برای آخرین بار دست گرم عباس را نوازش کردم و بهآرامی آن را فشار دادم. کمکم نفس در سینهام تنگ میشد. باید روی آب میرفتم.
فکه (بهرام درخشان)
آن شب اروندرود شلوغترین شب عمرش را تجربه میکرد. تقریباً پنج ساعت قبل غواصها به خط زده و با رشادتشان ساحل عراق را خالی از سکنه کرده و سرپل ایجاد کرده بودند.
فکه (بهرام درخشان)
برای اینکه در تاریکی شب همدیگر را گم نکنیم، پشت سر هم و مثل یک قافلهٔ شتر با طناب به هم وصل شده بودیم و آهسته و در پیِ هم میراندیم.
فکه (بهرام درخشان)