
مسیح
۱۳
سفر کردهام
راهی دراز را
تنها برای آن که در تو بنگرم
zarashiri
۹
به نجوا گفت:
«دوستات دارم
تمامِ عمر
تا که بمیرم.
سفر کردهام
راهی دراز را
تنها برای آن که در تو بنگرم،
بر تو دست بسایم.
چرا که نمیتوانستم
بی آن که یک بار دیده باشمت
به مرگ تن دهم.
برای آن که میترسیدم
از کف داده باشمت.»
Fa
۷
شناختهها آیا
جز برای سفر به ناشناختههایند؟
و زندگانی آیا
جز برای مرگ؟
El Santo
۶
چه کم میدانی از این آتش
که در من
برای تو میسوزد.
msadeq
۵
من به هیچکس
آرامش نمیدهم
و تو هرگز
مرا
باور نمیکنی.
mehrdad rahimi
۵
کسی چون تو را
با شاعری چون من چهکار؟!
شعرهای مرا دور بینداز
و با آنچه که میفهمی آرام شو؛
mehrdad rahimi
۴
ای غریبه که میگذری
به دیدارم بیا و بخواه
که با من سخن بگویی
چرا نباید
با من سخن بگویی؟
چرا نباید با تو
سخن بگویم؟
AmirHossein
۳
شناختهها آیا
جز برای سفر به ناشناختههایند؟
و زندگانی آیا
جز برای مرگ؟
Fa
۳
-کسی را عاشقانه دوست میداشتم
و عشقام بازنیامد
مسیح
۳
چه کم میدانی از این آتش
که در من
برای تو میسوزد.
mehrdad rahimi
۳
اما به ناگاه
ما در یکدگر نگریستیم
و اکنون تماشا کن!
تو بیشتر از تمام هدیههای جهان
به من بخشیدهای.
Ehsan Agp
۲
و بر فراز همهی آنان
آسمان است!
آسمان!
بعید و دور از دست؛
که گریخته با آذین ستارگان جاودانش...
Farzaneh Parsinejad
۲
دو موج شادمان
که بر هم میغلطیم و خیس میکنیم
اندام یکدیگر را.
ما همان هواییم
روشن و پذیرا
نافذ و نفوذناپذیر.
ما برف، باران، زمهریر و تاریکی،
هر فرآورده و هر تأثیر در جهانیم
ما چرخیدهایم
چرخیدهایم تا دوباره
به خانه بازگردیم.
پس باطل کردهایم همهچیز را
هرچیزی را
جز آزادی
هرچیزی را
به جز شادکامیمان.
AmirHossein
۲
-کسی را عاشقانه دوست میداشتم
و عشقام بازنیامد
اما
از آن عشق است
که سرودهام
این ترانهها را.
AmirHossein
۲
ای که گهگاه،
خاموش
به سوی تو میآیم
برای آن که با تو باشم،
تا کنارت راه بروم
یا نزدیکات بنشینم،
یا در اتاقی
با تو بمانم.
چه کم میدانی از این آتش
که در من
برای تو میسوزد.
☆Nostalgia☆
۲
خاموش و حیران
زمانی که پسربچه بودم
به خاطر میآورم
که هر یکشنبه
واعظ شهر
با کلام خود
میکشید خدایی را
که همیشه سرگرم ستیزه است
با بندهای یا تنابندهای ...
Ehsan Agp
۱
خاموش و حیران
زمانی که پسربچه بودم
به خاطر میآورم
که هر یکشنبه
واعظ شهر
با کلام خود
میکشید خدایی را
که همیشه سرگرم ستیزه است
با بندهای یا تنابندهای ...
Farzaneh Parsinejad
۱
شناختهها آیا
جز برای سفر به ناشناختههایند؟
و زندگانی آیا
جز برای مرگ؟
AmirHossein
۱
من اما
غرق اندوه قدم میزنم
بر عرشهای که بر آن
ناخدای من دراز کشیده،
سرد و مرده افتاده است.
Fa
۱
ناگهان آشفته میشدم از خشم
در کنار آنکس که دوستش میداشتم
چرا که میترسیدم از فوران عشقی
که دیگر بازنمیگردد.
اما اکنون میاندیشم
که عشقی در کار نیست
اگر بازنگردد.
مسیح
۱
سرانجام، با مهربانی
بگذارید به پرواز درآیم
از دروازههای بستهی برج
از بند قفلهای گران.
بگذارید
بیصدا بخرامم
و با کلید مهربانی،
با زمزمهای
قفلها بگشایم.
درها بگشا ای روح!
mehrdad rahimi
۱
به هوا
به خاک
به اقیانوس
سلام میدهم
در هر غروب آفتاب
به یاد عزیز تو ای محبوبم.
mehrdad rahimi
۱
-کسی را عاشقانه دوست میداشتم
و عشقام بازنیامد
اما
از آن عشق است
که سرودهام
این ترانهها را.
Farzaneh Parsinejad
۰
هستند کسانی که تنها فرا میگیرند
درسهای شیرین آرامش و دوستی را.
من اما
درسهای نبرد و مرگ را
یاد میدهم
به آنان که دوستشان میدارم
تا هنگامی که حمله آغاز شود
آماده باشند.
AmirHossein
۰
سفر کردهام
راهی دراز را
تنها برای آن که در تو بنگرم،
بر تو دست بسایم.
چرا که نمیتوانستم
بی آن که یک بار دیده باشمت
به مرگ تن دهم.
☆Nostalgia☆
۰
ولی به راستی
بعد از تمام نبردها، دسیسهها و سیاستها
چه بر جای میماند؟
آنگاه که همهچیز
از هم میگسلد
چه بر جای میماند
که بتوان به آن دل بست؟...
negar
۰
اما آوازی که من سر دادم،
ترکم نمیکند؛
ولی به راستی
بعد از تمام نبردها، دسیسهها و سیاستها
چه بر جای میماند؟
آنگاه که همهچیز
از هم میگسلد
چه بر جای میماند
که بتوان به آن دل بست؟...
ᖇOᔕE ᗷᗩᖇᗪOT
۰
«دوستات دارم
تمامِ عمر
تا که بمیرم.
سفر کردهام
راهی دراز را
تنها برای آن که در تو بنگرم،
بر تو دست بسایم.
چرا که نمیتوانستم
بی آن که یک بار دیده باشمت
به مرگ تن دهم.
برای آن که میترسیدم
از کف داده باشمت.»
سیدآرمین عقیلی
۰
به خواب دیدم
که میگردم
در گورستان
تا پیدایش کنم
و دانستم
که همهجا گورستان است
و خانههای سرشار از زندگی
همانقدر پر از مرگ بودند،
که این خانه.
Sahia
۰
ولی به راستی
بعد از تمام نبردها، دسیسهها و سیاستها
چه بر جای میماند؟
آنگاه که همهچیز
از هم میگسلد
چه بر جای میماند
که بتوان به آن دل بست؟...