جملات زیبای کتاب دختری با گوشواره مروارید | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختری با گوشواره مروارید

بریده‌هایی از کتاب دختری با گوشواره مروارید

انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۸از ۱۳۷ رأی
۳٫۸
(۱۳۷)
یک نقاشی در کلیسا مانند شمعی در اتاق تاریک است ـ از آن برای بهتر دیدن استفاده می‌کنیم. پلی است میان ما و خداوند.
ف_حسنپوردکان
چشمانش شبیه پروانه‌ای که روی گلی بنشیند، روی صورتم نشست و نتوانستم جلوی سرخ شدن چهره‌ام را بگیرم
markar89
حس درخت سیبی را داشتم که میوه‌اش را از دست داده بود
soroor kohan
«وقتی در بازار درباره‌ی کسی حرف می‌زنند، معمولاً دلیلی دارد، حتا اگر لزوماً آن چیزی که می‌گویند واقعیت نداشته باشد.»
markar89
رفتن به خانه کار شاقی بود. متوجه شدم پس از خانه نرفتن چند یکشنبه در دوران قرنطینه، منزل‌مان برایم جای غریبی شده بود. به‌تدریج فراموش کرده بودم مادرم چیزها را کجا می‌گذارد، یا کاشی‌های کنار بخاری دیواری چه شکلی بودند، و یا نور آفتاب چگونه در ساعات گوناگون به درون اتاق می‌تابید. پس از چند ماه می‌توانستم خانه‌ی پاپتیست کورنر را از خانه‌ی خودمان بهتر تشریح کنم.
Vahid&Maryam
سراغم. گفت «قصاب سراغت را می‌گیرد. بیرون خانه.» کهنه‌ای که دستم بود انداختم، دست‌هایم را با پیش‌بندم تمیز کردم و دنبال او به راهرو رفتم. می‌دانستم باید پیتر پسر باشد. هرگز مرا در پاپتیست کورنر ندیده بود. دست کم صورتم لک و پَک و از حرارت رخت‌های شسته‌ی داغ، سرخ نبود. پیتر پسر گاری‌ای با خودش تا جلوی خانه آورده بود، پر از سفارشاتی که ماریاتینز داده بود. دخترها مشغول فضولی در اطراف آن بودند. فقط کورنلیا به دوروبر نگاه می‌کرد. وقتی جلوی در ظاهر شدم پیتر لبخندی به من زد. آرامشم را حفظ کردم و سرخ نشدم. کورنلیا داشت ما را می‌پایید.
Rasta (:
«وقتی رنگ‌ها کنار هم قرار می‌گیرند، باهم می‌جنگند، قربان.»
soroor kohan
دلم نمی‌خواست به آینده فکر کنم.
ف_حسنپوردکان
وقتی لبخند بر لب داشت چهره‌اش مانند پنجره‌ی بازی بود.
ف_حسنپوردکان
دلم برای منزل خودمان تنگ شده بود. دلم می‌خواست وارد آشپزخانه‌ی مادرم بشوم و سبد پر از گوشت را جلویش بگذارم.
Rasta (:
دیدن آن‌همه آدم و چیزهای تازه در یک روز عجیب بود، آن هم به دور از فضای آشنایی که زندگی‌ام را تشکیل می‌داد. پیش‌تر از آن، هر بار فرد تازه‌ای می‌دیدم همیشه افراد خانواده و همسایه‌ها دوروبرم بودند. اگر به مکان جدیدی می‌رفتم با فرانس و پدر و مادرم بودم و احساس خطر نمی‌کردم. جدید با قدیم درهم آمیخته بود، مثل وصله کردن جوراب.
فاطمه
مثل سگی بودم که زخمش را می‌لیسد تا تمیز شود ولی آن را دردناک‌تر می‌کرد.
soroor kohan
یک روز کوره منفجر شد و چشم‌ها و حرفه‌اش را از او گرفت. شانس آورد ـ دو مرد دیگر مردند.
gyah
بعد از این‌که رفت، چهره‌اش همچنان مانند بوی عطر ادامه پیدا کرد.
رویا💌
همه اهمیت‌شان را از دست داده بودند، هر چند همه وجود داشتن
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
این روزها چیزی برای فکر کردن ندارم، جز خاطرات.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
تمام عمرم در امتداد آن خیابان رفت‌وآمد کرده بودم، ولی هرگز چنین آگاه نبودم که پشتم به خانه‌مان است.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱

حجم

۲۰۲٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۱

تعداد صفحه‌ها

۲۳۷ صفحه

حجم

۲۰۲٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۱

تعداد صفحه‌ها

۲۳۷ صفحه

قیمت:
۱۶۶,۰۰۰
تومان