جملات زیبا از متن کتاب دختری با گوشواره مروارید | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختری با گوشواره مرواریدsubscriptionAvailable

کتاب دختری با گوشواره مروارید

۳.۸(از ۱۶۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
تریسی شوالیه، گلی امامی
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۱۶۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

یک نقاشی در کلیسا مانند شمعی در اتاق تاریک است ـ از آن برای بهتر دیدن استفاده می‌کنیم. پلی است میان ما و خداوند.
ف_حسنپوردکان
۱۵
چشمانش شبیه پروانه‌ای که روی گلی بنشیند، روی صورتم نشست و نتوانستم جلوی سرخ شدن چهره‌ام را بگیرم
markar89
۱۳
حس درخت سیبی را داشتم که میوه‌اش را از دست داده بود
soroor kohan
۱۲
«وقتی در بازار درباره‌ی کسی حرف می‌زنند، معمولاً دلیلی دارد، حتا اگر لزوماً آن چیزی که می‌گویند واقعیت نداشته باشد.»
markar89
۱۰
رفتن به خانه کار شاقی بود. متوجه شدم پس از خانه نرفتن چند یکشنبه در دوران قرنطینه، منزل‌مان برایم جای غریبی شده بود. به‌تدریج فراموش کرده بودم مادرم چیزها را کجا می‌گذارد، یا کاشی‌های کنار بخاری دیواری چه شکلی بودند، و یا نور آفتاب چگونه در ساعات گوناگون به درون اتاق می‌تابید. پس از چند ماه می‌توانستم خانه‌ی پاپتیست کورنر را از خانه‌ی خودمان بهتر تشریح کنم.
Vahid&Maryam
۹
سراغم. گفت «قصاب سراغت را می‌گیرد. بیرون خانه.» کهنه‌ای که دستم بود انداختم، دست‌هایم را با پیش‌بندم تمیز کردم و دنبال او به راهرو رفتم. می‌دانستم باید پیتر پسر باشد. هرگز مرا در پاپتیست کورنر ندیده بود. دست کم صورتم لک و پَک و از حرارت رخت‌های شسته‌ی داغ، سرخ نبود. پیتر پسر گاری‌ای با خودش تا جلوی خانه آورده بود، پر از سفارشاتی که ماریاتینز داده بود. دخترها مشغول فضولی در اطراف آن بودند. فقط کورنلیا به دوروبر نگاه می‌کرد. وقتی جلوی در ظاهر شدم پیتر لبخندی به من زد. آرامشم را حفظ کردم و سرخ نشدم. کورنلیا داشت ما را می‌پایید.
Rasta (:
۸
«وقتی رنگ‌ها کنار هم قرار می‌گیرند، باهم می‌جنگند، قربان.»
soroor kohan
۸
دلم نمی‌خواست به آینده فکر کنم.
ف_حسنپوردکان
۷
وقتی لبخند بر لب داشت چهره‌اش مانند پنجره‌ی بازی بود.
ف_حسنپوردکان
۶
دلم برای منزل خودمان تنگ شده بود. دلم می‌خواست وارد آشپزخانه‌ی مادرم بشوم و سبد پر از گوشت را جلویش بگذارم.
Rasta (:
۵
«گری‌یت، هیچ‌وقت نمی‌دانم توی سر تو چه می‌گذرد. اِنقدر آرام و ساکتیع که حد ندارد. هرگز حرفی نمی‌زنی، ولی چیزهایی در سرت وجود دارد، که در چشمانت پنهان است.»
thenaz
۴
جایی گیر افتاده‌ای که به تو تعلق ندارد. دنیای آن‌ها، دنیای تو نیست.»
Mitikoma
۳
دیدن آن‌همه آدم و چیزهای تازه در یک روز عجیب بود، آن هم به دور از فضای آشنایی که زندگی‌ام را تشکیل می‌داد. پیش‌تر از آن، هر بار فرد تازه‌ای می‌دیدم همیشه افراد خانواده و همسایه‌ها دوروبرم بودند. اگر به مکان جدیدی می‌رفتم با فرانس و پدر و مادرم بودم و احساس خطر نمی‌کردم. جدید با قدیم درهم آمیخته بود، مثل وصله کردن جوراب.
فاطمه
۱
مثل سگی بودم که زخمش را می‌لیسد تا تمیز شود ولی آن را دردناک‌تر می‌کرد.
soroor kohan
۱
«نقاشی، کاتولیک یا پروتستان ندارد، بلکه مردمی هستند که به آن می‌نگرند، و چیزی که توقع دارند می‌بینند. یک نقاشی در کلیسا مانند شمعی در اتاق تاریک است ـ از آن برای بهتر دیدن استفاده می‌کنیم. پلی است میان ما و خداوند. ولی شمع، پروتستان یا کاتولیک نست. فقط یک شمع است.»
Gillter
۱
چیزی برای گفتن به عقلم نرسید که حاکی از دلخوری نباشد.
Nirvana
۱
یک روز کوره منفجر شد و چشم‌ها و حرفه‌اش را از او گرفت. شانس آورد ـ دو مرد دیگر مردند.
gyah
۰
بعد از این‌که رفت، چهره‌اش همچنان مانند بوی عطر ادامه پیدا کرد.
رویا💌
۰
همه اهمیت‌شان را از دست داده بودند، هر چند همه وجود داشتن
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
این روزها چیزی برای فکر کردن ندارم، جز خاطرات.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
تمام عمرم در امتداد آن خیابان رفت‌وآمد کرده بودم، ولی هرگز چنین آگاه نبودم که پشتم به خانه‌مان است.
کاربر ۵۹۷۶۳۸۱
۰
ولی وقتی حامله است، گوشت خام و ماهی را تحمل نمی‌کند. و بیشتر اوقات هم حامله است.
عروس‌دریایی
۰
زنان نقاشی‌هایش ـ آن زنان را در جهان خودش محبوس می‌کند. ممکن است در آن گم بشوی.»
parnyra
۰
زندگی همین است. اگر زیاد عمر کنی دیگر از هیچ‌چیز تعجب نمی‌کنی.»
Mitikoma
۰
«بین برداشت کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها از نقاشی تفاوتی وجود دارد. ولی به آن عمیقی که فکر می‌کنی نیست. ممکن است نقاشی برای کاتولیک‌ها در خدمت اهداف روحانی باشد، ولی فراموش نکن که پروتستان‌ها خداوند را همه‌جا می‌بینند، در همه‌چیز. پس آیا با نقاشیِ چیزهای روزمره ــ مثل میز و صندلی، کاسه و پارچ، سرباز و خدمتکار ــ نمی‌توان به آفرینش خداوند ارج گذارد؟»
Gillter
۰
«گری‌یت، هیچ‌وقت نمی‌دانم توی سر تو چه می‌گذرد. اِنقدر آرام و ساکتیع که حد ندارد. هرگز حرفی نمی‌زنی، ولی چیزهایی در سرت وجود دارد، که در چشمانت پنهان است.»
Nirvana
۰