بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب قطار سروقت | طاقچه
تصویر جلد کتاب قطار سروقت

بریده‌هایی از کتاب قطار سروقت

انتشارات:انتشارات نگاه
امتیاز:
۲.۸از ۴ رأی
۲٫۸
(۴)
هیچ چیز جز کمی سکوت نمی‌خواهم...
پویا پانا
این حق مسلم من است که دیوانه شوم.
پویا پانا
برای آنها بردن مطرح نیست، فقط می‌خواهند وقت تلف کنند. این وقت تلف‌کردن چه کار سخت و دشواری است
پویا پانا
دانستن اینکه وقتی آدم بیدار می‌شود و پر از ناامیدی است، کسی را در کنارش دارد که بیدار است بسیار مطبوع است.
پویا پانا
زمان هنوز زنده است و جهان می‌گردد.
پویا پانا
ما در سرزمین خودمان طرد شده‌ایم، وسط سرزمین پدریمان، کسی این را نمی‌فهمد،
پویا پانا
خیلی‌ها اینگونه هستند که چیزی ناگهان برایشان با ارزش می‌شود فقط به دلیل آنکه دیگری خواهانش است، چیزی که شاید آنها در لحظه‌ای بعد آنرا دور بیندازند و یکباره برایشان با ارزش و گرانبها و غیرقابل فروش می‌شود زیرا که یکی خواهانش است و بدان نیاز دارد.
پویا پانا
زندگی بدشانسی است، زندگی درد است. خیلی خوب می‌شد اگر کسی در جایی به من فکر می‌کرد و برایم اشکی می‌ریخت... من او را نزد خود فرا می‌خواندم... من او را با تمام اشکهایش به دنبال خود می‌کشیدم و او نمی‌باید تا ابد در انتظار من بنشیند،
پویا پانا
پاول یکبار گفته بود: - ما با امید زنده‌ایم. مثل اینکه بگوید: - ما با وام زنده‌ایم...
پویا پانا
نا امیدی فقط شبحی کوتاه از بیدار شدن است،
پویا پانا
«دیگر هیچ نشاطی نداشته و نشاطی هم نخواهم یافت. من از اینکه به زنی نگاه کنم می‌ترسم.
پویا پانا
- مردن، چیزی جز مردن نمی‌خواهم، من می‌خواهم بمیرم بعد همه چیز پایان می‌یابد، مردن...
پویا پانا
یک زن را فقط می‌توانی در تاریکی فتح کنی.
پویا پانا
این وحشتناک است که همه‌چیز بی‌معنا است. همه‌جا فقط بی‌گناهان کشته می‌شوند.
پویا پانا
کسانی را که انسان عاشقشان است باید بیشتر رنجشان دهد، این قانون عشق است، آنقدر رنجش بده که قادر به گریستن نباشد. می‌اندیشد فقط یک درد چنان بزرگ است که اشک‌ها ناتوان می‌شوند. آخ چرا من آن دیگری نیستم که او عاشقش است. چرا قادر به تعویض این روح و این بدن نیستم. هیچ‌چیز، هیچ‌چیز را از خودم نمی‌خواهم نگهدارم و خود را کاملاً تسلیم خواهم کرد، اگر فقط من... فقط چشمان آن دیگری را داشتم. در همین شب پیش از مرگش، در همین آخرین شب برای خودم داشته باشمش، زیرا وقتی او دیگر نیست همه چیز بی‌اهمیت می‌شود...
پویا پانا
آنچنان عاشقش بودم که روحم را فروختم تا فقط برای یک ثانیه مزهٔ دهانش را حس کنم.
پویا پانا
قلب خستهٔ من که دیگر هیچ آرزویی نمی‌کند و این حس‌های پایدار من که دیگر ستایشگر هیچ چیز نیستند، نمی‌خواهد سیگاری بکشد، نمی‌خواهد غذایی بخورد، نمی‌خواهد بنوشد و روح من که همهٔ حیرتش از دست رفته است و فقط می‌خواهد بخوابد و بخوابد... شاید من مرده باشم. چه کسی می‌خواهد اینجا بفهمد، این روتختی را که طبق روال وقتی آدم بر روی تختی می‌نشیند، من هم به صورت خودکار کنار زده بودم، این روتختی که نه کثیف و نه تمیز است، این روتختی بی‌رحم پر از اسرار که نه کثیف است و نه تمیز... و این دختر آنجا پای آیینه که حال ابروانش را رنگ می‌کند، ابروان سیاه و نازک بر روی پیشانی رنگ پریده، چه کسی می‌خواهد اینها را درک کند.
پویا پانا
خوشحال مثل روزی در روزگار خیلی پیش ...
پویا پانا
زمان دیوانه‌وار می‌گذرد و این زمانی که نامفهوم است و هیچ، هیچ کاری در این زمان انجام نشده است، هیچ کاری نمی‌توانم بکنم
پویا پانا
این اطمینان ظاهری فریب نمی‌دهد... فقط قول‌ها و وعده‌ها هستند و افقی نامطمئن و تاریک که باید روی آن تکیه زنیم تا اطمینانی بیابیم...
پویا پانا

نوع

حجم

۱۳۳٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

نوع

حجم

۱۳۳٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

قیمت:
۴۴,۰۰۰
تومان