جملات زیبای کتاب دختری با گوشواره مروارید | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختری با گوشواره مرواریدsubscriptionAvailable

کتاب دختری با گوشواره مروارید

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۵۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
تریسی شوالیه، گلی امامی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ف_حسنپوردکان
۱۵
یک نقاشی در کلیسا مانند شمعی در اتاق تاریک است ـ از آن برای بهتر دیدن استفاده می‌کنیم. پلی است میان ما و خداوند.
markar89
۱۳
چشمانش شبیه پروانه‌ای که روی گلی بنشیند، روی صورتم نشست و نتوانستم جلوی سرخ شدن چهره‌ام را بگیرم
soroor kohan
۱۲
حس درخت سیبی را داشتم که میوه‌اش را از دست داده بود
markar89
۱۰
«وقتی در بازار درباره‌ی کسی حرف می‌زنند، معمولاً دلیلی دارد، حتا اگر لزوماً آن چیزی که می‌گویند واقعیت نداشته باشد.»
Vahid&Maryam
۹
رفتن به خانه کار شاقی بود. متوجه شدم پس از خانه نرفتن چند یکشنبه در دوران قرنطینه، منزل‌مان برایم جای غریبی شده بود. به‌تدریج فراموش کرده بودم مادرم چیزها را کجا می‌گذارد، یا کاشی‌های کنار بخاری دیواری چه شکلی بودند، و یا نور آفتاب چگونه در ساعات گوناگون به درون اتاق می‌تابید. پس از چند ماه می‌توانستم خانه‌ی پاپتیست کورنر را از خانه‌ی خودمان بهتر تشریح کنم.
Rasta (:
۸
سراغم. گفت «قصاب سراغت را می‌گیرد. بیرون خانه.» کهنه‌ای که دستم بود انداختم، دست‌هایم را با پیش‌بندم تمیز کردم و دنبال او به راهرو رفتم. می‌دانستم باید پیتر پسر باشد. هرگز مرا در پاپتیست کورنر ندیده بود. دست کم صورتم لک و پَک و از حرارت رخت‌های شسته‌ی داغ، سرخ نبود. پیتر پسر گاری‌ای با خودش تا جلوی خانه آورده بود، پر از سفارشاتی که ماریاتینز داده بود. دخترها مشغول فضولی در اطراف آن بودند. فقط کورنلیا به دوروبر نگاه می‌کرد. وقتی جلوی در ظاهر شدم پیتر لبخندی به من زد. آرامشم را حفظ کردم و سرخ نشدم. کورنلیا داشت ما را می‌پایید.
soroor kohan
۸
«وقتی رنگ‌ها کنار هم قرار می‌گیرند، باهم می‌جنگند، قربان.»
ف_حسنپوردکان
۷
دلم نمی‌خواست به آینده فکر کنم.
ف_حسنپوردکان
۶
وقتی لبخند بر لب داشت چهره‌اش مانند پنجره‌ی بازی بود.
Rasta (:
۵
دلم برای منزل خودمان تنگ شده بود. دلم می‌خواست وارد آشپزخانه‌ی مادرم بشوم و سبد پر از گوشت را جلویش بگذارم.
gypsophila
۴
«گری‌یت، هیچ‌وقت نمی‌دانم توی سر تو چه می‌گذرد. اِنقدر آرام و ساکتیع که حد ندارد. هرگز حرفی نمی‌زنی، ولی چیزهایی در سرت وجود دارد، که در چشمانت پنهان است.»
فاطمه
۱
دیدن آن‌همه آدم و چیزهای تازه در یک روز عجیب بود، آن هم به دور از فضای آشنایی که زندگی‌ام را تشکیل می‌داد. پیش‌تر از آن، هر بار فرد تازه‌ای می‌دیدم همیشه افراد خانواده و همسایه‌ها دوروبرم بودند. اگر به مکان جدیدی می‌رفتم با فرانس و پدر و مادرم بودم و احساس خطر نمی‌کردم. جدید با قدیم درهم آمیخته بود، مثل وصله کردن جوراب.
soroor kohan
۱
مثل سگی بودم که زخمش را می‌لیسد تا تمیز شود ولی آن را دردناک‌تر می‌کرد.
Mitikoma
۱
جایی گیر افتاده‌ای که به تو تعلق ندارد. دنیای آن‌ها، دنیای تو نیست.»
gyah
۰
یک روز کوره منفجر شد و چشم‌ها و حرفه‌اش را از او گرفت. شانس آورد ـ دو مرد دیگر مردند.
رویا💌
۰
بعد از این‌که رفت، چهره‌اش همچنان مانند بوی عطر ادامه پیدا کرد.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
همه اهمیت‌شان را از دست داده بودند، هر چند همه وجود داشتن
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
این روزها چیزی برای فکر کردن ندارم، جز خاطرات.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
تمام عمرم در امتداد آن خیابان رفت‌وآمد کرده بودم، ولی هرگز چنین آگاه نبودم که پشتم به خانه‌مان است.
عروس‌دریایی
۰
ولی وقتی حامله است، گوشت خام و ماهی را تحمل نمی‌کند. و بیشتر اوقات هم حامله است.
parnyra
۰
زنان نقاشی‌هایش ـ آن زنان را در جهان خودش محبوس می‌کند. ممکن است در آن گم بشوی.»
Mitikoma
۰
زندگی همین است. اگر زیاد عمر کنی دیگر از هیچ‌چیز تعجب نمی‌کنی.»