سروصداهای بابا از آشپزخانه میآمد. کوباندن لیوانها تمام شده بود و وارد فاز دوم بیدار کردن بقیه شده بود. قابلمهٔ فلزی را میانداخت روی سرامیک و زیرلب میگفت «آخ، چی شد!» هر هفته همهٔ این کارها را بهترتیب جلو میبرد و مثل هفتهٔ قبل تکرار میکرد و هربار برایمان سناریوِ تعجبش را اجرا میکرد تا بیشتر مطمئن شوم دختر همین پدرم.