آن اواخر موهایش را از ته تراشیده بودند و او دیگر هیچ شباهتی به مادر نداشت. اما دوستش داشتم. و حسی ته وجودم میگفت که بیشتر از همیشه دوستش دارم، و یادآورم میشد: "او همان است. همانی که بود." از خودم زده میشدم. به خودم نهیب میزدم: "من میدانم او همان است. میدانم. این قدر به من نگو!"