
Mohammad
۲۰
مأموریتم سلب مالکیت ثروتی است که بانکِ تو از حلقوم فقرا بیرون میکشد
Mohammad
۱۵
مثل خردهبورژواها لباس میپوشید اما دل و عقلش طرفدار طبقهی کارگر بود.
جواد
۱۲
قوی به خاطر منافعش ضعیف را زیر پا له میکند، استثمارش میکند و همان اندکی را هم که برایش باقی مانده، از چنگش بیرون میکشد. عقل به او حکم میکرد تا وضع را خرابتر از اینی که هست نکند.
جواد
۱۱
من روشنفکر نیستم، آدم سادهایام، یک یهودی کوچولوی دهاتی که به انقلاب همچون امکانی برای تغییر زندگی خودش و شرایط زندگی مردمش اعتقاد دارد. آیا من حق ندارم متنی بخوانم که چیزی به من بدهد و پیامهای مترقیانهای به من برساند؟
جواد
۶
کافکا از محبوبیت چندانی نزد کمونیستها برخوردار نیست. آنها طرفدار ادبیات متعهد بودند، ادبیاتی که باید در خدمت امر تبلیغ و ترویج انقلاب باشد. امری که در مورد آثار کافکا بههیچوجه صدق نمیکرد.
مدال
۵
ای کاش میشد همانجور که مثلاً آدم یک جلیقه اندازه میگیرد و میبُرد، زندگیاش را اندازه بگیرد و بِبُرد.
Amir Ganjkhani
۳
احساس میکرد عیسیمسیح در جبههی اوست؛ «میتوانی روی من حساب کنی راتینهو. من هم مثل تو یک انقلابیام. جانم را برای انقلاب دادهام. منتها کسی حرفم را نفهمید. حالا برای من معابد عظیمالجثه میسازند. من اما نمیخواهم توی معابد باشم، بل میخواهم در خیابانها، مزارع و کارخانهها باشم، پیش تودهها
مدال
۳
فقط آن کسی جامعه را تغییر میدهد که ناراضی باشد، که مسائل را تغییرناپذیر نداند، که هیچوقت واقعاً احساس سرخوشی نکند.
محمد امین
۳
هیچ جانوری به درندگی سرمایهای نیست که با انعطافپذیری یک حیوان درندهی دیگر همواره و همهجا آمادهی حمله بردن است.
AS4438
۲
قوی به خاطر منافعش ضعیف را زیر پا له میکند،
mina
۱
میخواست فقط بخوابد، بدون رویا، آنچنان خوابی بکند که این روزهای فاجعهبار را از یادش ببرد.
Somel
۰
(چون به قول آنارشیستی به نام راواشول که بمبی به یکی از کافههای پاریس پرتاب کرده بود، «بیتقصیر نداریم. همهمان سهمی در تقصیرات داریم.»
Somel
۰
کافکا پچپچ کرد «ویرانی. شاید هم حق با شما باشد. شاید هم خلق کردن درعینحال به معنای ویران کردن هم باشد.»
Somel
۰
چه فایده از نوشتن، وقتی داری جانت را پایش میدهی؟ قبلِ اینکه دیر بشود، برو! از اینجا برو بیرون! به حرف من گوش کن رفیقکافکا. من خیر ترا میخواهم.» ا
AS4438
۰
آرامش درونی دارایی بزرگی است، گنجی است گرانبها.»
AS4438
۰
ای کاش میشد همانجور که مثلاً آدم یک جلیقه اندازه میگیرد و میبُرد، زندگیاش را اندازه بگیرد و بِبُرد. اما زندگی پیچیدهتر از جلیقهدوزی بود و سیاست پیچیدهتر از زندگی.
