جملات زیبای کتاب ببرهای زخمی حکیمیه | طاقچه
تصویر جلد کتاب ببرهای زخمی حکیمیه
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب ببرهای زخمی حکیمیه

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۳۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
حسام حیدری
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کوکا کوالا
۱۴
تفنگه عالی بود. من و رسول خواستیم بگیریم نگاهش کنیم، اما سینا نگذاشت. گفت «همین‌طوری که دست خودمه ببینید... بابام می‌گه اسلحه مثل ناموس آدمه.» غزاله گفت «ناموس چیه دیگه؟» سینا گفت «هوی! مواظب حرف زدنت باش ها!» با ناموس سینا همین‌طور که توی دست خودش بود ور رفتیم و نوبتی از توی دوربینش نگاه کردیم. خیلی خوب بود
moodysahar
۷
بعد از ناهار، غزاله با یک شیشه نوشابهٔ خارجی و چندتا لیوان آمد تو اتاق و گفت «این نوشابه مخصوص بابامه؛ بعضی شب‌ها یواشکی از این می‌خوره.» نوشابه بوی تندی می‌داد و قرمز پُررنگ بود. سینا داد زد «اول من!» و نصف لیوان برای خودش ریخت و یک نفس سر کشید. بعد از چند لحظه، صورتش درهم رفت و هر چی توی دهانش بود تف کرد. «این‌که بوی میوهٔ گندیده می‌ده، حالم به‌هم خورد.» رسول بطری نوشابه را وارسی کرد و گفت «به نظرم تاریخ‌مصرفش گذشته.» دلم به حال پدر غزاله سوخت و فکر کردم پول‌دارها هم بی‌خود پول‌دار نشده‌اند. تصور کردم نصفه‌شب از خواب بیدار شده و دارد خودش را با نوشابهٔ تاریخ‌مصرف گذشته و نان بربری سیر می‌کند. بعد می‌رود بالای سر دخترهایش و می‌بوسدشان و رو به آسمان می‌گوید «خدایا، شکرت، پیتزا و پاستیلِ امشب بچه‌ها هم جور شد.»
پ. و.
۲
ما تو یک آپارتمان شش‌طبقهٔ چهل و دوواحدی زندگی می‌کردیم به اسم گلچین، طرف‌های حکیمیهٔ تهران. برای همین، اسم گروه را گذاشتیم «ببرهای زخمی حکیمیه».
lilprince☆
۲
خوبیِ بابا این بود که حافظه‌اش را هر چند ساعت یک‌بار تخلیه می‌کرد و خیلی به چیزی بند نمی‌کرد.
((: noor
۱
یک‌بار هم قرار شد یکی از آزمایش‌هایش را روی غزاله اجرا کند و با شیشهٔ عینک مادربزرگش موهای غزاله را آتش زد. بچه‌ها کف‌بر شدند، فقط غزاله گریه می‌کرد.
مسعود
۰
«اولین قدم خواستنه... برای این‌که به هدفت برسی، باید با تمام سلول‌های بدنت اون چیز رو بخوای، با همهٔ اعضای بدنت، پاهات، دستت، چشمات، گوشات و از همه مهم‌تر قلبت. دنیا به آدم‌هایی که علاقهٔ کافی به هدف‌شون ندارن هیچ توجهی نمی‌کنه. بذار هدفت قشنگ تو تنت ته‌نشین بشه، بذار همه اونو تو چشات بخونن. بعد به‌ش بگو: هی، هدف‌کوچولوی من، من دارم می‌آم پیشت!»
SHOOKA
۰
ریاضی همان روز ــ وقتی ما در خانهٔ غزاله مشغول پاک کردن شاهکار سینا بودیم ــ قفل انباری‌اش را عوض کرده بود.
kimia khoshroo
۰
‫«چه‌طور نمی‌شناسی؟ دکتر راجرز... این یکی از بهترین روان‌شناس‌های دنیاست. سه‌تا کتاب داره که خیلی تو دنیا فروخته. یکی همین اینه، یکی پیروزی را لیس بزن، سومیش هم گذشته را تف کن. بهترینه، بهترین!» ‫فهرست کتاب را نگاه کرد و یک جایی از آن را باز کرد و گفت «ایناهاش، یه نظریه داره به اسم تاپال.» ‫«چی؟» ‫«تاپال؛ مخففِ تصمیم، انگیزه، پشتکار، ایمان، لیاقت. با اینا می‌تونی تو همهٔ کارهات موفق بشی.»