من چه قدر میسوزم وقتی به یاد میآورم که من، آری همین منِ مدعی و حسابگر، شش ماه برای رسیدن به بتی کوشیدم و از توسل و تضرع و توکل گرفته تا اقدامهای مستمر و رصد کردنهای مداوم استفاده کردم و به مقصود رسیدم و پس از رسیدن راستی که بیش از شش ماه دوباره توسل و تضرع داشتم که نجات بیایم و هزار حیله به کار بردم که خلاص شوم و با بشارت خلاصی چه قدر به خودم خندیدم که یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دیگر به کندن دل زین و آن گذشت. آیا این مسخره نیست و آیا این زندگی مسخره سوزنده نیست و آتش نیست و جهنم نیست...؟!