
بریدههایی از کتاب اعتراف
۳٫۹
(۱۵۰)
متوجه شدم به نام دین چه میکنند و به وحشت افتادم
Rick Sanchez
حاصل پذیرش مذهب این بود که برای درک معنای زندگی باید دست از عقل بشویم، یعنی از همان چیزی که معنا برایش ضرورت داشت.
hoda.family
نمیدانستم چه میخواهم: از زندگی میترسیدم، میکوشیدم از آن کناره بگیرم، و در همان حال هنوز امیدی هم به آن داشتم.
Fatemeh
من هم همانند همه دیوانگان، همه را دیوانه میخواندم. غیر از خودم.
Meti & yeganeh
ولی این تصور که کسی با آوردن من به این دنیا با من شوخی ابلهانه و شریرانهای انجام داده است، برایم طبیعیترین شیوه بیان شرایطم بود.
ben behbudi
در حکمت فراوان، اندوه فراوان است و هر که بر دانش خود بیفزاید، بر غمش میافزاید.
M.M. SAFI
مردم همانطور زندگی میکنند که همه زندگی میکنند و همه بر اساس موازینی زندگی میکنند که نهتنها هیچ نقطه اشتراکی با آموزههای دین ندارد، بلکه بخش اعظم آن مخالف این آموزههاست. آموزههای دینی در زندگی نقشی ندارند، در روابط با سایر انسانها هرگز این آموزهها را در نظر نمیگیریم و در زندگی شخصیمان نیز هیچگاه لزومی به مراعات آنها پیدا نمیشود. آموزههای دین مربوط است به جایی آنطرفها، دور از زندگی و مستقل از آن. اگر هم به آن بربخوری، فقط همانند چیزی ظاهری و پدیدهای است که ارتباطی با زندگی ندارد.
Reyhaneh JoOoOn
برای درک معنای زندگی باید پیش از هر چیز کاری کرد که زندگی بیمعنا و شرّ نباشد، و تنها پس از آن به عقل نیاز است تا زندگی را درک کرد.
م.م.ر
فلسفه وجود بز، خرگوش، گرگ آن است که باید خودشان را سیر کنند، زادوولد کنند، برای خانوادهشان غذا فراهم کنند، و هنگامی که این کارها را انجام میدهند، اطمینان راسخ دارم که آنها خوشبخت هستند و زندگیشان عاقلانه است. ولی انسان چه باید بکند؟ انسان نیز باید درست به همان شکل زندگی بیافریند، همانند جانوران، فقط با این تفاوت که اگر بهتنهایی زندگی بیافریند، فنا میشود، او باید زندگی را نه برای خودش، بلکه برای همه بیافریند.
rain_88
«آیا در زندگی من معنایی هست که با مرگی که بهطور حتم در انتظار من است از میان نرود؟»
گیتی یوسفی
زندگیام متوقف شد. میتوانستم نفس بکشم، بخورم، بیاشامم، بخوابم، و نمیتوانستم نفس نکشم، نخورم، نیاشامم و نخوابم؛ ولی اثری از زندگی نبود، زیرا تمایلی وجود نداشت که برآوردن آن را منطقی و عاقلانه بدانم. اگر خواستهای داشتم، از پیش میدانستم که چه خواستهام را برآورده کنم و چه نکنم، درهرحال حاصلی نخواهد داشت.
اگر ساحرهای پدیدار میشد و به من پیشنهاد میکرد آرزوهایم را برآورده سازد، نمیدانستم چه بگویم. در دقایق بیخبری به جای آرزو، عادت به آرزوهای پیشین در سرم بود، ولی در دقایق هشیاری میدانستم که این فریبی بیش نیست و میدانستم که مرا هیچ آرزویی نیست. حتی آرزوی دانستن حقیقت را هم نداشتم، زیرا حدس میزدم این حقیقت در چه نهفته است.
کاربر ۲۴۶۴۶۷۱
ما سخت نیازمند درک معنای زندگی و آشنایی با «هنر زندگی» هستیم.
Mahdi
در حکمت فراوان، اندوه فراوان است و هر که بر دانش خود بیفزاید، بر غمش میافزاید.
Fatemeh
اینکه در این آموزهها حقیقتی هست، قابل تردید نیست، ولی این هم قابل تردید نیست که در آنها کذب هم هست و من باید حقیقت و کذب را بیابم و از هم جدا کنم.
hoda.family
فقط تا زمانی میتوان زندگی کرد که مستِ زندگی بود؛ ولی به محض آنکه هشیار میشوی، دیگر نمیتوانی نبینی که همه اینها فقط فریب است، آن هم فریبی ابلهانه!
مفتون
از ایمان به آنچه از کودکی به من آموخته بودند، دست کشیدم، ولی به چیزی اعتقاد داشتم. این را که به چه چیزی اعتقاد داشتم بههیچوجه نمیتوانستم توضیح بدهم. به خدا نیز باور داشتم، یا درستتر است بگوییم خدا را نفی نمیکردم، ولی این را هم نمیتوانستم توضیح بدهم که به چه خدایی باور دارم؛ من مسیح و آموزههای او را نفی نمیکردم، ولی این را هم نمیتوانستم توضیح بدهم که آموزههای او چیست.
Zahra Majdabadi
طایفهای میرود و طایفهای میآید، و زمین تا به ابد برقرار است.
سپهر
دین در اساسیترین معنایش، فقط «تجلی نادیدنیها» و غیره نیست، مکاشفه نیست (مکاشفه فقط توصیف یکی از نشانههای دین است)، دین فقط رابطه انسان با خدا نیست (اول باید ایمان آورد بعد به خدا رسید، نه بالعکس)، یا پذیرش آنچه به ما گفته میشود (حتی اگر درک اکثر افراد از دین چنین باشد)، دین یعنی شناخت معنای زندگی بشر، که در نتیجه آن، انسان خودش را از بین نمیبرد، بلکه زندگی میکند.
hoda.family
نمیدانستم چه میخواهم: از زندگی میترسیدم، میکوشیدم از آن کناره بگیرم، و در همان حال هنوز امیدی هم به آن داشتم.
rare
من هم همانند همه دیوانگان، همه را دیوانه میخواندم. غیر از خودم.
پروا
این تصور که کسی با آوردن من به این دنیا با من شوخی ابلهانه و شریرانهای انجام داده است، برایم طبیعیترین شیوه بیان شرایطم بود.
بیاختیار به نظرم میرسید در جایی کسی هست که با دیدن من تفریح میکند، با دیدن اینکه من چگونه 30ـ 40 سال تمام زیستهام، زیستهام و دانش آموختهام، پیشرفت کردهام، جسم و روحم را پرورش دادهام، و حالا که عقلم قوام یافته است، حالا که به آن قلهای از زندگی رسیدهام که از فراز آن، کل زندگی را به چشم میبینم، حالا چگونه در نهایت حماقت بر این قله ایستادهام و بهروشنی دریافتهام که در زندگی هیچ نبوده و نیست و نخواهد بود. «و او خندهاش میگیرد...»
کاربر ۲۴۶۰۸۳۰
مگر میشود گفت که فقط من و شوپنهاور اینقدر عاقلیم که به بیمعنایی و شرّ زندگی پی بردهایم؟»
استدلال بطلان زندگی آنقدرها هم پیچیده نیست و سادهترین افراد نیز از مدتها پیش به چنین نتیجهای رسیدهاند، ولی با این حال به زندگی ادامه میدادند و میدهند. مگر میشود که آنان همواره به زندگی ادامه دهند و به فکر تردید درباره غیرعقلانی بودن زندگی نیفتند؟
rare
دیگر نمیتوانم شب و روز را نبینم که میدوند و مرا به سوی مرگ میبرند. من فقط همین یک چیز را میبینم، زیرا همین یک چیز حقیقت است. بقیه همه فریب است.
علاقه بند
حاصل پذیرش مذهب این بود که برای درک معنای زندگی باید دست از عقل بشویم، یعنی از همان چیزی که معنا برایش ضرورت داشت.
Fatemeh
اکنون بر من روشن است که این وضع هیچ تفاوتی با دیوانهخانه نداشت؛ ولی در آن زمان آگاهیام بر این مسئله بسیار مبهم بود، آن هم به این شکل که من هم همانند همه دیوانگان، همه را دیوانه میخواندم. غیر از خودم.
Reyhaneh JoOoOn
یگانه معنی زندگی که بر من آشکار شده بود، بر پایه همین الهیات شکل گرفته یا دستکم با آن ارتباطی ناگسستنی داشت. هر قدر هم برای عقلِ سخت و پیر من عجیب باشد، باز تنها امید نجات است. باید با دقت و احتیاط آن را بررسی کرد تا درکش کرد، و حتی درک هم نه، نه به آن معنی که اصول علمی را درک میکنم. من به دنبال این نیستم و یا آگاهی از ویژگی شناخت ایمان نمیتوانم هم به دنبال آن باشم. من به دنبال توضیح همه چیز نخواهم بود. میدانم که توضیح همه چیز باید همانند سرآغاز همه چیز در بیکرانگی پنهان باشد. ولی میخواهم طوری درک کنم که به سر حد غیرقابل توضیحها برسم؛ میخواهم غیرقابل توضیح بودن چیزها ناشی از مقتضیات نادرست عقل من نباشد، بلکه از آن ناشی شود که من مرزهای عقلم را میبینم. میخواهم درکم به گونهای باشد که هر گزاره غیرقابل توضیح همچون الزام عقل در نظرم جلوهگر شود و نه همچون اجبار به باور آن گزاره.
hoda.family
خداوند انسان را به گونهای آفریده است که هر انسانی میتواند روحش را نابود کند یا آن را برهاند. وظیفه انسان در زندگی رهایی روح خودش است. برای رهاندن روح باید خداگونه زیست
M.M. SAFI
زندگان میدانند که خواهند مرد، ولی مردگان هیچ نمیدانند، و دیگر آنان را اجری نخواهد بود، زیرا حتی یادشان نیز به فراموشی سپرده شده است؛ و عشق آنان، نفرتشان و حسادتشان دیگر محو شده و دیگر تا ابد در هر آنچه زیر خورشید انجام شود، افتخاری بر ایشان نخواهد بود.»
سپهر
«خُب، باشد، تو از گوگول، پوشکین، شکسپیر، مولیر و همه نویسندگان جهان هم مشهورتر خواهی شد، خُب که چه؟ ...»
ح نون
در مدارس احکام را به کودکان میآموزند و آنان را به کلیسا میفرستند؛ از کارکنان دولت طلب گواهی شرکت در مراسم عشای ربانی میکنند؛ ولی فردی از جمعهای مشابه ما که دیگر درس نمیخواند و در خدمت دولت هم نیست، چه حالا و چه در گذشته (حتی بیش از حالا) ممکن است دهها سال زندگی کند و حتی یکبار به این فکر نیفتد که در میان مسیحیان به سر میبرد و خودش پیرو مذهب مسیحیت ارتدوکس قلمداد میشود.
hoda.family
حجم
۹۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۲۳ صفحه
حجم
۹۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۲۳ صفحه
قیمت:
۴۳,۰۰۰
۲۱,۵۰۰۵۰%
تومان