
خسته
۲۱
با همین حال و هوا برگشت
خسته
۱۰
با همین حال و هوا برگشت
جو مارچ
۸
هیجان و سر و صدا تمام شد و آنها رفتند. حالا که آنها رفته بودند چقدر همه چیز ساکت بود.
.
۶
«بذار بهت بگم خاله روبی، من ترجیح میدم به یک دوجین گیاه برسم اما بچهها نه وحشتناکه! اصلا به من چیزی دربارهٔ بچهها نگو.»
عادل
۵
به اوضاع بچهها فکر کرد.
`Hana~
۵
هیجان و سر و صدا تمام شد و آنها رفتند. حالا که آنها رفته بودند چقدر همه چیز ساکت بود
tak_shakh
۴
دوشیزه اورلی هرگز به ازدواج فکر نکرده بود. هرگز عاشق نشده بود. بیست ساله که بود یک بار از او خواستگاری شد که البته فورا آن را رد کرد
:)
۴
هرگز عاشق نشده بود
Mohammad Bagheri
۳
در طول همان چند لحظه تفکر دوشیزه اورلی سعی کرد که خودش را جمع و جور کند و یکسری اقداماتی انجام بدهد که البته مساوی بود با کلی مسئولیت. اول از همه با غذا دادن به آنها شروع کرد.
اگر مسئولیتهای دوشیزه اورلی همین جا شروع میشد و تمام میشد، خیلی راحت از پس بچهها برآمده بود و کار تمام شده بود چرا که گنجهٔ خوراکی او برای همچین موقعیتهای فوری کاملا پر بود؛ اما بچههای کوچک مثل بچه خوک نیستند: باید به آنها توجه شود ... بچهها نیاز به توجهی داشتند که دوشیزه اورلی فکر آن را هم نمیکرد و اصلا هم برای این کار آموزش ندیده بود.
:)
۳
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستانهای کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارترکردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگیها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
mohammad reza abdollahi nadi
۳
بیست ساله که بود یک بار از او خواستگاری شد که البته فورا آن را رد کرد و در سن پنجاه سالگی هنوز به شکلی زندگی نکرده بود که بخواهد حسرت چیزی را بخورد.
`Hana~
۲
دیگر صدای جیر جیر و تلق تلق چرخهای گاری را نمیشنید. اما هنوز هم میتوانست خیلی ضعیف صدای جیغ مانند و شادی بچهها را بشنود.
`Hana~
۲
سایههای شب در حال تاریک کردن فضا و عمیقتر کردن سایه روشن اطراف چهرهٔ تنهای او بودند. گذاشت سرش روی بازوهای خمیدهاش بیفتد و شروع کرد به گریه کردن. ... آه عجب گریهای هم بود. از آن نوع گریههای آرامی که معولا زنها میکنند نبود. شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند.
☆Najva☆
۲
اما بچههای کوچک مثل بچه خوک نیستند: باید به آنها توجه شود
کاربر ۱۰۴۹۵۱۳۹
۲
یک جوجه هم جسورانه از پلهها بالا آمده بود و کم کم با قدمهای سنگین و متین بیهدف روی ایوان از این طرف به آن طرف میرفت.
.
۱
دوشیزه اورلی هرگز به ازدواج فکر نکرده بود. هرگز عاشق نشده بود. بیست ساله که بود یک بار از او خواستگاری شد که البته فورا آن را رد کرد و در سن پنجاه سالگی هنوز به شکلی زندگی نکرده بود که بخواهد حسرت چیزی را بخورد.
mahsan_salehi
۱
سایههای شب در حال تاریک کردن فضا و عمیقتر کردن سایه روشن اطراف چهرهٔ تنهای او بودند. گذاشت سرش روی بازوهای خمیدهاش بیفتد و شروع کرد به گریه کردن
sogol
۱
گذاشت سرش روی بازوهای خمیدهاش بیفتد و شروع کرد به گریه کردن. ... آه عجب گریهای هم بود. از آن نوع گریههای آرامی که معولا زنها میکنند نبود. شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند.
پرنده _پرواز.
۱
اما بچههای کوچک مثل بچه خوک نیستند: باید به آنها توجه شود .
ارغوان
۱
با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند.
والریا
۱
شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند. دوشیزه اورلی در آن لحظه حتی به پونتو که دستش را میلیسید هم توجهی نکرد.
Negin
۰
گذاشت سرش روی بازوهای خمیدهاش بیفتد و شروع کرد به گریه کردن. ... آه عجب گریهای هم بود. از آن نوع گریههای آرامی که معولا زنها میکنند نبود. شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند.
جهانبخش
۰
دوشیزه اورلی کنار میز نشست. نگاه آرامی به اطراف اتاق انداخت ... سایههای شب در حال تاریک کردن فضا و عمیقتر کردن سایه روشن اطراف چهرهٔ تنهای او بودند. گذاشت سرش روی بازوهای خمیدهاش بیفتد و شروع کرد به گریه کردن. ... آه عجب گریهای هم بود. از آن نوع گریههای آرامی که معولا زنها میکنند نبود. شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند. دوشیزه اورلی در آن لحظه حتی به پونتو که دستش را میلیسید هم توجهی نکرد.
کاربر ۳۶۹۷۳۸۸
۰
آه عجب گریهای هم بود. از آن نوع گریههای آرامی که معولا زنها میکنند نبود. شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند. دوشیزه اورلی در آن لحظه حتی به پونتو که دستش را میلیسید هم توجهی نکرد.
rose2222
۰
احتمال ترسناکی که باعث شده بود اودیلی اینطور ناگهانی و با عجله خانوادهٔ غمگینش را پیش او بگذارد.
کاربر ۱۰۱۹۶۸۴۳
۰
اما بچههای کوچک مثل بچه خوک نیستند: باید به آنها توجه شود
کاربر ۳۴۶۷۶۴۱
۰
مارسلین راهش را به او یاد داد: «اینکه بهش تذکر بدین کافی نیست دوشیزه اورلی. باید اونو به یه صندلی ببندین... هروقت شیطنت میکرد مامان همین کارو میکرد.» اما صندلی که دوشیزه اورلی تینوم را به آن بست جادار و راحت بود و پسرک هم از فرصت استفاده کرد و در آن بعد از ظهر گرم به خواب رفت.
کاربر ۳۴۶۷۶۴۱
۰
دوشیزه اورلی با اطمینان به آشپزش گفت: «بذار بهت بگم خاله روبی، من ترجیح میدم به یک دوجین گیاه برسم اما بچهها نه وحشتناکه! اصلا به من چیزی دربارهٔ بچهها نگو.»
parvaz.
۰
... آه عجب گریهای هم بود. از آن نوع گریههای آرامی که معولا زنها میکنند نبود. شبیه یک مرد میگریست با هق هقی که به نظر میرسید روحش را پاره پاره میکند.
کاربر ۸۶۷۰۲۴۹
۰
دوشیزه اورلی هرگز به ازدواج فکر نکرده بود. هرگز عاشق نشده بود. بیست ساله که بود یک بار از او خواستگاری شد که البته فورا آن را رد کرد و در سن پنجاه سالگی هنوز به شکلی زندگی نکرده بود که بخواهد حسرت چیزی را بخورد.