
بریدههایی از کتاب شیار ۱۴۳
۴٫۶
(۳۰)
مردم میگویند: غم آخرتان باشد. غم که آخر ندارد؛ آخر غم مرگ است. با مرگ، غم به پایان راه خود میرسد.
حکیمی
خودش هم خو گرفته بود که با سالدارها بپلکد و خوش داشت که با آنها شوخی کند و خنده بر لبهاشان بکارد؛ یا آنکه گوش بسپارد به صحبت قدیم ندیمها و حظّ ببرد.
i_ihash
ـ صلوات را خدا گفت، جبرئیل بارها گفت، از شأن مصطفی گفت، صلوات بر محمد.
حکیمی
«ایمان پَرِش در تاریکیست.»
i_ihash
و پرسیده بود: «اعدام یعنی چه؟...» هادی بیپروا گفته بود: «یعنی که او را تیرباران کردهاند. تیر زدهاند تو قلبش و او را کشتهاند.» همان وقت شوکی به دل پسر نشسته و دریافته بود که مرگ هم در میانِ های هوی این عالم، جا و مکانی دارد.
Maryam Bagheri
تو همین سر به قفس کوفتنها و این در و آن در زدنها، خبری رسید که گُل از گُل شکوفاند. فتوای امام: رفتن به جبهه، واجب کفایی است و اذن پدر و مادر لازم ندارد. بچهها دیگر رو پا نبودند.
Maryam Bagheri
بیجاریها با دین و ایمان بودند، کُرد بودند؛ اما شیعه. به معصومین عشق داشتند. اعیادشان و سوگواریشان برای معصوم داغتر از هر شهری بود. عاشورایشان نظیر نداشت. عید فطر را از نوروز دوستتر داشتند. اگر برای نوروز از یک هفته یا ده روز قبل در تدارک بودند، برای عید فطر از دیدن هلال مبارک ماه، از اول آن به پیشباز میرفتند. از آن گروه کُردها نبودند که بروند در سنندج و پاوه و مهاباد آتش به پا کنند و خون بریزند. در بگیر و ببند و شلوغیهای انقلاب هم دست روی دست نگذاشته و تماشاگر نبودند. مجلس داشتند، سخنرانی، تظاهرات، شعارنویسی.
بعد انقلاب هم که دولت مرکزی قوی نبود. درست است که گروهکها، آدم به شهرها میفرستادند که برایشان تبلیغ کنند و تخم هرج و مرج در شهرها بپاشند؛ اما بیجاریها قرص و محکم سر جایشان بودند و بر سر عقایدشان پای میفشردند. حرف این بود: «ما آقای خمینی را قبول داریم.» با این همه، اوضاع بدجوری شیر تو شیر بود.
زیـنـب🍃🌸
فاصلهها حالا چه بیمقدارند. مرزها چه گماند. مرز بین زندگی و مرگ، باریک باریک است. نمیبینیاش. محو. و این لحظه عجب قشنگ است. چه خوب که آدم آن را مزمزه کند. روی زبانش بچشد. چه خوب که آدم عمر کند برای چنین لحظهای.
حکیمی
والشمس عکسِ رویت، سلطان گدایِ کویت، ولیل وصفِ مویت، صلوات بر محمد.
حکیمی
ـ یونس ز بطن ماهی، ز دل کشید آهی، یارب تو هر پناهی، صلوات بر محمد. ـ
حکیمی
غم که آخر ندارد؛ آخر غم مرگ است. با مرگ، غم به پایان راه خود میرسد.
i_ihash
میتوانستی در ذهنت مسافر باشی... در درونت جُل و پلَاس جمع کنی و کوله به دوش بیندازی و راه سفر در پیش گیری. در این سفرها اسب خیالت گاهی میطلبد چارنعل بتازی، گاه میطلبد یورتمه بروی... گاه با چشمهای بازتر میتوان از گذرگاههای باریک گذشت. گاه هم باید آن قدَر زَهره داشته باشی که برای اینکه به جایی برسی، چشمها را ببندی و خودت را از بلندیهای تاریک به پایین بیندازی. «ایمان پَرِش در تاریکیست.»
حکیمی
اخی... أنت مسلم و أنا مسلم. نحن الاسرإ... ما یفعلون مع الاسرا هکذا. نحن لانعمَل مع الاسرائکم مثلکم. نحن نرید المإ.
حکیمی
یکی گفت: اینجا کاظمین است. این را که گفت دلمان هُری ریخت. اشک آمد به چشممان. دلمان پُر بود. گنبد را که دیدیم گُل از گُلمان شکفت؛ اگرچه گریه میکردیم. انگار دستی از غیب رسیده بود. انگار کسی میگفت: طاقت داشته باشید، هوایتان را داریم. کمکتان میکنیم. انگار کسی میگفت: «فَإِنَّ مَعَ العُسرِ یسُرا ًإِنَّ مَعَ العُسرِ یسُرا.ً» انگار مرهمی بود به زخممان، انگار سرگره گلو باز شده بود و هر چه تویِ آن جمع شده بود، بیرون میریخت. سر خم کردیم و به آقا سلام دادیم. بعد از آن بیصدا در گلو با آقا حرف زدیم
حکیمی
یاد موقع آمدنش افتاد. باباش زده بود روی شانهاش و گفته بود:
ـ مهرداد... خیلی دل میخواهد که تو از چیزهایی که دوست داری میکَنی و میروی جنگ.
مهرداد خندیده و گفته بود:
ـ اتفاقاً دنبال چیزهایی میروم که دوست دارم.
Fatemeh Akbarnejad24
پهنای صورت جوان غرقۀ اشک بود. گریهاش بالا گرفت؛ گریۀ کودکی که مادر از دست داده بود.
انگشت اشارهاش را بالا برد. خورشید را نشان داد. عجب طلوعی داشت خورشید! شعله میکشید؛ نرم و دلربا. اندام تازهرس خود را از پس خط افق بالا میکشید و نور میریخت. صدای شکستۀ جوان از میان لبهای لرزان بیرون میریخت.
ـ ببین... آفتاب درآمد... نمازم را قضا کردم... من بیهوش بودم... نفهمیدم... حالا دارم میروم به دیدن خدا... بینماز...
Fatemeh Akbarnejad24
آدم جگرش میسوزد وقتی این بشیر را میبیند. مال روستاهای بیجار است. سربازی آمده بود که در نگهبانی استراقسمع جبهه اسیر میشود؛ از عملیات محرم به این طرف. موقع اسارت آن قدر اذیتش میکنند که پاک قاطی میکند. خیلی زده بودنش. همیشه حالت وحشت و اضطراب دارد، انگار که دارند دنبالش میکنند. قیافهاش مثل بچهها معصوم است. بهانهگیریاش هم بچگانه. همهاش میگوید: «ضبط میخواهم.» بچهها دیروز یک کاسه را دَمَر کردند و گذاشتند جلوش و گفتند: «این هم ضبط، حالا حرف بزن.» بشیر هم که کاسه را گرفت جلو دهانش و گفت: «به برادرم ابراهیم که کشتیگیر است میگویم که بیاید انتقام مرا از اینها بگیرد، اینها مرا زدهاند.»
بعد هم مثل بچهها زد زیر گریه. من رفتم جلو و با او کُردی حرف زدم. خیلی خوشحال شد. قاهقاه زد زیر خنده و گفت: «به ایران که رفتی به ابراهیممان بگو بیاید انتقام مرا از اینها بگیرد.»
Fatemeh Akbarnejad24
ناهار را هم او با همدستی دو نفر دیگر درست کرد. به هر کداممان شانزده کتلت رسید. شاخ درآورده بودیم از آن همه غذا. وقتی میخوردیم دائم سر تو گوش دو دستیار آشپزیاش میکرد و قاهقاه میخندید. بعد تعریف کرد که خمیر تُو نانهایی را که درمیآوریم و در کیسه خشک میکنیم برای روز مبادا، برداشته و پنجاه کیلو آرد تُو آشپزخانۀ اردوگاه را ریخته تُوش، بعد هر چه چنگ زدهاند دیدهاند که مایهشان نمیگیرد، آن وقت ده کیلو آرد دیگر هم زدهاند تنگش و با التماس از عراقیها بیست دانه تخممرغ گرفتهاند و با آنها قاطی کردهاند و آب به آردها بستهاند و چهار کیلو سهم گوشت آسایشگاه را هم ریختهاند داخلش و خلاصه یک عالم کتلت درست کردهاند و به اسم کتلت گوشت به خورد خلقالله دادهاند.
Fatemeh Akbarnejad24
در زمان نماز یک عده گوشه و کنار مینشینند و شطرنجبازی میکنند یا پاسوربازی... ما چیزی نمیگوییم. آقای ابوترابی گفته است با کسی درنیفتید. یکی از صلیبیها میگفت: «اگر در کرۀ زمین، ده تا مثل ابوترابی بود، مسئلۀ حقوق بشر حل میشد.»
Fatemeh Akbarnejad24
دیروز همآسایشگاهیهایش گذاشته بودنش روی یک چرخ و او را در اردوگاه میچرخاندند که با همه حرف بزند. یک مشت استخوان ازش مانده است. به هر که میرسید میگفت: «پیغامی برای رفتگانت نداری، پدربزرگی، مادربزرگی... هر پیغامی داری بگو، هر جوری است میگردم آن دنیا، نشانیشان را پیدا میکنم و میرسانم.» خیلی شاد و شنگول اینها را میگفت. به من و باقر که رسید گفت: «دارم فلنگ را از این دنیا میبندم و درمیروم. میبینید که چه جور زهوارم دررفته!»
من زورکی به حرفهایش لبخند زدم. باقر که رویش را گرداند تا اشک چشمش را قایم کند، گفت:
ـ ای بابا!... چقدر نازکنارنجی است این باقر!
با همهمان دست داد و روبوسی کرد و رفت.
Fatemeh Akbarnejad24
حجم
۱۹۰٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۲۶۸ صفحه
حجم
۱۹۰٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۲۶۸ صفحه
قیمت:
۲۸۰,۰۰۰
تومان