جملات زیبای کتاب برادر انگلستان | طاقچه
تصویر جلد کتاب برادر انگلستان
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب برادر انگلستان

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
علیرضا قزوه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Fatemeh
۵
«یک چیز از من به تو نصیحت: اگر این پنج انگشتت را دادی دست انگلیسی‌ها، حتماً بعد از دست دادن دوباره انگشت‌هایت را بشمار... شاید یکی‌شان کم شده باشد!»
سپیده دم اندیشه
۳
‘سعی کنید فقط برای خدا کار کنید و کسی شما را نشناسد.’
سپیده دم اندیشه
۲
عذرخواهی می‌کنم از طریق شبکهٔ سراسری بی‌بی‌سی و باباسی انجام خواهد شد... با کمک نیروهای جاسوسی سه‌وقته.
daily100
۱
کاش مختاری بود و این‌همه شمر و ابن سعد را از درون ذهن مظلوم اسماعیل بیرون می‌ریخت و به سزای اعمالشان می‌رساند.
زینب هاشم‌زاده
۱
«توی این دوره و زمانه هر کسی یک مشکلی دارد. دستْ روی دل هر کسی بگذاری دلش خون است و زخم و زار. آخرش هم می‌گذارد برای یکی دیگر و یک صبح جل و پلاسش را جمع می‌کند و می‌رود تنگ قبرستان و الفاتحه.»
سپیده دم اندیشه
۱
برکتش به همین است که یک آدمِ کم‌بغل بتواند دست یکی مثل خودش را بگیرد.
سپیده دم اندیشه
۱
من نمی‌فهمم این شوروی‌ها که الان دارند آدم می‌فرستند با سفینه‌هایشان به کرهٔ ماه، چه نیازی به شما چهار تا تاجر قند و شکر داشتند؟ نکند شما را می‌خواستند به عنوان سوخت و هیزم بیندازند توی کورهٔ آپولوهایشان و با آن بروند به فضا.
سپیده دم اندیشه
۱
دستی را که نمی‌توان برید، باید بوسید.
سپیده دم اندیشه
۱
این بچه هم اگر ادب نشد، بفرمایید خودم می‌برم در طویله کنار خرها و گوسفندها می‌بندمش و آن‌قدر یونجهٔ خشک جلویش می‌ریزم که بع‌بع کند و دیگر حواسش جمع باشد.
سپیده دم اندیشه
۱
بعد نگاه می‌کرد به رانندهٔ تاکسی و می‌گفت: تو در لشکر ابن سعد رانندهٔ اتوبوس جبهه نبودی؟
سجادی
۰
شنیده بود کار کارِ توده‌ای‌ها بوده. شنیده بود که عده‌ای را گول زده‌اند تا نامه‌ای خطاب به مصدق را امضا کنند؛ به هوای ارزان شدن قند و شکر. اما متن نامه انگار چیز دیگری بود؛ هر چه بود به نفع شاه نبود، به نفع حزب توده... چرا. نامه‌ای که اگر نوشته نمی‌شد هم، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. نامه را هم جمال، پدر اسماعیل، امضا کرده بود هم آقاجان. منتها آقاجان سواد نداشت و بعدها حتی بیشتر از او این عموجان بود که زد زیر همه‌چیز. زودتر از همه هم انگار عموجان ملتفت این نامه شد و به داد آق‌داداشش رسید. نامه را یک توده‌ای نوشته بود. بعد هم خبر رسید که عن‌قریب همه را می‌گیرند و می‌برند و بی‌بر و برگشت همه را سربه‌نیست می‌کنند.
سجادی
۰
شنیده بود کار کارِ توده‌ای‌ها بوده. شنیده بود که عده‌ای را گول زده‌اند تا نامه‌ای خطاب به مصدق را امضا کنند؛ به هوای ارزان شدن قند و شکر. اما متن نامه انگار چیز دیگری بود؛ هر چه بود به نفع شاه نبود، به نفع حزب توده... چرا. نامه‌ای که اگر نوشته نمی‌شد هم، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. نامه را هم جمال، پدر اسماعیل، امضا کرده بود هم آقاجان. منتها آقاجان سواد نداشت و بعدها حتی بیشتر از او این عموجان بود که زد زیر همه‌چیز. زودتر از همه هم انگار عموجان ملتفت این نامه شد و به داد آق‌داداشش رسید. نامه را یک توده‌ای نوشته بود. بعد هم خبر رسید که عن‌قریب همه را می‌گیرند و می‌برند و بی‌بر و برگشت همه را سربه‌نیست می‌کنند.
Fatemeh
۰
«یک چیز از من به تو نصیحت: اگر این پنج انگشتت را دادی دست انگلیسی‌ها، حتماً بعد از دست دادن دوباره انگشت‌هایت را بشمار... شاید یکی‌شان کم شده باشد!»
Fatemeh
۰
«یک چیز از من به تو نصیحت: اگر این پنج انگشتت را دادی دست انگلیسی‌ها، حتماً بعد از دست دادن دوباره انگشت‌هایت را بشمار... شاید یکی‌شان کم شده باشد!»
جواد
۰
بعد دستش را رها می‌کند و به طرف مشمّای قرص‌ها می‌رود. دقایقی سکوت است و سکوت. چشم‌هایش مدام پلک می‌زند و زمین زیر پایش را نگاه می‌کند. می‌خواهیم خداحافظی کنیم، لحظاتی مکث می‌کند. بعد خیلی منطقی رو به من می‌کند و می‌گوید: «یک چیز از من به تو نصیحت: اگر این پنج انگشتت را دادی دست انگلیسی‌ها، حتماً بعد از دست دادن دوباره انگشت‌هایت را بشمار... شاید یکی‌شان کم شده باشد!»
سپیده دم اندیشه
۰
«هرچه باشد یونس یک مرد است، یک غریبه. گیرم که او مرا نبیند، من که یونس را می‌بینم. زن باید شرم کند. قیمت زن به همین حیا و همین شرم است، همین نجابت،
سپیده دم اندیشه
۰
عموجان می‌گفت: «زن‌عمو باید برود در اتاق جنگ چرچیل فرماندهی کند؛ از بس سیاست دارد.»
سپیده دم اندیشه
۰
«دلت شکسته نباشد. آیینه اگر شکست، فدای سرت.»
سپیده دم اندیشه
۰
مخالف‌خوان‌ها که همچنان مخالف می‌خواندند و بودند و تعدادشان هم هیچ‌وقت کم نمی‌شد.
سپیده دم اندیشه
۰
حکایت تو هم حکایت آن آدمی است که یک سال روزه می‌گیرد و آخرش با فضلهٔ سگ افطار می‌کند!
سپیده دم اندیشه
۰
نکند تو را هم دارند فراری می‌دهند تا از ترکیبات توی مُخت در شوروی تار عنکبوت مصنوعی درست کنند؟
سپیده دم اندیشه
۰
«از همان روزی که این سوغات فرنگستان، این گرامافون، و رادیو و تلویزیون پایشان را به قهوه‌خانه‌ها گذاشتند، آدم‌های قهوه‌خانه هم عوض شدند. خیلی‌شان عوضی شدند... آن روزها نقلی خوانده می‌شد، حکایتی، شعری، خطابه‌ای. از دل همین قهوه‌خانه‌ها مردان بزرگ به جنگ استعمار می‌رفتند. توی همین قهوه‌خانه‌ها نقشهٔ آزادی کشور کشیده می‌شد. حالا قهوه‌خانه شده حمام عمومی. بلانسبت حمام! آنجا که می‌روی یک لیف و صابونی می‌زنی و یک مشتمالی می‌گیری. اینجا کم‌کم دودی می‌شوی و مفنگی...»
سپیده دم اندیشه
۰
ماجرای نشاندن دو فرزند طیّب و اسماعیل روی پای امام در خانهٔ روغنی‌ها تحقیق شود تا به بدنهٔ ضعیف قصه اضافه و پول آن خرج مستمندان اسرائیل و برادرم جناب انگلستان و خشم خوشه‌ها شود.
سپیده دم اندیشه
۰
ما را ببین که سر پیری خدا به ما عوض نبیره و نتیجه زن‌بابا داده! خدا بیامرزدت بابا! این دو سه سال آخر اگر دوری ننه‌بلقیس را تاب آورده بودی و دندان روی جگر می‌گذاشتی، الان نه زن‌بابا بیخ ریش ما مانده بود نه آن اسماعیل بی‌پدر و مادر...
سپیده دم اندیشه
۰
مرد خدا شو! سعی کن مرد وطن باشی و غیرت...
سپیده دم اندیشه
۰
تازه اگر تاجر هم بخواهی بشوی، باید متاجر و مکاسب بخوانی. تاجرهای قدیم همه فقه‌خوان بودند. حالا را نگاه نکن که بعضی تاجرها حتی صبح نماز صبحشان هم قضا می‌شود و بی‌بسم‌الله در حجره را باز می‌کنند و ماه تا ماه دو صفحه قرآن نمی‌خوانند...
سپیده دم اندیشه
۰
گل‌عنبر یک جوری آرام در گوش شوهرش زمزمه کرد که «زبانت را نگه دار. دختره زبان حرف زدن ندارد.» دوباره این یونس بود که نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت: «عجب شانسی آوردی سلطان جان! زنی که حرف نزند و مخ آدم را نخورد فرشته است.»
سپیده دم اندیشه
۰
سپاه عمر سعد امشب دارد می‌آید. بناست جنگ جهانی سوم بشود با کمک شاه و صدام و الیاس. به آقاجان بگو رخش رستم را زین کند؛ دارد سپاه شام می‌آید به کمک عبیدالله.
سپیده دم اندیشه
۰
شمشیر صلاح‌الدین کجاست؟ امشب کودتای شعبان و دار و دستهٔ برادر عبیدالله ابن زیاد است. دارند از سمت کربلا و کوفه لشکر می‌آورند خدمت برادرم آقای معاویه...
سپیده دم اندیشه
۰
یکی‌شان پهلوان کشتی بوده و آدم خلاف زمان شاه. وقتی می‌شنود امام دستور می‌دهد جوان‌ها بروند جنگ، می‌رود مشهد آب توبه می‌ریزد روی سرش و روی بدنش خال‌کوبی می‌کند که ‘فدات بشم خمینی’ بعدش هم می‌رود آبادان، توی دشت ذوالفقاری. می‌گویند صدام واسهٔ سرش کلی جایزه گذاشته.»