جملات زیبای کتاب تیک تاک قدم هات | طاقچه
تصویر جلد کتاب تیک تاک قدم هات

بریده‌هایی از کتاب تیک تاک قدم هات

نویسنده:شهاب مقربین
انتشارات:نشر چشمه
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۹از ۲۱ رأی
۳٫۹
(۲۱)
ترکت کردم اما آن‌جا چیزی را جا گذاشته‌ام امانتِ من است نکند خیانت کنی نکند دیگری ببرد ترکت کردم اما آن‌جا تو را جا گذاشته‌ام
یك رهگذر
آغوشم را باز کرده‌ام اگر نیایی به مترسکی می‌مانم
sonsky7
همچون جنگجویی زخم‌خورده که می‌خواهد برخیزد روی پایی که از یاد برده از دست داده است بازوانم را سخت می‌پیچم گِردِ کسی که رفته از آغوشم
باران
چشمم را بر همه بستم همه‌چیز شبیهِ تو شد
باران
سرگردان‌تر از زمینم مداری ندارم دور از تو دورِ تو می‌گردم
باران
بر همهٔ این کلمات تُف این‌ها شاعرانه نیستند می‌خواهم از تو بنویسم
(:Ne´gar:)
میان‌مان دیواری نکشیدی برمی‌گردم پیشَت زخمی از میانِ سیم‌های خاردار
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
پیوسته با خطی که بر همه‌چیز کشیدم هزاربار تصویرِ تو را کشیدم
باران
پاهای من دو عقربهٔ هرزند زمین‌وزمان را گم کرده‌اند گاهی به عقب برمی‌گردند دنبالِ کسی می‌گردند که بعدها می‌آید
باران
در انتهای هیچ راهی نبودی سفری می‌خواهم بی‌انتها
باران
همسایهٔ دیواربه‌دیوارِ منی دیواری بلند بی‌هیچ روزنی
majid
اگر دری میانِ ما بود می‌کوفتم درهم می‌کوفتم اگر میانِ ما دیواری بود بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم فرو می‌ریختم اگر کوه بود دریا بود پا می‌گذاشتم بر نقشهٔ جهان و نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم اما میانِ ما هیچ نیست هیچ و تنها با هیچ هیچ کاری نمی‌شود کرد
farnaz Puresmaili
دستم را بگیر دارم گم می‌شوم دوباره بچه شدم
(:Ne´gar:)
سرانجام روزی در آغوشم می‌گیرد با من درمی‌آمیزد نه نمی‌خواهم خیانت کنم به تو از خاک متنفرم
Ali
تبعید به سرگردانی شدم
باران
آغوشم را باز کرده‌ام اگر نیایی به مترسکی می‌مانم
(:Ne´gar:)
به چشمِ من ماهِ تمام بودی به چشمِ خود دیدم تمام شدی
خَشوک
دستِ من نبود ابری انبوه بودم دور و اندوه‌بار فاصله‌ها را چگونه طی می‌کردم قطره قطره تا گونه‌های تو هوا که صاف شد گونه‌ات را نسیمی نوازش کرد دستِ من نبود
باران
عقربهٔ من سال‌ها را شماره می‌کرد دورِ تو می‌گشت گردشی این‌همه طولانی تو را خسته کرد مرا پیر
باران
همچون جنگجویی زخم‌خورده که می‌خواهد برخیزد روی پایی که از یاد برده از دست داده است بازوانم را سخت می‌پیچم گِردِ کسی که رفته از آغوشم
Zeee Zade
من خود خدایی بودم تو را ساختم چون به تماشایت نشستم ویران شدم
ساغر
بالاتر از سیاهی رنگِ چشمانش بود خطی کشیده بر آن‌چه کشیدم
Sheyda Shojaei
در انتهای هیچ راهی نبودی سفری می‌خواهم بی‌انتها
Sheyda Shojaei
چه ولوله‌ای می‌کنند بر خطوطِ حاملِ انتظارِ من نُت‌های گامِ تو می رِ سی
Sheyda Shojaei
ساعت خوابیده است خواب می‌بیند عقربه‌ها به‌هم رسیده‌اند و آرام‌اند
Zeee Zade
پاهای من دو عقربهٔ هرزند زمین‌وزمان را گم کرده‌اند گاهی به عقب برمی‌گردند دنبالِ کسی می‌گردند که بعدها می‌آید گاهی تلوتلو می‌خورند و جلو می‌روند به او که می‌رسند پیش می‌روند و پس می‌افتند
ساغر
آغاز و انجامِ داستانِ ما هر دو یکی بود: یکی بود یکی نبود
ساغر
قرارمان آن‌جاست آن‌جا که هیچ‌کس نیست نه غریبه‌ای نه آشنایی نه تو نه من
ساغر
باشد تو بردی اما این یک بازی نبود و خانه‌ای که خالی ماند خانهٔ شطرنج نبود
Sheyda Shojaei
به چشمِ من ماهِ تمام بودی به چشمِ خود دیدم تمام شدی
Batman