بیجاریها با دین و ایمان بودند، کُرد بودند؛ اما شیعه. به معصومین عشق داشتند. اعیادشان و سوگواریشان برای معصوم داغتر از هر شهری بود. عاشورایشان نظیر نداشت. عید فطر را از نوروز دوستتر داشتند. اگر برای نوروز از یک هفته یا ده روز قبل در تدارک بودند، برای عید فطر از دیدن هلال مبارک ماه، از اول آن به پیشباز میرفتند. از آن گروه کُردها نبودند که بروند در سنندج و پاوه و مهاباد آتش به پا کنند و خون بریزند. در بگیر و ببند و شلوغیهای انقلاب هم دست روی دست نگذاشته و تماشاگر نبودند. مجلس داشتند، سخنرانی، تظاهرات، شعارنویسی.
بعد انقلاب هم که دولت مرکزی قوی نبود. درست است که گروهکها، آدم به شهرها میفرستادند که برایشان تبلیغ کنند و تخم هرج و مرج در شهرها بپاشند؛ اما بیجاریها قرص و محکم سر جایشان بودند و بر سر عقایدشان پای میفشردند. حرف این بود: «ما آقای خمینی را قبول داریم.» با این همه، اوضاع بدجوری شیر تو شیر بود.