باید از شمردن دست برمیداشت. باید نگاهش جایی گیر نمیکرد. باید بیخیال راه رفتن بین سرامیکها میشد. اگر پایش روی خط سرامیکها میرفت مگر چه میشد؟ چیزی نمیشد. اگر از اتاق رد میشد و دستش را به چارچوب در نمیزد مگر چه میشد؟ چیزی نمیشد. تمامی نداشتند. روزبهروز هم بیشتر میشدند. مگر چه میشد اگر وسواسهایش را ترک میکرد؟ چیزی نمیشد. اصلاً مگر وسواس بود؟ نبود؟ ارثی است؟ ارثی هم که باشد لابد علاج دارد. ژن معیوب علاج دارد؟ اگر آدمها زورشان به ژنهاشان میرسید... کاش آدمها زورشان به ژنهاشان میرسید.