِ اعتراف به این خودخواهی را دارم.
marie45
۱
گفت:”خرد به كار همه نمی‌آید، و معمولا همه‌ی آن نیز مطلوب كسی نیست.
marie45
۱
گفتم:”من هم وضعیتی مانند تو دارم، اما از هستیِ خویش بسیار راضی‌ام. چرا كه برای واقعی بودن می‌جنگم و در تمام لایه‌های هستی هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از این نیست.”
marie45
۱
وقتی كسی خود راه خویش را بر می‌گزیند، حق آن است كه پیامدهای انتخاب خویش را -هرچند ناخوشایند،- تجربه كند. هرچه باشد، هیجان همین قمارهاست كه داستان زندگی ما را خواندنی می‌كند.
marie45
۱
كسانی كه جسارتِ تغییر دادن جهان و اثبات واقعیت خود را دارند، باید بارِ تحریف‌های مردم عادی را هم بر دوش بكشند. موجودات معمولی برای این كه بتوانند دوستت داشته باشند، ناچارند روایت‌هایی پیش پا افتاده را در موردت جعل كنند. تفسیرهایی كه تا وقتی جدی شان نگرفته‌ای زیانی ندارند. اما اگر جدی شوند مسخ‌ات می‌كنند و در تار و پود تحریف‌هایشان گرفتارت می‌سازند.
بهرام
۱
ناتمام ماندن، سرنوشت تمام معناهایی است که کمال را آماج کرده‌اند.
صدرا
۱
حل شدن در وجود دیگری، نه ممكن است و نه مطلوب. هر اندیشمندی در جهان ما تنها و یگانه است و این تلقی كه می‌توان در وجود دلداری حل شد و با او یكی گشت، خطایی غریب است
کاربر ۸۹۸۹۷۰۷
۱
افسوس كه در هر منزل از این سرزمین زیبا، نطفه‌ی جهان‌هایی بسته را باز می‌یابم.”
prgolll
۱
من مشتاق دیدن هستم و هرچه بلندای منزلگاهم بیشتر باشد، بخت بیشتری برای بهتر دیدن خواهم داشت. به همین دلیل هم سال‌هاست كه كوه را به دنبال بخش‌هایی مرتفع‌تر جستجو می‌كنم.”
prgolll
۱
گفت:”آنچه كه سرما می‌خوانی، اثری است كه خرد بر ذهن‌های مطیع می‌گذارد. اگر رمز زیبایی برف و چگونگی رفتار با آن را دریابی، خواهی توانست با آن خانه‌ای بنیاد كنی كه تو را گرم سازد. دیوارها و سقف همین كلبه‌ی گرم و راحت از برف فشرده ساخته شده‌اند. سرمای برفِ خرد، از بی‌تفاوتی‌اش نسبت به اشیا ناشی می‌شود. خرد نسبت به همه چیز رفتاری یكسان در پیش می‌گیرد و از عشق و كینی كه در مردمی مانند عاشق دیدی، وارسته است. از آن روست كه اثری از گرمای درگیری با دیگران در آن نمی‌یابی، و سردش می‌پنداری.”
marie45
۰
گفت:”این‌ها همه سخنان شمن است. از كجا معلوم كه راست باشد؟” گفتم:”مراقب گفتارت باش. شاه بزرگ هركس را كه در رد شمن سخن بگوید،کیفر خواهد داد.” گفت:”تهدیدِ شاه دلیل خوبی برای وا نهادنِ تردید در سخنِ شمن نیست. شاید روزی بتوانی خویشتن را بنگری و برای محك زدن سخن دیگران، معیاری محكم‌تر از سخن خودشان، بیابی.”
marie45
۰
برای نخستین بار، فارغ از هراس‌هایی نیک آموخته و بسیار تمرین شده، خود را به دست بازیگوشِ باد سپردم، و گذاشتم تا تندبادِ خیس و خنك شامگاهی نگرانی‌هایم را بشوید و با خود ببرد. برای نخستین بار، باران بر تن بی‌ردایم بارید و باد پوست برهنه‌ام را نوازش کرد. و تنم که پاره به پاره و وصله به وصله از ردای فرسوده‌ام کنده می‌شد، نه از زهرِ باد مسموم شد و نه در نفرین باران سوخت. انگار كه برخورد با سرکشان رویین‌تن‌ام كرده باشد. پس شگفت‌زده و سرمست، ایستادم و ایستادم.
marie45
۰
آن خویشان و دوستانی كه آن همه یكدل و همراه می‌نمودند، حالا جز سایه‌هایی غریبه و بدخواه نبودند كه در ژرفای رداهای سیاه و تاریكی خیمه‌هایشان فرو می‌رفتند، تا از رنج دیدن پیكری بی‌سایه برهند. شبگردان زرهپوشِ شاه در میدانگاهِ چارسوق منتظرم بودند.
marie45
۰
دل به دریا زدم و در راستایی كه خود درست می‌پنداشتم به حركت خویش ادامه دادم. با هر قدمی كه بر می‌داشتم بیشتر و بیشتر در دل شاخ و برگ سرخ درختان فرو می‌رفتم. مناظر اطرافم چنان بود كه انگار در جنگلی از آتشِ روینده محصور شده باشم، و این به خودیِ خود ترس‌آور بود. با این وجود اندیشه‌ی دیوار سپید نیرومندتر از هر هراسی بود.
marie45
۰
گفت:”آخر برای چه می‌خواهی از دیوار سپید بگذری؟ تا به حال هیچكس چنین كاری نكرده است. در همین جهان چه می‌جویی كه نمی‌یابی؟ فكر می‌كنی در جهان آنها چه هست كه اینجا وجود ندارد؟”
marie45
۰
گفتم:”حتی اگر شخصیتی در داستانی باشم، نمی‌خواهم معنایی عادی و پیش‌پاافتاده را تا آخر عمر با خود یدك بكشم. همواره برای وجود داشتنم به دنبال دلیلی می‌گشتم و به همین خاطر هم تا اینجا به دنبال پرسش‌هایم آمده‌ام. از این پس، اثبات واقعیت خویش و آفرینش معنا را آماج خواهم كرد.”
صدرا
۰
من با نفی شكاكان، شك را نفی می‌كنم
صدرا
۰
چشمانم را بستم تا از شر تصویر نازیبای خویش رها شوم. بدان امید كه از این رویای غریب بیدار گردم و خویشتنی به قدرِ جهان زیبا، یا جهانی به اندازه‌ی خود زشت را بازیابم.
صدرا
۰
اسطوره‌های كهنسال مردم ستمدیده، غالبا درست است.
صدرا
۰
می‌دانم كه تمام مسافران پیشین را با ترساندن‌شان نابود می‌كرده‌ای. بارها از من خواستی تا در برابرت كرنش كنم و مرگ خویش را بطلبم. گمان می‌كنم تنها در این شرایط است كه می‌توانی به دیگران آسیب بزنی. ترسِ حریف، نقطه‌ی قوت توست.
mah naz 581212
۰
می‌گفتند در مرز جهان با مرگی فجیع و دلخراش روبرو خواهم شد، اما چاره‌ای جز كنكاش در این بزرگ‌ترین مبهمِ باقی مانده، نداشتم.
mah naz 581212
۰
سركرده گفت:”آری، می‌دانم، هرآنچه به ما دستور داده‌اند، راه است و جز آن گمراهی‌ست.”
mah naz 581212
۰
گفتم:”من تصمیم ندارم در جهانی غیرواقعی اسیر گردم و به منزلتِ پژواكی بسنده نمایم. مجاز یا غیرمجاز، می‌خواهم دیوار سپید را بیابم و از آن بگذرم و تا پایه‌ی ناظران واقعی شوم.
mah naz 581212
۰
لبخندی زد و گفت:”آسوده باش. اگر به راستی جنگجو باشی، تاب پاسخ را خواهی داشت، و اگر نباشی، بهتر است كه زودتر از شر این توهم خلاص شوی.”
mah naz 581212
۰
گفتم:”من به دنبال معنا نمی‌گردم، چون می‌دانم در بیرون آن را نخواهم یافت. من معنا را می‌آفرینم.”