در طول همان چند لحظه تفکر دوشیزه اورلی سعی کرد که خودش را جمع و جور کند و یکسری اقداماتی انجام بدهد که البته مساوی بود با کلی مسئولیت. اول از همه با غذا دادن به آنها شروع کرد.
اگر مسئولیتهای دوشیزه اورلی همین جا شروع میشد و تمام میشد، خیلی راحت از پس بچهها برآمده بود و کار تمام شده بود چرا که گنجهٔ خوراکی او برای همچین موقعیتهای فوری کاملا پر بود؛ اما بچههای کوچک مثل بچه خوک نیستند: باید به آنها توجه شود ... بچهها نیاز به توجهی داشتند که دوشیزه اورلی فکر آن را هم نمیکرد و اصلا هم برای این کار آموزش ندیده بود.