جملات زیبا از متن کتاب سنایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سنایی
off

کتاب سنایی

۴.۲(از ۵۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
سنایی غزنوی
انتشارات: 
طاقچه
منشین با بدان که صحبت بد گر چه پاکی ترا پلید کند
rezvan
۵۸
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
-Dny.͜.
۴۶
خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد
Mithrandir
۳۷
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
Mahya
۳۱
امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا
mobina
۲۷
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
Mithrandir
۲۵
فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید
1qaz2wsx
۲۳
منشین با بدان که صحبت بد گر چه پاکی ترا پلید کند آفتاب ار چه روشن‌ست او را پاره‌ای ابر ناپدید کند
Mohammadreza
۱۳
معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد
Mithrandir
۱۰
اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد
Mithrandir
۶
دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد
Mithrandir
۶
پادشاهان قوی برداد خواهان ضعیف مرکز درگاه را سد سکندر کرده‌اند
Mithrandir
۵
بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی
Mithrandir
۵
تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد
Mithrandir
۴
نمی‌دانند رنج ره بدان بر خیره می‌لافند نه زان و جهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد
Mithrandir
۴
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی که رنگ عشق بی‌رنگی وجود اندر عدم سازد
Mithrandir
۴
به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد که شادی خانهٔ دل در میان شهر غم سازد
Mithrandir
۴
که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی
Mithrandir
۴
من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا
Husayn Parvarde
۳
طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد
Mithrandir
۳
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی ترا ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم هجرانت دمار از من بیچاره برآورد گر دست نگیری تو مرا زنده نمانم یک ره نظری کن به سوی بنده نگارا ای چشم و چراغ من و ای جان جهانم
یك رهگذر
۳
نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری
یك رهگذر
۳
همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد
Nino
۲
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول اگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
Mithrandir
۲
مالداران توانگر کیسهٔ درویش دل در جفا درویش را از غم توانگر کرده‌اند
Mithrandir
۲
زین یکی مشت کبوتر باز چون شاهین به ظلم عالمی بر خلق چون چشم کبوتر کرده‌اند
Mithrandir
۲
در دهان هر زبان که گردانست از ثنای تو اندرو جانست
کاربر ۳۰۸۱۹۲۰
۲
ور از یونانیان بقراط و بطلمیوس و افلاطون بلیناس حکیم و هرمز و سقراط و افلیمون
محمد طاهر پسران افشاریان
۱
کفر و دین هر دو در رهت پویان وحده لا شریک له گویان
همچنان خواهم خواند...
۱
جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را دل آرا ما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما را شراب عشق روی خرمت کرد بسان نرگس تو مست ما را اگر روزی کف پایت ببوسم بود بر هر دو عالم دست ما را
زیزیگولو
۱