
بریدههایی از کتاب سنایی
۴٫۳
(۴۲)
منشین با بدان که صحبت بد
گر چه پاکی ترا پلید کند
rezvan
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
-Dny.͜.
خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد
Mithrandir
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
Mahya
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد
ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
Mithrandir
امروز زمانه خوش گذاریم
بدرود کنیم دی و فردا
من طاقت هجر تو ندارم
با تو چکنم به جز مدارا
mobina
فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید
1qaz2wsx
منشین با بدان که صحبت بد
گر چه پاکی ترا پلید کند
آفتاب ار چه روشنست او را
پارهای ابر ناپدید کند
Mohammadreza
معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد
چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد
Mithrandir
مدح امیرالمومنین عمر
قوت دین حق زعمّر بود
خانه دین بدو معمر بود
جگر مشرکان پر از خون کرد
کبرشان از دماغ بیرون کرد
از پی معدلت میان، اوبست
کمر عدل در جهان، اوبست
عادت بدعت از جهان برداشت
که کژی جز که در کمان نداشت
برتر از چرخ بود پایهٔ او
دیو بگریختی زسایهٔ او
سپیده دم اندیشه
اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد
من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد
Mithrandir
دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم
وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد
Mithrandir
بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره
که این آن نوبهاری نیست کش بیمهرگان بینی
Mithrandir
تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری
جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد
Mithrandir
نمیدانند رنج ره بدان بر خیره میلافند
نه زان و جهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد
Mithrandir
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد
حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد
نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی
که رنگ عشق بیرنگی وجود اندر عدم سازد
Mithrandir
به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد
که شادی خانهٔ دل در میان شهر غم سازد
Mithrandir
پادشاهان قوی برداد خواهان ضعیف
مرکز درگاه را سد سکندر کردهاند
Mithrandir
مدح امیرالمومنین عثمان
دین شرف یافته و دنیا زین
از جمال وجود ذوالنورین
منبع جود و جامع قرآن
صد ف در مکرمت عثمان
آنکه همت ورای کیوان داشت
جیب جان نور نقد قرآن داشت
طلعتش بوده نور هر دیده
سرمهٔ شرم داشت در دیده
دلش از حرص و حقد خالی بود
فلکش اختر معالی بود
سپیده دم اندیشه
که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی
که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی
Mithrandir
طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی
که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد
Mithrandir
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی ترا ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشا
خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآورد
گر دست نگیری تو مرا زنده نمانم
یک ره نظری کن به سوی بنده نگارا
ای چشم و چراغ من و ای جان جهانم
یك رهگذر
نباشد عاشقت هرگز چو من کس
اگر چه عاشق بسیار داری
یك رهگذر
همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو
به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد
Nino
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول
اگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
Mithrandir
مالداران توانگر کیسهٔ درویش دل
در جفا درویش را از غم توانگر کردهاند
Mithrandir
زین یکی مشت کبوتر باز چون شاهین به ظلم
عالمی بر خلق چون چشم کبوتر کردهاند
Mithrandir
در دهان هر زبان که گردانست
از ثنای تو اندرو جانست
کاربر ۳۰۸۱۹۲۰
مدح امیرالمومنین ابوبکر
دین حق را زابتدا زرسول
جز ابوبکر کس نکرد قول
هر چه پیغمبرش زحق گفته
کرده باور زصدق و پذرفته
جسم او همچو روح صافی بود
با همه کس به طبع وافی بود
مشرق آفتاب صدق، دلش
اثر لطف ایزد آب و گلش
محرم راز حضرت نبوی
عاشق نور روی مصطفوی
سپیده دم اندیشه
من طاقت هجر تو ندارم
با تو چکنم به جز مدارا
Husayn Parvarde
حجم
۹۷۵٫۳ کیلوبایت
حجم
۹۷۵٫۳ کیلوبایت
قیمت:
رایگان