
کتاب یادت نرود که...
پدیدآورندگان:
یاسمن خلیلی فردانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
n re
۲۰
ای کاش انسان ها می توانستند به جای بیست سالگی در چهل سالگی برای زندگی شان تصمیم بگیرند.
fatemeh
۱۰
فکری که ناراحت باشد بهترین جای دنیا هم ناراحت است.
سپیده
۷
وارد خیابان ولی عصر شدند. خیابان مورد علاقه اش. خیابان خاطرات. خیابان پیاده روی های طولانی و رستوران های به یادماندنی.
درخت ها لُخت بودند. برگ چنارها ریخته بود. کناره های جوی های آب یخ زده بود.
سپیده
۷
«خوشم می آید خدا برایت از زمین و آسمان سوژه می فرستد. این هم از سورپرایز امشب.»
fatemeh
۷
گاهی آدم ها بزرگ ترین ضربه ها را از عزیزترین موجودات زندگی شان می خورند
fatemeh
۶
«اگر بخواهی همیشه همه را راضی نگه داری آن وقت خودت هیچ وقت طعم رضایت را نمی چشی.»
fatemeh
۶
گاهی غصه از قلب می آمد و می رسید به گلو و درست در وسط گلوی آدم گیر می کرد. در چنین مواقعی نفس آدم بند می آمد، به هر دری می زد تا نفسش باز شود اما نمی شد. غم همان جا می ماند. می ماند و جا خوش می کرد.
سپیده
۵
تهران بزرگ و درندشت شده بود با ساختمان های بلند و بزرگراه های پیچ در پیچ. فکر کرد: «فرامرزی چه طور همه ی خروجی ها را درست می رود؟!»
n re
۵
گاهی به نفع آدم است که از خاطرات گذشته فرار کند.»
نیتا
۵
گاهی آدم ها بزرگ ترین ضربه ها را از عزیزترین موجودات زندگی شان می خورند.
نیتا
۳
«همه ی زندگی همین است. همه چیز را به مرور از دست می دهیم. تنها می شویم و یاد می گیریم که به تنهایی مان عادت کنیم.
کاربر 22058089
۳
گاهی آدم ها بزرگ ترین ضربه ها را از عزیزترین موجودات زندگی شان می خورند.
سپیده
۲
چرخ دستی را هل داد جلو. از کنار مستقبل هایی که با دسته های گل منتظر مسافرینشان بودند رد شد
نیتا
۲
فکری که ناراحت باشد بهترین جای دنیا هم ناراحت است.
نیتا
۲
آدم هایی که زیاد فکر می کنند و زیاد می فهمند همیشه یک جای کارشان می لنگد.
Moti
۲
وقتی می فهمی که دیگر فرصتی باقی نمانده اول شوکه می شوی و نمی خواهی باور کنی، بعد افسردگی به سراغت می آید و آخرش با خودت فکر می کنی باید کارهایی را که ناتمام مانده اند تمام کنی و همین حالت را بهتر می کند.
آهو
۲
عشق ما را از هم جدا می کرد و من هیچ وقت نمی خواستم تو را از دست بدهم.
سپیده
۱
نمی دانم چرا بعضی وقت ها فکر می کنی مادر ترزا هستی؟! فکر می کنم این از اثرات عضویت در گروه چهار است.» فروغ زیرلب گفت: «بی مزه!»
سپیده
۱
فرامرزی نگاهی به شوهر هانی انداخت و به شوخی گفت: «اشرفی جان شانس را می بینی؟ ما یک زن داشتیم که او هم فرار کرد و رفت که قیافه ی ما را نبیند، آن وقت برای این آقا هزار تا دختر خوشگل غش و ضعف می کنند.»
سپیده
۱
شیرین نقاش بود اما گاهی نویسنده می شد و گاهی رسیتال پیانو برگزار می کرد. آشپز قهاری بود. دوستان روشنفکر و نویسنده ی بسیاری داشت.
سپیده
۱
کیوان در میان خیل عظیم جمعیت چشمش به شیرین افتاد که لباس مشکی بلندی پوشیده بود و موهای خرمایی بلند را دورش ریخته بود. کم تر دیده بود که شیرین به آرایشگاه برود.
atefeh.mohammadi
۱
فروغ عادت نداشت در مهمانی ها برای سیروس غذا بکشد. فکر کرد: «بیشترِ مردها زن هایی را دوست دارند که بهشان سرویس می دهند.» اما بیچاره سیروس کم توقع بود. عادت کرده بود که انتظاراتش را از فروغ بالا نبرد. هیچ وقت به پوشش او ایرادی نمی گرفت و معمولاً در انتخاب لباس کمکش می کرد. دوست داشت فروغ لباس های جوانانه بپوشد و همیشه می گفت: «سیاه نپوش.» زندگی آن ها به دوستی خالصانه ای شبیه بود که در آن هیچ یک بر دیگری برتری نداشتند. سیروس سر به راه بود و انتظار داشت که فروغ هم سر به راه باشد و موقرانه رفتار کند اما در این قسمت از مردانگی فرقی با باقی مردها نداشت: او هم می خواست زنش در جامعه موقر باشد و در تختخواب ...
هــانـیـ🦋ـه
۱
«اگر در زندگیِ هر آدمی یک نفر بود که بدون نیاز به هیچ توضیحی همیشه او را درک می کرد همه ی آدم ها خوشبخت بودند.» زل زد به گلدان گل نرگس وسط میز: «فکرش را بکنید! آن وقت دیگر همان یک نفر برای همه ی عمر کافی بود و می شد یک یار ابدی.»
کاربر 22058089
۱
عاشق ها هم آدمند و آن ها هم مثل بقیه اشتباه می کنند.
کاربر 22058089
۱
از خودش بدش آمد. او در آغوش همسرش برای یک عشق کهنه گریه می کرد.
کاربر 22058089
۱
به طرز احمقانه ای از مردهایی که مهربان بودند خوشش نمی آمد.
کاربر 22058089
۱
سخت ترین موقعیت همین بود که از تو بخواهند کسی را درک کنی که هیچ وقت درکت نمی کند.
آهو
۱
سخت ترین موقعیت همین بود که از تو بخواهند کسی را درک کنی که هیچ وقت درکت نمی کند.
آهو
۱
کاش می شد دنیا را عوض کنیم.
آهو
۱
از خودش بدش آمد. او در آغوش همسرش برای یک عشق کهنه گریه می کرد.