رفتن به خانه کار شاقی بود. متوجه شدم پس از خانه نرفتن چند یکشنبه در دوران قرنطینه، منزلمان برایم جای غریبی شده بود. بهتدریج فراموش کرده بودم مادرم چیزها را کجا میگذارد، یا کاشیهای کنار بخاری دیواری چه شکلی بودند، و یا نور آفتاب چگونه در ساعات گوناگون به درون اتاق میتابید. پس از چند ماه میتوانستم خانهی پاپتیست کورنر را از خانهی خودمان بهتر تشریح کنم.