جملات زیبا از متن کتاب انتری که لوطی‌اش مرده بود | طاقچه
تصویر جلد کتاب انتری که لوطی‌اش مرده بودsubscriptionAvailable

کتاب انتری که لوطی‌اش مرده بود

۳.۷(از ۷۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
صادق چوبک
انتشارات: 
انتشارات نگاه

قیمت:

۱۲۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

به گفته‌ی بزرگی، تمامی هنرمندان، زاده‌ی اضطراب جهان‌اند. زولا و چوبک نيز از اين زمره‌اند، پس چه گناهی است آنان را که در عصر سياهی که در آن می‌زيسته‌اند جز سياهی رقمی نزده‌اند؟
Raya
۳۸
صبح دميده بود، اما باران به همان شدت سحر می‌باريد. آسمان سخت گرفته بود. حالا ديگر درخشش ريگ‌های کف باغ در هوای گرگ و ميش بامداد ديده می‌شد. سطح حوض مثل ديگ آب‌جوش غلغل می‌جوشيد و دانه‌های فراوان باران را می‌بلعيد.
ایمان
۱۸
آدمی که از مرگ می‌ترسد، پيش از آنکه مرگش فرا رسد چندين بار می‌ميرد.
Mohadese
۱۷
همگی در گنگی و بی‌نوری بسر می‌بردند؛ و از جور و ستم گرازان، مردمی بيچاره و بيمار و نادان و ستمگر و دروغگو بار آمده بودند. مهر از ميانشان رخت بربسته بود و همه دشمن هم بودند. گرازان، خيل آدميان را به کارهای رنجبار واداشته بودند و از آنها بيگاری و کارهای سخت می‌کشيدند. آدميان را گروه گروه، در زندان‌ها باز داشته بودند و هر روز دسته دسته آنان را به کشتارگاه‌ها می‌بردند و سر می‌بريدند و از گوشتشان می‌خوردند.
Parisa Hashemian
۱۲
تمامی هنرمندان، زاده‌ی اضطراب جهان‌اند.
khazar
۹
داستان‌های کوتاه «عدل»، «قفس»، و داستان بلند «انتری که لوطيش مرده بود»، و يا رمان سترگ «سنگ صبور» در ادب داستانی معاصر تکرارناپذيرند.
avajahangiry
۶
اما با همه اينها در آن وقت حالتی داشت که از خواب و بيهوشی روشن‌تر و به بيداری و هوشياری دردناکش نزديک‌تر بود. با يک کوشش باطنی تقلا می‌کرد بلکه حقيقت تلخ آن حالت را از بين ببرد و رشته‌ای که او را به زندگی و بيداری مربوط کرده بود پاره کند و زنده بودن خودش را از ياد ببرد. اما همين کوشش نهائی سبب شد که کاملا بيدار شود و يقين کند که تازه متولد نشده بلکه نيم قرن پيش از اين در لاهور به دنيا آمده و زجر کشيده و پای چپش را از بالای زانو بريده‌اند و سودابه را از دست داده و اکنون هيچ‌کس را درين دنيا ندارد و فقط با يک سگ و يک دده زرخريد دور از مردم در خانه پدرش خود را زنده به گور کرده و محکوم است که زندگی کند.
نسترن
۳
و من ديگر چه دارم بگويم جز ستايش سه بانوی بزرگ که ادبيات معاصر ما بسيار مديون آن‌هاست: قدسی کحال‌زاده (چوبک)، زهرا خانلری (کيا)، و آيدا سرکيسيان (شاملو).
Fatima
۳
قناری‌ها چون از اول به قفس عادت کرده بودند و بلد نبودند آزاد بپرند، به چند خيز خود را روی علف‌های خشکيده چينه باغ انداختند و با آشفتگی و ترس سرهايشان را به اين طرف و آن طرف حرکت می‌دادند و جيک جيک می‌کردند.
رِ
۳
«* جنايات و مکافات مرا ديوانه کرد. دنيای جنايت و مکافات دنيای تازه‌ای بود که گاه آدم از به يادآوردنش به خود می‌لرزيد.» در اين دوران چوبک داستان‌های بسياری از نويسندگان غيرايرانی می‌خواند: چخوف، موپاسان، اوهنری، مارک تواين، توماس‌مان... چوبک سلما لاگرلوف را دوست دارد و عاشق فالکنر است: «نويسنده بايد بخواند، زياد بخواند، دائمآ بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، به ياد آوردن و منظم ساختن آن‌ها آماده کند.»
Fatima
۲
«* هدايت به نظر من يک انسان کامل بود در همه چيز، در انسان‌دوستی، در جوانمردی، در وطن‌پرستی و بی‌طرفی، انسانی بی‌نظير بود. اما... اگر منظورتان درباره‌ی آثار اوست بايد اعتراف کنم که هدايت در نويسندگی بزرگ‌تر از آن است که بتوان آثار او را نقد کرد.»
Fatima
۲
«(مرغ‌ها) جايشان تنگ بود. همه تو هم تپيده بودند. مانند دانه‌های بلال بهم چسبيده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بايستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تو سر هم تک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود. همه تو سری می‌خوردند. همه‌جای‌شان تنگ بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بيگانه بودند. همه‌جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند، و هيچ‌کس روزگارش از ديگری بهتر نبود.» «قفس»
Shizoku
۲
در آندم که چرت می‌زدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی‌تکليف بودند. رهائی نبود. جای زيست و گريز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با يک محکوميت دستجمعی در سردی و بيگانگی و تنهائی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکيدند. بناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پديد آمد.
Parisa Hashemian
۲
تمامی هنرمندان، زاده‌ی اضطراب جهان‌اند.
رِ
۲
باز او بود و همان اتاق‌های تو در توی پرده افتاده گرد گرفته که در آنها پرنده پر نمی‌زد.
رِ
۲
آدمی که از مرگ می‌ترسد، پيش از آنکه مرگش فرا رسد چندين بار می‌ميرد.
کاربر نیوشک
۲
قيدی نداشت، هرجا می‌خواست می‌رفت. کسی نبود زنجيرش را بکشد. خودش زنجير خود را می‌کشيد. از لوطيش فرار کرده بود که آزاد باشد. به سوی دنيای ديگری می‌رفت که نمی‌دانست کجاست؛ اما حس می‌کرد همين‌قدر که لوطی نداشته باشد آزاد است.
Tansu
۲
قلبش سخت می‌زد و مثل پرنده‌ای وحشی که هنوز به هوای قفس آموخته نشده باشد از تو به ديوار دنده‌هايش می‌خورد
رستا
۲
افسوس که من کافرم و به آن دنيا اعتقاد ندارم. اما خيلی دلم می‌خواست معتقد بودم. ايکاش از پس امروز فردائی باشد. اگر حساب و کتابی تو کار باشد، در آن دنيا هم عذاب و شکنجه ابدی در انتظارت خواهد بود.
رستا
۲
بی‌هيچ ترديدی «صادق چوبک»، در کنار «هدايت» از بانيان داستان‌نويسی مدرن روزگار ماست. و تأثيرپذيری متقابل اين دو نويسنده‌ی بزرگ از يکديگر سبب گرديده است که ما امروز آثاری را پيش رو داشته باشيم که هرکدام سندی است ارزنده از غنا و پويايی ادب داستانی ايران
pegahl
۱
زنجيری داشت که سرش به دست کس ديگر بود و هرجا که زنجيردار می‌خواست می‌کشيدش. هيچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشيده شده بود.
کاربر ۳۵۹۴۹۱۰
۱
چشمانی که هر گردش آن رازی از همزاد دنيای ديگرش به او می‌فهماند اکنون دريده و خاموش و بی‌نور باز بود
رِ
۱
دوتن به از يک تن‌اند. زيرا پاداش نيکويی برای رنجشان خواهند يافت. چون هرگاه يکی از پای افتد ديگری وی را برپای بدارد. امّا وای بر آنکه تنها افتد، زيرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن وی را ياری دهد. تورات، آيات ۹ و ۱۰ از باب چهارم
khazar
۱
به گفته‌ی بزرگی، تمامی هنرمندان، زاده‌ی اضطراب جهان‌اند. زولا و چوبک نيز از اين زمره‌اند، پس چه گناهی است آنان را که در عصر سياهی که در آن می‌زيسته‌اند جز سياهی رقمی نزده‌اند؟
مریم رضایی
۱
به ناگهان وحشت تنهائی پرشکنجه‌ای درونش را گاز گرفت. تنهائی را حس کرد.
مُفرَط
۱
جا نبود. همه توسری می‌خوردند. همه جايشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بيگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هيچ‌کس روزگارش از ديگری بهتر نبود.
آیدا
۱
افسوس که من کافرم و به آن دنيا اعتقاد ندارم. اما خيلی دلم می‌خواست معتقد بودم. ايکاش از پس امروز فردائی باشد. اگر حساب و کتابی تو کار باشد، در آن دنيا هم عذاب و شکنجه ابدی در انتظارت خواهد بود. زيرا که از مردم بد اين جهانی. کاش خبری باشد. اما هيچ‌کس نمی‌داند.»
آیدا
۱
با چشمان گشاد و بی‌اشک به‌مردم نگاه‌می‌کرد.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱
و محکوم است که زندگی کند.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱
من می‌توانم ساعت‌ها تو چشمان پلنگ نگاه کنم و حس همدردی و انسانی در آن پيدا کنم. اما آن چشمان دريده تو که ذره‌ای نگاه انسانی ندارد جانم را می‌سوزاند.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱