سؤال قدیمی که دائماً در آسمان روحش به پرواز درمی آمد، بالای سرش ایستاد و آن جا را پوشاند- همان سؤال همیشگی و کلی، که در لحظاتی درست مثل همین لحظه که ذهنش را به دور از فشار آزاد میکرد، خاص میشد. زندگی یعنی چی؟ همین- سؤالی ساده که با گذشت زمان، آدم را از بندر رها میکرد. آن الهام بزرگ هرگز به حقیقت منتهی نشده بود و شاید هم هرگز تحقق پیدا نمیکرد. به جای آن، معجزههای کوچک روزمره و حالتهای اشراق اتفاق افتاده بود و ناگهان در دل تاریکی، کبریتی روشن شده بود؛ و این هم یکی از آن ها.
Roxana