
بریدههایی از کتاب باغ آلبالو
نویسنده:آنتوان چخوف
مترجم:پرویز شهدی
انتشارات:بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
دستهبندی:
امتیاز
۳.۷از ۷۲ رأی
۳٫۷
(۷۲)
من آدمی آزاد هستم، همهی چیزهایی که برای شما اینهمه بزرگند، اینهمه ارزشمند، برای شما ثروتمندها یا فقرا، برای من به اندازهی پر کاهی که در هوا سرگردان است ارزش ندارند.
Mohammad
ما رودرروی یکدیگر نقش آدمهای مغرور را بازی میکنیم و زندگی بیآنکه به ما اعتنایی داشته باشد، میگذرد.
mahsa
من آدم روشنفکری هستم، کتابهای جالبی میخوانم، بااینهمه نمیتوانم مسیر افکارم را دنبال کنم و بفهمم کی هستم؛ بهدرستی چه میخواهم: دوست دارم زندگی کنم، یا شاید هم گلولهای توی مغزم شلیک کنم؟ بههرحال همیشه تپانچهای با خودم دارم.
raha
تودهی مردم آدمهای پاک و سادهای هستند، اما بیشعورند، از هیچچیز سردرنمیآورند.
پویا پانا
امروزه در روسیه کسانی که کار و فعالیت میکنند، خیلی کم هستند. اکثریت قریب به اتفاق روشنفکرانی که من میشناسم، دنبال چیزی نیستند، اما به خدمتکارهاشان تو میگویند، با رعیتها مثل حیوانها رفتار میکنند؛ چیزی یاد نمیگیرند، کتابهای جدی و ارزشمند نمیخوانند، همهچیز را مسخره میکنند و دستکم میگیرند، فقط به این اکتفا میکنند که دربارهی دانش حرف بزنند، اما از هنر چی سر درمیآورند؟... بااینهمه، فقط بلدند خودشان را بگیرند، قیافهای جدی داشته باشند، پرسشهای مهم مطرح کنند، فلسفهبافی و گندهگویی کنند، حال آنکه در برابر چشمانشان، کارگرها بهطور وحشتناکی دچار کمبود و سوء تغذیهاند، بدون متکا سرشان را روی زمین میگذارند و میخوابند، سی یا چهل نفرشان در یک اتاق زندگی میکنند، اتاق هم پر از ساس، رطوبت و بوی گند است و با چه ناپاکیهای اخلاقی. روشن است که این حرفهای قشنگ برای این گفته میشوند که سر خودمان و دیگران شیره بمالیم.
Elahe Ebrahimi
این هم از زندگیام که گذشت، انگار هرگز زندگی نکردهام.
mahsa
ما دستکم دویست سال عقبیم، هنوز چیزی درک نکردهایم، حتا قادر نیستیم دربارهی گذشتهمان داوری کنیم، فقط بلدیم فلسفه ببافیم، از کسل شدن شکوه کنیم و بنوشیم. روشن است، برای اینکه بتوانیم در زمان حال زندگی کنیم، باید گذشتهمان را پاک کنیم، گناهانمان را بشوییم، این کار جز با رنج بردن، کار کردن زیاد و دائمی امکانپذیر نیست.
پویا پانا
اینجا کشوری عقبمانده است، با مردمانی که اخلاق سرشان نمیشود، اینجا آدم ملول میشود،
پویا پانا
مفهوم زندگی ما پرهیز کردن از همهی چیزهای مسکینانه و واهی است، همهی چیزهایی که ما را از آزاد و خوشبخت بودن بازمیدارد.
pejman
باید بپذیرم که سرنوشت خیلی نسبت به من بیرحم بوده است: مثل قایق کوچکی هستم در دل توفانی عظیم.
پویا پانا
من آدمی آزاد هستم، همهی چیزهایی که برای شما اینهمه بزرگند، اینهمه ارزشمند، برای شما ثروتمندها یا فقرا، برای من به اندازهی پر کاهی که در هوا سرگردان است ارزش ندارند. میتوانم شما را نادیده بگیرم، میتوانم بیاعتنا از کنارتان بگذرم، چون هم قوی هستم و هم مغرور. بشریت به سوی حقیقت متعالی پیش میرود، به سوی بزرگترین خوشبختیای که ممکن است روی کرهی زمین وجود داشته باشد، و من در صف اول این پیشروی قرار دارم.
پویا پانا
اپیخودوف: من آدم روشنفکری هستم، کتابهای جالبی میخوانم، بااینهمه نمیتوانم مسیر افکارم را دنبال کنم و بفهمم کی هستم؛ بهدرستی چه میخواهم: دوست دارم زندگی کنم، یا شاید هم گلولهای توی مغزم شلیک کنم؟
پویا پانا
من آدم روشنفکری هستم، کتابهای جالبی میخوانم، بااینهمه نمیتوانم مسیر افکارم را دنبال کنم و بفهمم کی هستم؛ بهدرستی چه میخواهم: دوست دارم زندگی کنم، یا شاید هم گلولهای توی مغزم شلیک کنم؟ بههرحال همیشه تپانچهای با خودم دارم. ایناهاش...
Ati
کافی است آدم وارد کاری، هر کاری که شد بشود تا بفهمد مردمان شرافتمند و شریف میانمان چه نادرند.
Ati
من آدمی آزاد هستم، همهی چیزهایی که برای شما اینهمه بزرگند، اینهمه ارزشمند، برای شما ثروتمندها یا فقرا، برای من به اندازهی پر کاهی که در هوا سرگردان است ارزش ندارند. میتوانم شما را نادیده بگیرم، میتوانم بیاعتنا از کنارتان بگذرم، چون هم قوی هستم و هم مغرور. بشریت به سوی حقیقت متعالی پیش میرود، به سوی بزرگترین خوشبختیای که ممکن است روی کرهی زمین وجود داشته باشد، و من در صف اول این پیشروی قرار دارم.
لوپاخین: و به هدفت هم خواهی رسید؟
تروفیموف: البته که میرسم. [لحظهای مکث] به آن میرسم، اگر هم نرسیدم به دیگران یاد میدهم چهگونه به هدفشان برسند.
Mehrgol
راستش را بخواهید و بیآنکه بخواهم به حاشیه بروم، در مورد آنچه به من مربوط میشود، باید بپذیرم که سرنوشت خیلی نسبت به من بیرحم بوده است: مثل قایق کوچکی هستم در دل توفانی عظیم.
raha
ما دستکم دویست سال عقبیم، هنوز چیزی درک نکردهایم، حتا قادر نیستیم دربارهی گذشتهمان داوری کنیم، فقط بلدیم فلسفه ببافیم، از کسل شدن شکوه کنیم و بنوشیم. روشن است، برای اینکه بتوانیم در زمان حال زندگی کنیم، باید گذشتهمان را پاک کنیم، گناهانمان را بشوییم، این کار جز با رنج بردن، کار کردن زیاد و دائمی امکانپذیر نیست.
Mitir
همهچیز در این دنیای خراب پایانی دارد.
mahsa
سرنوشت مرا به کجاها که نکشانده... کجاها که پرسه نزدهام.
پویا پانا
زندگی بیآنکه به ما اعتنایی داشته باشد، میگذرد.
کاربر ۸۵۲۳۴۰۹
کافی است آدم وارد کاری، هر کاری که شد بشود تا بفهمد مردمان شرافتمند و شریف میانمان چه نادرند.
کاربر گلنوش
ای طبیعت شگفتانگیز، با نوری ابدی میدرخشی، زیبا و بیاعتنایی، مرگ و زندگی در تو که مادرمان مینامیم، کنار هم هستند، تو جان میدهی و جان میگیری.
سرو خرامان
او خیلی کوتهفکر است که درک نمیکند مسئلهی ما فراتر از عشق و عاشقی است. مفهوم زندگی ما پرهیز کردن از همهی چیزهای مسکینانه و واهی است، همهی چیزهایی که ما را از آزاد و خوشبخت بودن بازمیدارد. به پیش! ما بهطرز مقاومتناپذیری به سوی ستارهی پرنوری که در آن دورها میدرخشد کشیده میشویم. به پیش! عقب نمانید، رفقا!
سرو خرامان
اگر نیرویی که تمام عمر صرف کردهاید تا پول به دست بیاورید و بهرهی بدهیهاتان را بدهید، در راه دیگری بهکار گرفته میشد، بیشک زمین و زمان را زیرورو میکردید.
سرو خرامان
من آدم روشنفکری هستم، کتابهای جالبی میخوانم، بااینهمه نمیتوانم مسیر افکارم را دنبال کنم و بفهمم کی هستم؛ بهدرستی چه میخواهم: دوست دارم زندگی کنم، یا شاید هم گلولهای توی مغزم شلیک کنم؟ بههرحال همیشه تپانچهای با خودم دارم.
Mehrgol
خانهای که در آن سکونت داریم، از خیلی وقت پیش دیگر مال ما نیست، قول میدهم آن را ترک کنم.
Mehrgol
از اینها گذشته، چرا باید پنهان کنم؟ چرا اعتراف نکنم؟ دوستش دارم، واضح است، دوستش دارم، دوستش دارم... اگرچه مثل وزنهای است که به گردنم آویزان است و مرا به قعر آب میکشاند، اما دوستش دارم، بدون این وزنه نمیتوانم زندگی کنم.
Mehrgol
اگر میان گلهی سگها افتادی، یا عوعو کن و یا ساکت بمان، اما بههرحال دمت را تکان بده.
Mitir
لوپاخین: الان است که بزنم زیر گریه، یا فریاد بزنم، یا غش کنم! دیگر بیشتر از این طاقت ندارم! خستهام کردید! [به گائف:] چهقدر کوتهفکر هستید؟
پویا پانا
تروفیموف: واریا میترسد ما عاشق هم بشویم، به همین دلیل است که صبح تا شب لحظهای از ما چشم برنمیدارد. او خیلی کوتهفکر است که درک نمیکند مسئلهی ما فراتر از عشق و عاشقی است. مفهوم زندگی ما پرهیز کردن از همهی چیزهای مسکینانه و واهی است، همهی چیزهایی که ما را از آزاد و خوشبخت بودن بازمیدارد. به پیش! ما بهطرز مقاومتناپذیری به سوی ستارهی پرنوری که در آن دورها میدرخشد کشیده میشویم. به پیش!
پویا پانا
حجم
۹۰٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۱۶ صفحه
حجم
۹۰٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۱۶ صفحه
قیمت:
۹۵,۰۰۰
تومان