من خود را دیده بودم و این بزرگترین گناهی بود که یک قبیلهنشین میتوانست مرتکب شود.
آنگاه، با هر قطره از باران که بر رخسارم میدوید، کم کم جسارتی كه سالها در درونم خفته بود، بیدار شد. آرزوی كودكانهی دویدن در باد و باران، همچون فنری فشرده كه ناگهان رها گردد، در اندرونم آزاد شد، و این چنین بود كه سرخوشانه در توفان دویدم. همچنان که تپههای توسری خوردهی نرم از باران را میپیمودم، برای نخستین بار عذاب دیدنِ خویش را بر چشمانم هموار كردم، و دریافتم كه چیزی در درونم شكسته است.