احساس میکرد عیسیمسیح در جبههی اوست؛ «میتوانی روی من حساب کنی راتینهو. من هم مثل تو یک انقلابیام. جانم را برای انقلاب دادهام. منتها کسی حرفم را نفهمید. حالا برای من معابد عظیمالجثه میسازند. من اما نمیخواهم توی معابد باشم، بل میخواهم در خیابانها، مزارع و کارخانهها باشم، پیش تودهها