
Mitir
۱۴
اشتباه فاحش و خطرناکی که در زندگی مرتکب میشویم، جستوجوی بهشتی است که دوام بیاورد.
جواد
۸
عقایدی به ما القا میکردند، بیآنکه خودمان خبر داشته باشیم، پایه و اساس آن عقاید نفرت از همهٔ دشمنان رفاه میهنمان بود.
Mitir
۸
خوشبختی ما در باهم بودن خلاصه میشد، یقین داشتیم که عصارهٔ زندگیِ در این جهان همین جا ست.
maz
۵
میداند در این نبرد با تاریخْ پیروزی وجود نخواهد داشت. حکومتها تغییر میکنند. آنچه تغییرناپذیر میماند حرص و آز و زیادهخواهی انسان است و درهم شکستن همنوعان و تبدیل آنها به جانورانی بیرگ که غیر خوردوخواب به چیزی نمیاندیشند.
ida
۵
زنی که عشق در خانهٔ دلش جا دارد دیگر به دنیای ما تعلق ندارد، بلکه از این جهان دنیای دیگری میآفریند که در آن زندگی میکند، حکم میراند و زندگی پُرتنش زمانه را پوچ و بیهوده میانگارد. بله، زندگی فرا سیارهای.
Mitir
۴
عشق ماهیت مخرب دارد. تمامیتخواهی، که نسل ما با سستترین شکل آن آشنا بود، بهمحض دیدن دو انسان دستدردست میترسید از حیطهٔ قانون بگریزند. تخطی از اصول اخلاقی کم از اقدام علیه امنیت ملی نبود. خلوت در اتاق مهمانخانه خطرناک بود، زیرا اصول تمامیتخواهی را که در آخرین کنگرهٔ حزب تصویب شده بود زیر پا میگذاشت.
جواد
۳
یأس و سرخوردگی اندکی که در خود حس میکردیم، گروهی از ما را در کلاس نگه داشته بود. دور معلم را گرفتیم که گیج و آشفته بود. یکی از رفقای ما پا پیش گذاشت؛ «به نظرم زیادی شیکوپیک و مرتب بود.»
این توصیف که در نگاه اول موضوعیت نداشت، عین حقیقت بود: بله، آن مرد بیشازاندازه نرم و نظیف، بوی نای تاریخ آن دوره را نداشت.
Mitir
۳
خیلی زود دستش میآید که همهٔ جوامعْ آدمهایی همسان میپرورانند، کسانی با ویژگیهایی قابلپیشبینی و یکسان که فقط به خوردن و خوابیدن و تولیدمثل میپردازند، آدمهایی که تسلیم قدرت دولتی میشوند که از آنها به عنوان ابزار ویرانگر استفاده میکند و باعث میشود در جنگها به جان هم بیفتند.
Mitir
۳
رژیم رِس را نمیکشد، چون دوره دورهٔ استالین نیست. آرامآرام با حرکت بطئی دیوانسالاری، مرگی تدریجی را بر او تحمیل میکنند. محاکمه، محکومیت، آزادی. و محاکمه از نو...
mad poet
۳
حکومتها تغییر میکنند. آنچه تغییرناپذیر میماند حرص و آز و زیادهخواهی انسان است و درهم شکستن همنوعان و تبدیل آنها به جانورانی بیرگ که غیر خوردوخواب به چیزی نمیاندیشند.
Mitir
۲
«سناریویی علمی ـ تخیلی. فردا که این رژیم فاسد وربیفتد خودمان را در بهشت سرمایهداری میبینیم و مردمی که آن بالا در جایگاه میایستند، میلیونرها، ستارگان سینما، سیاستمداران آفتابسوخته هستند و در محل استقرار روشنفکران... کسانی مثل ژانپل سارتر... او هم که تازگیها مُرد. حالا یکی دیگر را پیدا میکنند. نکتهٔ جالبتر میدانی کجاست؟ اینکه همین جمعیت دوباره از جلوِ جایگاه رژه میروند، درست با همین ترتیب. اهمیتی هم نمیدهند کی آن بالاست. همین به زندگی جامعهٔ انسانی ما معنا میبخشد. بله، به جای مجسمهٔ لنین تصویر آدم خانمباز فراکپوشی را عَلَم میکنیم. یک روزی این اتفاق میافتد. آن موقع هم همین سه دسته حضور خواهند داشت. رؤیازدههای بیاعتنا که در اکثریت هستند، یک عده خودمحور و کلبیمسلک و چند شورشی در حاشیه...»
maz
۲
آفتاب چشمم را چنان میزد که نمیتوانستم به چهرهٔ دلبند خندانم نگاه کنم. پلک زدم ولی ناخودآگاه میدانستم که مشکل فقط خورشید نیست، بلکه مسئله بر سر ناتوانی چشم انسان در دیدن زیبایی فرّاری است که در هر لحظه زاده و باززاده میشود.
maz
۲
درحالیکه درد به جانم میدوید یاد عبارتی افتادم که برای دیگران مفهوم نبود؛ «تنها باور راستین جاوید... مذهب عشق به همنوع است...»
Reza Mahdavian
۲
لنین نوشته بود باید “۱۰۰۰ ـ ۱۰۰” را اعدام کند و زهرچشم بگیرد! تعداد اعدامیها در تلگرامی به همین سادگی، تنها با یک خط تیرهٔ کوتاه، از هم جدا میشد. باورکردنی نبود: لنین دستور میداد صد تا هزار آدم را بکشند؛ به همین سادگی، بنا به صلاحدید کمیسر!... آلکساندرا عصبانی بود که با یک قلم جان صدها انسان را میگیرند. به او خندیدند. طاقت از کف داد... امروز، فکر میکند آن دنیای برادری و برابری که در آرزویش بود، با همین خط تیرهٔ کوتاه نابود شد...
Reza Mahdavian
۲
ویکا ناگهان پرسید «مگر تو حالا خوشبخت نیستی؟»
سؤالش مرا لال کرد. با تتهپته گفتم «چرا... من که دربارهٔ خودم حرف نمیزنم، میخواستم بگویم که... این جامعهٔ نوین باید به بقیه هم فرصت خوشبختی بدهد...»
mehrana
۲
زنی که عشق در خانهٔ دلش جا دارد دیگر به دنیای ما تعلق ندارد، بلکه از این جهان دنیای دیگری میآفریند که در آن زندگی میکند، حکم میراند و زندگی پُرتنش زمانه را پوچ و بیهوده میانگارد. بله، زندگی فرا سیارهای.
Mitir
۱
پیرمردهای کرملین در حس عشق و محبت ما خرابکاری میکنند، سفر آزادانهٔ ما را ممنوع میکنند، یا نمیگذارند کتابهایی که جوانان در غرب میخوانند بخوانیم و شنیدن موسیقی غربی را قدغن کردهاند... بعضی هم بهشوخی میگفتند چرا نمیگذارید قبل از سوار شدن به ماشین کروکیمان در بار سانست بولوار یک پیک دوبل بزنیم.
روزگاری که رؤیای زندگی آرمانی در جامعهای با شعار برابری و برادری داشتم حالا به تاریخ پیوسته بود...
هرگز نمیپذیرفتیم که این تبعیضهای ناروا ما را از راهی که در کامجویی پیش گرفتهایم بازدارد.
صَبا
۱
غیر از انتقاداتش به نقصهای رژیم آن روزهای روسیه، منتقدِ نوکرمآبیِ همهٔ آدمها در همهٔ زمانها بود، صفتی که آنها را وا میداشت ذکاوت را کنار بگذارند و بیفتند به دنبال بقیهٔ گلّه.
maz
۱
شاگردان پرورشگاه ما در آخرین ردیف رژه میرفتند؛ که لابد ناشی از اهمیت ناچیزِ بار ایدئولوژیکیِ لباس وارفته و سرهای تراشیده و شاید هم چهرههای رنگپریده و گونههای لاغر و استخوانی حاکی از سوءتغذیهمان بود
maz
۱
«حق با توست کیرا، این درختان سیب شاید هرگز میوه ندهد. طرحی شکستخورده است، مثل امید من به شهر آرمانی، شهری که مردمانش در برابری و برادری از نفرت و حرص رسته باشند... اما صبر کن و ببین در همین باغ سیب بیبَر، کنار همین حوض نیمهکاره، یک سیب، فقط یک سیب، خلاف منطق طبیعت میرسد، تکمیوهای در انتظار ما میماند که گاز بزنیم و چنان طعم و مزهای میدهد که در سرتاسر کرهٔ خاکی کسی لنگهاش را نچشیده است. باید سپتامبر به اینجا برگردیم...»
Reza Mahdavian
۱
جماعت دهانبین جادوشده تا هزاران کیلومتر امتداد دارد...»
این جانب فرهاد !
۱
سنگینی احکامش ناشی از بداعت اعتقاداتش بود.
ida
۱
تنها چیزی که مهم است لذت از زندگی است
Reza Mahdavian
۱
اتوبوس رسید، پُر از مسافر و بدنهای بههمفشرده و تنهای رنجور مردمی که از سر کار به خانه میروند، کارگران خسته، کجخلق و بددهن، آمادهٔ بزنبزن و یقهگیری در هر تکان این ابوقراضه... زیرلب تکرار میکردم «برادری برابری... آیندهٔ درخشان...» درست کنار ایستگاهی که پیاده شدم، دعوای چهار مرد مست را دیدم که ناشیانه مشت میپراندند و میافتادند روی یکی که در پیادهرو ولو شده بود...
جواد
۰
اکثر روشنفکران معترض تا آن موقع به امریکا مهاجرت کرده بودند، همه شده بودند کارشناس مسائل روسیه و دربارهٔ ویژگیهای اخلاقی و غیرقابلپیشبینی مردم داد سخن میدادند. این ضربالمثل قدیمی هم وِرد زبان همهشان بود، «روسها هیچوقت به هدف خود نمیرسند، چون همیشه جلوتر از آن میدوند.»
جواد
۰
سرنوشت نسل ما تحتتأثیر فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی قرار داشت و پیوتر از آن موقع تا به امروز به هزار ترفند متوسل شده و سفرهای بسیار داشته و سعی کرده یاد بگیرد که با زندگی مدرن کنار بیاید تا از زمانه عقب نماند.
maz
۰
«بله، اینها همیشه هستند... همیشه... این سه گروه... خوکهای خوابآلود... خودخواهان... و بدعنقهایی مثل من با ریههای دربوداغان...
Reza Mahdavian
۰
«بله، اینها همیشه هستند... همیشه... این سه گروه... خوکهای خوابآلود... خودخواهان... و بدعنقهایی مثل من با ریههای دربوداغان...»
Reza Mahdavian
۰
به او که فکر میکردم با حالی که پیشتر سابقه نداشت، به ظلمی که در حق او شده بود اندیشیدم، ظلم زندگی، تاریخ و حتا کائنات به مردی که لختهلخته روی دستمال ابریشم خون بالا میآورد. مردی که هرگز فرصت عاشق شدن نداشت.
Reza Mahdavian
۰
امید پیروزی قدرتبدنیای نیمهحیوانی به من داد.
