سوفی گفت: «آها، الان فهمیدم.» و فکر کرد این گفتوگو بیش از حد طول کشیده. اگر قرار بود غول او را بخورد، ترجیح میداد زودتر این کار انجام شود و بیخودی منتظر نمیماند. این بود که ترسان و لرزان پرسید: «تو چه جور آدمایی رو میخوری؟»
غول فریاد زد: «من!» و فریادش چنان محکم و پرصدا بود که تنگهای شیشهای توی قفسهها جیرینگ جیرینگ به هم خوردند. «من آدم بخوره!؟ من هیچ وقت این کارو نکرد! بقیه، چرا! بقیه هر شب آدم میخوره، اما من نه! من یه غول استثنایی هست! من یه غول عجیب و غریب و مهربون هست! من غول بزرگ مهربون هست! من غ. ب. م هست. اسم تو چی هست؟»
سوفی که از شنیدن حرفهای غول شگفتزده شده بود و نمیتوانست آنها را باور کند، گفت: «من سوفی هستم.»