طوبی خانم میگوید: نمیگم حق نداشتن برن ولی قبلش لااقل باید یه خبر به ما میدادن. الان حس میکنم به ما به چشم پاتریکِ باباسفنجی نگاه میکردن.
مامان هم میگوید: همین الان از هر جا باشه شمارهٔ اردوغان رو گیر میآرم بهش میگم دو نفر از مخالفینت اون ور دارن برای خودشون میچرخن. نشونه شونم اینه که ماشینشون پر از نون و ماسته