
Mohammad
۲۱
«توی تاریکی مطلق گم شدم.»
کتاب خوان
۵
وقتی به اتفاقات عجیب آن روز فکر میکنم بهسختی میتوانم واقعی بودن آنها را باور کنم. هنوز که هنوز است، حتی فکرش مرا به سرگیجه میاندازد.
العبد
۳
دو روز از مارپیچهای تنوره به سمت پایین میرفتیم. هشت کیلومتر دیگر به درون زمین رفته بودیم و بیستوچهار کیلومتر از سطح دریا فاصله داشتیم. روز بعد، تنوره شیب کمتری به خود گرفته بود و راه آسانتر مینمود. گرچه کمی خسته شده بودیم ولی کاملاً تندرست بودیم و هنوز به جعبهٔ کمکهای اولیه نیاز نشده بود.
پروفسور هر یک ساعت یکبار، وضعیت را با استفاده از دستگاهها بررسی میکرد. سنجیدن دقیق موقعیتمان برای او آسان بود. بعدها این اطلاعات در گزارش سفرمان ثبت شد.
تا آن زمان دویست کیلومتر به سمت جنوب شرقی اسنفلز رفته بودیم و اکنون اقیانوس اطلس، درست بالای سرمان قرار داشت. دیگر نگران نبودم و بهندرت به خورشید، ستارهها، ماه، درختها، خانهها و شهرها فکر میکردم.
در روزهای بعدی شیبهای تندتر ما را به مرکز زمین نزدیکتر کرد. بعضی روزها بین شش تا هشت کیلومتر پایینتر میرفتیم. روزها و روزها به رفتن ادامه دادیم...
کتاب خوان
۱
وقتی به اتفاقات عجیب آن روز فکر میکنم بهسختی میتوانم واقعی بودن آنها را باور کنم. هنوز که هنوز است، حتی فکرش مرا به سرگیجه میاندازد.
milad
۱
امیدوار بودم که روزی بتوانم به اندازهٔ او معلومات داشته باشم.
milad
۱
دارم دقیقاً مثل شما فکر میکنم. دیگر از پیروزی نهایی مطمئنم. پیش به سوی مرکز زمین!
milad
۱
«ما نمیدانیم آکسل. بعید به نظر میرسد، ولی خیلی چیزها هست که ما نمیدانیم.»
milad
۱
نور چراغ بهآرامی کمسوتر میشد تا بالاخره خاموش شد. فتیله تمام شده بود و ما در تاریکی رها شده بودیم.
milad
۱
اینکه زنده بودم و میتوانستم زیر آفتاب قدم بزنم در پوست خودم نمیگنجیدم.
milad
۰
کتابهایش رؤیاهایی هستند که به حقیقت پیوستهاند.
milad
۰
یک پِنی هم پای کتاب ترجمه شده پول نمیدهد.
milad
۰
این نوشته باعث شد که عمویم وارد شگفتانگیزترین ماجراهایی شود که تا به حال برای بشر اتفاق افتاده است.
milad
۰
«بعدش؟» «میتوانی چمدانم را ببندی.»
milad
۰
پیروزی در یکقدمیِ ماست. آنوقت تو میخواهی از این عملیات اکتشافی دست بکشیم؟
milad
۰
تنها زندهبهگور شده بودم؛ ۱۲۰ کیلومتر پایینتر از سطح زمین...
milad
۰
معنای واقعی کلمه، کور شده بودم. کاملاً عقلم را از دست داده بودم.
milad
۰
بدنم درد میکرد ولی خوب استراحت کرده و از زنده بودنم خوشحال بودم.
milad
۰
عرق سردی بر بدنم نشست. مرد از هیولاها ترسناکتر بود. ما بدون حرکت، مبهوت، همانجا خشکمان زده بود. بالاخره توانستم دست عمویم را بگیرم.
milad
۰
آیا واقعاً با یک انسان برخورد کرده بودیم؟ نه، این غیرممکن بود! احتمالاً بازی نور باعث شده بود چنین چیزی به نظرمان بیاید. چه کسی میتوانست در این غارهای زیرزمینی زندگی کند؟
milad
۰
روحیهٔ اکتشاف در من زنده شده بود. چیزی بیشتر از آن نمیخواستم که بدانم آنسوی تختهسنگ چه چیزی نهفته است.
milad
۰
گفتم: «حتماً میتوانیم عبور کنیم!»
عمویم با اعتمادبهنفس تکرار کرد: «حتماً میتوانیم عبور کنیم!»
milad
۰
ما در امان بودیم! ما به زمین برگشته بودیم! ترسهای دنیای زیرزمینی دیگر تمام شده بود!
milad
۰
ما در امان بودیم! ما به زمین برگشته بودیم! ترسهای دنیای زیرزمینی دیگر تمام شده بود!
milad
۰
هم خوشحال بودم چون پس از پشت سر گذاشتن آن همه سختی و دیدن همهٔ آن چیزها در آن مکان تاریک زیرزمینی، صحیح و سالم به سطح زمین برگشته بودم.