
کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
پدیدآورندگان:
مصطفی مستورانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
اِیْ اِچْ|
۳۴
سربالایی هم یهجور سرازیریه. سرازیر هم یهجور سربالاییه. بستگی داره تو کجا باشی و از کجا نگاش کنی.
Gisoo
۳۱
گاهی فکر میکنم انتظار وقوع فاجعه از خود فاجعه سختتر است.
ــسیّدحجّتـــ
۲۰
کسی که روزی یهبار گریه نکنه با زندگی مشکل داره.
ــسیّدحجّتـــ
۱۷
میگوید وقتی خداوند چیزی را از کسی میگیرد چیز دیگری به او میدهد.
اِیْ اِچْ|
۱۶
اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصهای یا حتا دلی حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود، میترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ــ بس که بزرگاند ــ باید فاصله بگیرم، میترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگیاش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصهاش کنم، بهشدت ترسیدهام. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم. فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر میکردم این من هستم که او را آفریدهام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند.
ــسیّدحجّتـــ
۱۵
سالها است به این نتیجه رسیدهام که خوشبختترین آدمها ــ اگر اصلاً توی این خرابشده آدم خوشبختی وجود داشته باشد ــ کودکان هستند و پیرزنهای بیسواد.
.
۱۵
اگر در کلمات درمانده و بیپناه و ازنَفَسافتادهای این کتاب کوچک اندک حرمتی هست، باری با فروتنی تمام آن را پیشکش میکنم به زنها. به همهٔ زنها. این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی.
زهرا۵۸
۱۳
بعضی سؤالهای یکخطی را با صد جلد کتاب هم نمیشود پاسخ داد.
Baran
۱۱
الیاس دربارهٔ ترس از آدمها عقیدهٔ جالبی داشت. یکبار به من گفت از هر کس که کمتر گریه کند بیشتر میترسد. گفت بهنظر او وحشتناکترین و خطرناکترین آدمهای این دنیای عوضی کسانی هستند که حتا یکبار هم گریه نکردهاند.
melodious_78
۱۱
گاهی فکر میکنم انتظار وقوع فاجعه از خود فاجعه سختتر است.
khorasani
۶
موج نیرومندی بود که میآمد و من دیگر خستهتر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتا به جایی یا به کسی پناه ببرم. و اینهمه، و شدت این موج ویرانگر، به خاطر آن بود که او میدانست. یعنی میفهمید. و هیچچیز و هیچچیز و قسم میخورم هیچچیز، نه؛ هیچچیز مثل فهمیدن مرا درهم نمیکوبد. وقتی کسی ادراک نمیکند، یا کم ادراک میکند من میتوانم داناییام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بُهت و شگفتیاش کیف کنم. اما او میفهمید. او بهشدت و با سادگی اعجازآوری همهچیز را میفهمید. آنقدر که گاهی روح مرا کنار دیوار میگذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش، یا یک کلمه ــ که از آن پیدا بود عمق همهٔ تقلاهای روح مرا فهمیده است ــ به آن شلیک میکرد.
Mithrandir
۵
دنیا به این دلیل عوضی است چون آدمهاش میتوانند عین آدامس جویدن آدم بکشند.
.
۴
خوب میدانست چهطور جادوی مرا با یک کلمه باطل کند.
زهرا۵۸
۴
داشت شروع میشد که خفهاش کردم. درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمیخواستم کلام تمام شود. نمیخواستم جمله معنا پیدا کند. نیمهشب بود، گمانم. ناگهان آمد. یا بهتر بگویم داشت میآمد که من یک گام پس رفتم. نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم. نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه. حتا فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله. نمیدانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم. شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبهٔ دندانهٔ سین. بس که با شتاب این کار را کرده بودم. بس که میترسیدم. دستهام انگار مرتکب قتل شده باشند، از هیجان و اضطراب میلرزیدند. انگار کسی را نیامده کشته بودم. دستهام را گذاشته بودم روی گلوش و فشار داده بودم. وقتی داشت خفه میشد، چیزی نگفت. تقلا نکرد. التماس نکرد. فقط نگاهم کرد. صبر کرد تا ذرهذره بمیرد. دستهام را آنقدر آنجا نگه داشتم تا چشمهام خیس شدند. تا انگشتانم سست شدند.
زهرا۵۸
۴
فکر میکنم انتظار وقوع فاجعه از خود فاجعه سختتر است.
book 🦔 worm
۴
من هیچگاه از زیبایی چهرهای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، اینچنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع.
کاربر ۵۴۷۸۹۴۳
۴
اگه ببینمت دیگه میشی یه نفر. اما حالا صد نفری. هزار نفری. یه میلیون نفری. تا ندیدمت تو هر کسی میتونی باشی که من دوست داشته باشم. دیشب یکی از اونهایی رو که میتونی باشی توی خواب دیدم
ــسیّدحجّتـــ
۳
مدتها است خودم را قانع کردهام که عقلم قد نمیدهد این دنیای عوضی را بفهمم
.
۳
نمیخواستم سوار سرسرهای شوم که نتوانم میانهٔ راه متوقف شوم.
Moongirl
۳
داشتم میگفتم هر گندی که توی این عالم هست زیر سر آدمها است. هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم اما این موضوع چیزی را دربارهٔ عوضی بودن این دنیا تغییر نمیدهد. در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا این است که آدمهاش هر غلطی ــ واقعاً و به معنای حقیقی کلمه «هر غلطی» ــ که خواستهاند کردهاند. شرط میبندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دلسوزی و شرافت و اینجور چیزها نبوده. لابد نتوانستهاند بکنند.
مینا ملاجان
۳
همان جا بود که با بیرحمی نقطه را گذاشتم. و دور شد. انگار مشقی نیمهتمام. یا سیبی کال. یا عشقی بیقاف. بیشین. بینقطه.
حالا من دور خواهم شد. تا آنجا که از افق مکالمهٔ نیرومند او در کسی یا چیزی پناه بگیرم. من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همهٔ زیباییهای فهمیدنهایش را برای کسانی رها خواهم کرد که او را هرگز درنخواهند یافت. نه، هرگز درنخواهند یافت. حتا ذرهای درنخواهند یافت. و خوب میدانم جز من، جز این منِ ازنَفَسافتاده، هیچ روحی نمیتواند او را آنچنان که هست، آنچنان که نیازی به تا کردن و کوچک کردن و مچاله کردنش نباشد، ادراک کند. و این، این گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه، این سلاخی و کشتارِ کلمه، پُرمعناترین و بزرگترین و غمبارترین و غریبترین و تلخترین و عمیقترین تراژدی روح انسانی است.
farzane
۳
من هیچگاه از زیبایی چهرهای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، اینچنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. انگار در او شنا میکردم. نه آنچنان که در استخری حقیر که دایم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کمعمقش. دریا بود انگار. میگفت بیا و من فرو میرفتم در او.
book 🦔 worm
۳
از اینکه مبهمترین و نگفتنیترین و باکرهترین و پنهانترین و پرمعناترین و پاکترین حرفها را که با سلوک وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گرهِ روسریاش یا جلو کشیدن آن، یا عقب زدن موهای روی پیشانیاش میفهمید، دچار چنان هیجان سُکرآوری میشدم که مستی هیچ بادهای نمیتوانست کسی را اینچنین سرمست کند.
khorasani
۳
من حتا اسم گلها را نمیدانم. نمیدانم وقتی ساقهٔ گیاهی میشکند چه غلطی باید بکنم
زهرا۵۸
۲
نمیخواستم آن قصهٔ اهورایی باز تکرار شود. نمیخواستم سوار سرسرهای شوم که نتوانم میانهٔ راه متوقف شوم. یکبار دچارش شده بودم. نمیخواستم باز مرثیه تکرار شود.
موج نیرومندی بود که میآمد و من دیگر خستهتر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتا به جایی یا به کسی پناه ببرم. و اینهمه، و شدت این موج ویرانگر، به خاطر آن بود که او میدانست. یعنی میفهمید. و هیچچیز و هیچچیز و قسم میخورم هیچچیز، نه؛ هیچچیز مثل فهمیدن مرا درهم نمیکوبد. وقتی کسی ادراک نمیکند، یا کم ادراک میکند من میتوانم داناییام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بُهت و شگفتیاش کیف کنم. اما او میفهمید. او بهشدت و با سادگی اعجازآوری همهچیز را میفهمید. آنقدر که گاهی روح مرا کنار دیوار میگذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش، یا یک کلمه ــ که از آن پیدا بود عمق همهٔ تقلاهای روح مرا فهمیده است ــ به آن شلیک میکرد.
زهرا۵۸
۲
«خدا چه شکلیه؟ میخوام نقاشیش رو بکشم.»
بچه که بودم همیشه خداوند برای من شبیه نرگسخانم بود. پیرزن همسایهٔ دیواربهدیوارمان. صورتش گرد بود و خال سیاهی بالای لب داشت.
«خانم کوهی میگه خدا از همهچیز بزرگتره. میگه همهجا هست.»
میگویم: «خانم کوهی درست میگه، عزیزم.
Nino
۲
من هیچگاه از زیبایی چهرهای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، اینچنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع.
Nino
۲
در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا این است که آدمهاش هر غلطی ــ واقعاً و به معنای حقیقی کلمه «هر غلطی» ــ که خواستهاند کردهاند. شرط میبندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دلسوزی و شرافت و اینجور چیزها نبوده. لابد نتوانستهاند بکنند.
Nino
۲
الیاس دربارهٔ ترس از آدمها عقیدهٔ جالبی داشت. یکبار به من گفت از هر کس که کمتر گریه کند بیشتر میترسد. گفت بهنظر او وحشتناکترین و خطرناکترین آدمهای این دنیای عوضی کسانی هستند که حتا یکبار هم گریه نکردهاند.
Nino
۲
من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود، میترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ــ بس که بزرگاند ــ باید فاصله بگیرم، میترسم