جملات زیبای کتاب کافکا در ساحل | طاقچه
تصویر جلد کتاب کافکا در ساحلsubscriptionAvailable

کتاب کافکا در ساحل

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۱۹۴ رأی)
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
somaye
۱۹۶
«پدربزرگم همیشه می‌گفت سؤال کردن یک لحظه باعث شرمندگی می‌شود، اما سؤال نکردن یک عمر باعث شرمندگی می‌شود.»
seyed
۱۳۵
وقتی توفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت، مطمئن نیستی توفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت.
شاپور
۱۱۶
خاطرات شما را از درون گرم می‌کند. اما در عین حال شما را پاره‌پاره می‌کند.
reyhan
۹۲
سکوت، چیزیست که واقعا می‌توانید آن را بشنوید.
شاپور
۸۰
در زندگی هر کس یک نقطه‌ی بدون بازگشت وجود دارد. و در موارد خیلی کمی، نقطه‌ای است که دیگر نمی‌توانی جلوتر بروی. و وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. این‌طوری زنده می‌مانیم.
mahi
۷۵
«بر اساس تجربه‌ی خودم، وقتی کسی خیلی سخت سعی می‌کند چیزی را به دست بیاورد، نمی‌تواند. و وقتی دارد با تمام توانش از چیزی فرار می‌کند، معمولاً گرفتار همان می‌شود.
mahsa
۷۳
مهم نیست تا کجا فرار کنی. فاصله هیچ‌چیز را حل نمی‌کند.
fateme
۶۱
«کافکا، آن بیرون چه می‌بینی؟» از پنجره‌ی پشت سر او به بیرون نگاه می‌کنم. «درخت‌ها را می‌بینم، آسمان و مقداری ابر. تعدادی پرنده روی شاخه‌های درخت‌ها.» «هیچ‌چیز غیرعادی نیست. درست است؟» «درست است.» «اما اگر می‌دانستی شاید نتوانی فردا دوباره این را ببینی، همه‌چیز ناگهان خاص و گرانبها می‌شد، نمی‌شد؟»
شاپور
۳۹
هرکسی عاشق می‌شود دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خودش می‌گردد. بنابراین هرکس عاشق است وقتی به معشوقش فکر می‌کند غمگین می‌شود. مثل قدم گذاشتن به داخل اتاقی که خاطراتت را در آن پیدا می‌کنی، آن‌هایی که زمان درازی ندیده بودی.
kian
۳۹
طبیعتا تعداد دوستان من صفر است. دیواری در اطرافم ساخته‌ام، هرگز اجازه نمی‌دهم کسی وارد شود و سعی می‌کنم خودم هم خطر نکنم و خارج نشوم. کی می‌تواند چنین کسی را دوست داشته باشد؟ همه‌شان مراقب منند، از دور احتمالاً از من بیزارند یا حتی می‌ترسند، اما من فقط خوشحالم که مزاحمم نمی‌شوند. برای اینکه یک دنیا کار دارم که باید به آن‌ها برسم، به‌علاوه‌ی صرف زمان زیادی از وقت آزادم برای بلعیدن کتاب‌های کتابخانه‌ی مدرسه.
شاپور
۳۰
در رؤیاها مسئولیت آغاز می‌شود. این را که برعکس کنی می‌توانی بگویی جایی که قدرت تخیل وجود ندارد، هیچ مسئولیتی ایجاد نمی‌شود.
shokoufeh
۲۳
وقتی توفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت، مطمئن نیستی توفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت.
نازنین بنایی
۲۲
«باید نگاه کنی! این یکی دیگر از قوانین ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را تغییر نمی‌دهد. هیچ‌چیز فقط به‌خاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق می‌افتد نمی‌بینی، ناپدید نمی‌شود. در حقیقت، بار دیگری که چشم‌هایت را باز کنی اوضاع حتی خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم این چنین است، آقای ناکاتا. چشم‌هایت را کاملاً باز نگه دار. فقط یک ترسو چشم‌هایش را می‌بندد. بستن چشم‌هایت و گرفتن گوش‌هایت زمان را متوقف نمی‌کند.
saeed abedee
۲۰
تمدن از زمانی آغاز شد که انسان حصارها را برپا کرد. دیدگاهی بسیار زیرکانه است. و این حقیقت دارد ــ هر تمدنی محصول فقدان آزادیِ در حصار قرار گرفته است
up
۱۸
فکر کردن بی‌نتیجه از اصلاً فکر نکردن بدتر است.»
Artin li
۱۷
هرکدام از ما چیزی را که برایش باارزش بوده از دست می‌دهد. موقعیت‌های ازدست‌رفته، امکانات ازدست‌رفته، احساساتی که هرگز نمی‌توانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از آن چیزیست که معنی‌اش زنده بودن است. اما درون سرمان ــ حداقل به تصور من آنجاست ــ اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه می‌داریم.
mahsa
۱۷
. قبلاً تقریبا متوجه نشده بودم، اما اینکه بتوانی برای کسی مفید باشی احساس خوشایندی است.
نازنین بنایی
۱۶
«مدت‌ها پیش چیزی را دور انداختم که نمی‌بایست می‌داشتم. چیزی که بیش از هرچیز دیگر دوست داشتم. می‌ترسیدم روزی آن را از دست بدهم. بنابراین خودم آن را رها کردم. به این نتیجه رسیدم اگر قرار است از من دزدیده شود یا آن را بر اثر حادثه‌ای از دست بدهم، بهتر است خودم از آن چشم بپوشم. البته دچار خشمی بودم که از بین نمی‌رفت، که بخشی از آن بود. اما همه‌ی ماجرا یک اشتباه عظیم بود. نباید هرگز آن را دور می‌انداختم.»
نازنین بنایی
۱۵
من حس می‌کنم انگار بخشی از روحم را در آن جنگل جا گذاشتم.
Sayeh
۱۴
«اگرچه یک چیز را باید به تو بگویم. اگر می‌خواهی موفق باشی باید خیلی جان‌سخت‌تر شوی.»
زهرا
۱۴
هرچه بیشتر به توهمات فکر کنید، متورم‌تر می‌شوند و شکل می‌گیرند و دیگر توهم نیستند.
نازنین بنایی
۱۳
این راست است. بودن با او دردناک است، مثل چاقویی یخزده در سینه‌ام. دردی کشنده، اما عجیب این است که به‌خاطر این درد سپاسگزارم. انگار آن درد یخزده و وجود خود من یکی هستند. درد لنگری است که مرا اینجا نگه می‌دارد.
saeed
۱۳
همجنس‌بازها، آدم‌های با تمایلات طبیعی، فمینیست‌ها، خوک‌های فاشیست، کمونیست‌ها، هارا کریشناها ــ هیچ‌کدام از این‌ها ناراحتم نمی‌کنند. برایم مهم نیست چه پرچمی را بلند می‌کنند. اما آنچه نمی‌توانم تحمل کنم آدم‌های توخالی هستند.
fateme
۱۳
هیچ جنگی نیست که به همه‌ی جنگ‌ها پایان دهد. جنگ در جنگ رشد می‌کند. خونی را که بر اثر خشونت ریخته شده می‌بلعد، از بدن‌های مجروح تغذیه می‌کند. جنگ موجودی کامل و خودکفاست. لازم است این را بدانی
Mohamad Mahdavi
۱۱
وقتی کسی خیلی سخت سعی می‌کند چیزی را به دست بیاورد، نمی‌تواند. و وقتی دارد با تمام توانش از چیزی فرار می‌کند، معمولاً گرفتار همان می‌شود.
reyhan
۱۱
سکوت عمیق‌تر شد، چنان عمیق که اگر به‌دقت گوش می‌دادی می‌توانستی به‌خوبی صدای چرخش زمین را حول محورش بشنوی.
hesam droodgar
۱۱
در خانه‌ی ما همه‌چیز عجیب و غریب است. و وقتی همه‌چیز عجیب و غریب باشد، آنچه طبیعی است هم در آخر غیرعادی به نظر می‌رسد. این را از مدت‌ها پیش می‌دانستم، اما بچه بودم.
up
۱۰
چیزها هرگز آن‌طور که تو فکر می‌کنی از آب درنمی‌آیند، اما همین است که زندگی را جالب می‌کند
saeed
۹
می‌دانی برزخ چیست؟ مکانی خنثی بین زندگی و مرگ.
zohre
۹
قبلاً تقریبا متوجه نشده بودم، اما اینکه بتوانی برای کسی مفید باشی احساس خوشایندی است...