
بریدههایی از کتاب مهاجر کوچک
۴٫۵
(۱۸)
آخرش پیدایش میکنم؛ حتماً! وقتی او را پیدا کردم، سرم را روی سینهاش میگذارم و یک دلِ سیر (به اندازۀ این چند ماه آوارگی) گریه میکنم. آنقدر گریه میکنم که هر چه بغض در گلویم جمع شده، آب شود.
Hanin banoo
عباس به آینده فکر میکند. به روزهایی که بزرگ شده و به آرزویش رسیده است. عباس، عاشق دریاست. او میخواهد وقتی بزرگ شد، ملوان نیروی دریایی بشود.
Hanin banoo
وقتی خبر آوردند که عراقیها توی چند تا ده به زنها بیحرمتی کردهاند، بابام خونش به جوش آمد. با آنکه پیر بود، رفت مسجد محل، تفنگ گرفت؛ و رفت جلو عراقیها. دو روز بعد خبرش را آوردند. ولی جسدش را به ما تحویل ندادند. گفتند فرصت جمعآوری جسدها نبوده است.
Hanin banoo
آیا راست است که بابام دیگر نخواهد آمد؟ آن اندام تکیده و استخوانی، در کجا، با گلولۀ کدام بیرحمی به خاک افتاده است؟ چهرۀ پاک پدر، بر کدامین خاک مقدس بوسه زده است؟
راستی، بابا موقعی که به زمین میافتاده، به چه فکر میکرده است؟ آیا هنگام شهادت، زیاد درد کشیده است؟ کاش درد زیادی نکشیده باشد! آخر، بابا خیلی ضعیف بود. زیاد طاقت درد نداشت.
Hanin banoo
نه ... مگر میشود! اشتباه میکنند! اگر راست میگویند، پس کو جسدش؟ کو؟
مگر میشود بابا به این آسانیها بمیرد؟! کی دلش میآید بچهها و زنش را جلو دشمن کافر، تنها بگذارد و خودش به تنهایی برود! نه؛ هرگز...! بالاخره میآید... آخرش یک روز، تفنگ به دوش میآید. میآید و تعریف میکند که چند تا از صدامیها را کشته است...
Hanin banoo
یک قطره اشک از گونهاش میلغزد و روی بارانی میافتد. آهی میکشد و بغضآلود میگوید: «... اما حمله تمام نشد. هرجور بود خودم را از کوچهها به خانه رساندم. ولی وقتی رسیدم، دیدم دور خانهمان شلوغ است... خانه را با گلولۀ توپ زده بودند... همه مرده بودند...»
Hanin banoo
عباس غرق در افکار خودش است. دیگر به این فکر نمیکند که کجا باید برود یا چه باید بکند. دیگر برایش مهم نیست که چه خواهد شد. شاید تنها دو چیز او را زنده نگه داشته است: برادرش را پیدا کند و انتقامش را از سربازان عراقی بگیرد...
Hanin banoo
اشک روی صورتش خشکیده است. دیگر گریه نمیکند. گریهها را توی دلش انبار میکند تا از آنها کینه بسازد.
yekta
شط همچنان در دل شب به سفر همیشگی و بیتوقفش به سوی دریا ادامه میدهد. زیر شهابهای آتشین گلولهها، آبِ آن خونینرنگ به نظر میرسد. خانهها و دیوارهای شهر هم همین طورند. همه چیز رنگ خون است. شهر، خونین است.
Hanin banoo
«خدایا! قاسم کجاست؟ یعنی برگشته جبهه و دوباره دارد با عراقیها میجنگد؟ اگر به جبهه رفته، زنده است یا مرده؟ سالم است یا باز زخمی شده؟ خدایا ...! نگذار او کشته شود! خدایا ...! خدایا ...! خودت حفظش کن! خدایا ...! فقط همین یکی ماندهها ...!، نه!
انشاءالله زنده است. حتماً زنده است...! قاسم قوی و زرنگ است. محال است عراقیها بتوانند او را بکشند...»
Hanin banoo
باز هوا خنک شده است. حس میکنم عباس میلرزد. بارانیام را در میآورم و روی دوشش میاندازم. مقاومتی نمیکند. فقط نگاهم میکند و لبخند محزونی روی لبهایش مینشیند.
Hanin banoo
روزهای سختی است روزهای انتظار! وقتی همه کس انسان یک نفر باشد و آن یک کس هم معلوم نباشد کجاست، و انسان هر لحظه در بیم و امید و انتظارِ رسیدن خبری از او باشد، حالتش، از یک نظر، مثل دست و پا زدن بین مرگ و زندگی است. نه مُرده است که از رنجهای زندگی و دلهرهها و اضطرابهایش آسوده باشد و نه زنده است که از نعمتها و زیباییهای آن بهره ببرد.
yekta
حجم
۳۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۶۰ صفحه
حجم
۳۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۶۰ صفحه
قیمت:
۶۰,۰۰۰
تومان