جملات زیبا از متن کتاب من والت ویتمن ام! | طاقچه
تصویر جلد کتاب من والت ویتمن ام!
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب من والت ویتمن ام!

۳.۵(از ۱۱ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
والت ویتمن، محسن توحیدیان
انتشارات: 
نشر روزگار
categoryدسته‌بندی: 
شعر جهان

۳۶,۰۰۰

۷۰٪

قیمت:

۱۰,۸۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

سفر کرده‌ام راهی دراز را تنها برای آن که در تو بنگرم
مسیح
۱۳
به نجوا گفت: «دوست‌ات دارم تمامِ عمر تا که بمیرم. سفر کرده‌ام راهی دراز را تنها برای آن که در تو بنگرم، بر تو دست بسایم. چرا که نمی‌توانستم بی آن که یک بار دیده باشمت به مرگ تن دهم. برای آن که می‌ترسیدم از کف داده باشمت.»
zarashiri
۱۰
شناخته‌ها آیا جز برای سفر به ناشناخته‌هایند؟ و زندگانی آیا جز برای مرگ؟
Fa
۸
چه کم می‌دانی از این آتش که در من برای تو می‌سوزد.
El Santo
۷
من به هیچ‌کس آرامش نمی‌دهم و تو هرگز مرا باور نمی‌کنی.
msadeq
۵
کسی چون تو را با شاعری چون من چه‌کار؟! شعرهای مرا دور بینداز و با آن‌چه که می‌فهمی آرام شو؛
mehrdad rahimi
۵
ای غریبه که می‌گذری به دیدارم بیا و بخواه که با من سخن بگویی چرا نباید با من سخن بگویی؟ چرا نباید با تو سخن بگویم؟
mehrdad rahimi
۴
شناخته‌ها آیا جز برای سفر به ناشناخته‌هایند؟ و زندگانی آیا جز برای مرگ؟
AmirHossein
۳
ای که گه‌گاه، خاموش به سوی تو می‌آیم برای آن که با تو باشم، تا کنارت راه بروم یا نزدیک‌ات بنشینم، یا در اتاقی با تو بمانم. چه کم می‌دانی از این آتش که در من برای تو می‌سوزد.
AmirHossein
۳
-کسی را عاشقانه دوست می‌داشتم و عشق‌ام بازنیامد
Fa
۳
چه کم می‌دانی از این آتش که در من برای تو می‌سوزد.
مسیح
۳
اما به ناگاه ما در یکدگر نگریستیم و اکنون تماشا کن! تو بیش‌تر از تمام هدیه‌های جهان به من بخشیده‌ای.
mehrdad rahimi
۳
و بر فراز همه‌ی آنان آسمان است! آسمان! بعید و دور از دست؛ که گریخته با آذین ستارگان جاودانش...
Ehsan Agp
۲
دو موج شادمان که بر هم می‌غلطیم و خیس می‌کنیم اندام یک‌دیگر را. ما همان هواییم روشن و پذیرا نافذ و نفوذناپذیر. ما برف، باران، زمهریر و تاریکی، هر فرآورده و هر تأثیر در جهانیم ما چرخیده‌ایم چرخیده‌ایم تا دوباره به خانه بازگردیم. پس باطل کرده‌ایم همه‌چیز را هرچیزی را جز آزادی هرچیزی را به جز شادکامی‌مان.
Farzaneh Parsinejad
۲
-کسی را عاشقانه دوست می‌داشتم و عشق‌ام بازنیامد اما از آن عشق است که سروده‌ام این ترانه‌ها را.
AmirHossein
۲
خاموش و حیران زمانی که پسربچه بودم به خاطر می‌آورم که هر یک‌شنبه واعظ شهر با کلام خود می‌کشید خدایی را که همیشه سرگرم ستیزه است با بنده‌ای یا تنابنده‌ای ...
☆Nostalgia☆
۲
خاموش و حیران زمانی که پسربچه بودم به خاطر می‌آورم که هر یک‌شنبه واعظ شهر با کلام خود می‌کشید خدایی را که همیشه سرگرم ستیزه است با بنده‌ای یا تنابنده‌ای ...
Ehsan Agp
۱
شناخته‌ها آیا جز برای سفر به ناشناخته‌هایند؟ و زندگانی آیا جز برای مرگ؟
Farzaneh Parsinejad
۱
من اما غرق اندوه قدم می‌زنم بر عرشه‌ای که بر آن ناخدای من دراز کشیده، سرد و مرده افتاده است.
AmirHossein
۱
ناگهان آشفته می‌شدم از خشم در کنار آن‌کس که دوستش می‌داشتم چرا که می‌ترسیدم از فوران عشقی که دیگر بازنمی‌گردد. اما اکنون می‌اندیشم که عشقی در کار نیست اگر بازنگردد.
Fa
۱
سرانجام، با مهربانی بگذارید به پرواز درآیم از دروازه‌های بسته‌ی برج از بند قفل‌های گران. بگذارید بی‌صدا بخرامم و با کلید مهربانی، با زمزمه‌ای قفل‌ها بگشایم. درها بگشا ای روح!
مسیح
۱
به هوا به خاک به اقیانوس سلام می‌دهم در هر غروب آفتاب به یاد عزیز تو ای محبوبم.
mehrdad rahimi
۱
-کسی را عاشقانه دوست می‌داشتم و عشق‌ام بازنیامد اما از آن عشق است که سروده‌ام این ترانه‌ها را.
mehrdad rahimi
۱
هستند کسانی که تنها فرا می‌گیرند درس‌های شیرین آرامش و دوستی را. من اما درس‌های نبرد و مرگ را یاد می‌دهم به آنان که دوستشان می‌دارم تا هنگامی که حمله آغاز شود آماده باشند.
Farzaneh Parsinejad
۰
سفر کرده‌ام راهی دراز را تنها برای آن که در تو بنگرم، بر تو دست بسایم. چرا که نمی‌توانستم بی آن که یک بار دیده باشمت به مرگ تن دهم.
AmirHossein
۰
ولی به راستی بعد از تمام نبردها، دسیسه‌ها و سیاست‌ها چه بر جای می‌ماند؟ آن‌گاه که همه‌چیز از هم می‌گسلد چه بر جای می‌ماند که بتوان به آن دل بست؟...
☆Nostalgia☆
۰
اما آوازی که من سر دادم، ترکم نمی‌کند؛ ولی به راستی بعد از تمام نبردها، دسیسه‌ها و سیاست‌ها چه بر جای می‌ماند؟ آن‌گاه که همه‌چیز از هم می‌گسلد چه بر جای می‌ماند که بتوان به آن دل بست؟...
negar
۰
«دوست‌ات دارم تمامِ عمر تا که بمیرم. سفر کرده‌ام راهی دراز را تنها برای آن که در تو بنگرم، بر تو دست بسایم. چرا که نمی‌توانستم بی آن که یک بار دیده باشمت به مرگ تن دهم. برای آن که می‌ترسیدم از کف داده باشمت.»
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT
۰
به خواب دیدم که می‌گردم در گورستان تا پیدایش کنم و دانستم که همه‌جا گورستان است و خانه‌های سرشار از زندگی همان‌قدر پر از مرگ بودند، که این خانه.
سیدآرمین عقیلی
۰
ولی به راستی بعد از تمام نبردها، دسیسه‌ها و سیاست‌ها چه بر جای می‌ماند؟ آن‌گاه که همه‌چیز از هم می‌گسلد چه بر جای می‌ماند که بتوان به آن دل بست؟...
Sahia
۰