این زن هنوز خیلی جوان بود، سرورویی زیبا و لباسی آراسته داشت، با این حال کلمهای شکوهآمیز هم نمیگفت. ایستاده بود، و با چشمهای آتشین دختر را میپایید که زیر کامیون رفته بود و از آنجا به بیرون چشم میکشید. چهار یا پنجساله میزد، چرک و لاغر و تکیده. اما او هم لباسهای خوب به تن داشت، یک جلیقهٔ کوچک کرکی، شلوار تودوزیشده، جوراب کلفت و گالش لاستیکی. وقتی طناب را به گردن زن انداختند، با صدایی پرطراوت، مثل کسی که قلقلکش داده باشند، زیر کامیون خنده سر داد.
سه دقیقه بعد پزشک در رسیدن مرگ را اعلام کرد. باد سردی بلند شد و تن زن را به لنگر انداخت. دخترک از زیر کامیون بیرون آمد.