جملات زیبای کتاب سنایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سنایی
off

کتاب سنایی

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۴۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
سنایی غزنوی
انتشارات: 
طاقچه
rezvan
۵۷
منشین با بدان که صحبت بد گر چه پاکی ترا پلید کند
-Dny.͜.
۴۵
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
Mithrandir
۳۷
خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد
Mahya
۳۱
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
mobina
۲۷
امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا
Mithrandir
۲۵
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
1qaz2wsx
۲۳
فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید
Mohammadreza
۱۳
منشین با بدان که صحبت بد گر چه پاکی ترا پلید کند آفتاب ار چه روشن‌ست او را پاره‌ای ابر ناپدید کند
Mithrandir
۱۰
معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد
سپیده دم اندیشه
۹
مدح امیرالمومنین عمر قوت دین حق زعمّر بود خانه دین بدو معمر بود جگر مشرکان پر از خون کرد کبرشان از دماغ بیرون کرد از پی معدلت میان‌، اوبست کمر عدل در جهان‌، اوبست عادت بدعت از جهان برداشت که کژی جز که در کمان نداشت برتر از چرخ بود پایهٔ او دیو بگریختی زسایهٔ او
Mithrandir
۶
اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد
Mithrandir
۶
دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد
Mithrandir
۵
پادشاهان قوی برداد خواهان ضعیف مرکز درگاه را سد سکندر کرده‌اند
Mithrandir
۵
بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی
Mithrandir
۴
تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد
Mithrandir
۴
نمی‌دانند رنج ره بدان بر خیره می‌لافند نه زان و جهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد
Mithrandir
۴
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی که رنگ عشق بی‌رنگی وجود اندر عدم سازد
Mithrandir
۴
به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد که شادی خانهٔ دل در میان شهر غم سازد
سپیده دم اندیشه
۴
مدح امیرالمومنین عثمان دین شرف یافته و دنیا زین از جمال وجود ذوالنورین منبع جود و جامع قرآن صد ف در مکرمت عثمان آنکه همت ورای کیوان داشت جیب جان نور نقد قرآن داشت طلعتش بوده نور هر دیده سرمهٔ شرم داشت در دیده دلش از حرص و حقد خالی بود فلکش اختر معالی بود
Mithrandir
۴
که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی
Husayn Parvarde
۳
من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا
Mithrandir
۳
طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد
یك رهگذر
۳
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی ترا ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم هجرانت دمار از من بیچاره برآورد گر دست نگیری تو مرا زنده نمانم یک ره نظری کن به سوی بنده نگارا ای چشم و چراغ من و ای جان جهانم
یك رهگذر
۳
نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری
Nino
۲
همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد
Mithrandir
۲
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول اگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
Mithrandir
۲
مالداران توانگر کیسهٔ درویش دل در جفا درویش را از غم توانگر کرده‌اند
Mithrandir
۲
زین یکی مشت کبوتر باز چون شاهین به ظلم عالمی بر خلق چون چشم کبوتر کرده‌اند
کاربر ۳۰۸۱۹۲۰
۲
در دهان هر زبان که گردانست از ثنای تو اندرو جانست
سپیده دم اندیشه
۲
مدح امیرالمومنین ابوبکر دین حق را زابتدا زرسول جز ابوبکر کس نکرد قول هر چه پیغمبرش زحق گفته کرده باور زصدق و پذرفته جسم او همچو روح صافی بود با همه کس به طبع وافی بود مشرق آفتاب صدق‌، دلش اثر لطف ایزد آب و گلش محرم راز حضرت نبوی عاشق نور روی مصطفوی