جملات زیبا از متن کتاب سهراب سپهری | طاقچه
تصویر جلد کتاب سهراب سپهریsubscriptionAvailable

کتاب سهراب سپهری

۴.۴(از ۴۷۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
سهراب سپهری
انتشارات: 
طاقچه
categoryدسته‌بندی: 
شعر نو، شعر معاصر

قیمت:

۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
تینا
۱۲۹۶
زمین باران را صدا می زند ، من تو را
Harmony
۴۶۱
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ، آب در حوض نبود .
تینا
۴۳۳
آب را گل نکنیم: شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی
تینا
۴۱۲
زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
ارغوان:)
۳۵۳
پرده را برداریم : بگذاریم که احساس هوایی بخورد
⚽️ kaka ⚽️
۲۹۱
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر ، سحر نزدیک است: هردم این بانگ برآرم از دل : وای ، این شب چقدر تاریک است!
"Shfar"
۲۶۲
دوستانی ، بهتر از آب روان
Harmony
۲۳۲
دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد!
sachli
۲۲۰
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۲۱۵
و نپرسیم کجاییم، بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
شاتقی
۱۷۹
دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد!
Dina
۱۵۸
او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
رایــحہ!
۱۴۴
به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
سرو
۱۴۴
زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.
.Keyta.
۱۳۸
سکوت ما به هم پیوست ، و ما ما شدیم .
sachli
۱۲۲
اهل کاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک سیلک.
تینا
۱۲۱
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۱۱۵
چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست.
جو مارچ
۱۱۴
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
منتظر
۱۱۳
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنوناست
Harmony
۱۱۱
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
مستورع
۱۱۱
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
شادی
۱۰۷
یک نفر آمد کتاب های مرا برد.
رایــحہ!
۱۰۴
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
zoha
۹۸
خودم را گم کرده ام.
فضانورد اقیانوس👩🏻‍🚀💙
۹۴
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
هرگز
۹۰
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
"Shfar"
۸۴
بدی تمام زمین را فرا گرفت.
شاتقی
۸۲
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
یک مشکل لاینحل، sky
۸۱