جملات زیبای کتاب تیک تاک قدم هات | طاقچه
تصویر جلد کتاب تیک تاک قدم هات
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب تیک تاک قدم هات

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۲۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
شهاب مقربین
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
یك رهگذر
۲۴
ترکت کردم اما آن‌جا چیزی را جا گذاشته‌ام امانتِ من است نکند خیانت کنی نکند دیگری ببرد ترکت کردم اما آن‌جا تو را جا گذاشته‌ام
sonsky7
۲۲
آغوشم را باز کرده‌ام اگر نیایی به مترسکی می‌مانم
باران
۱۵
همچون جنگجویی زخم‌خورده که می‌خواهد برخیزد روی پایی که از یاد برده از دست داده است بازوانم را سخت می‌پیچم گِردِ کسی که رفته از آغوشم
باران
۱۳
چشمم را بر همه بستم همه‌چیز شبیهِ تو شد
باران
۱۱
سرگردان‌تر از زمینم مداری ندارم دور از تو دورِ تو می‌گردم
(:Ne´gar:)
۱۱
بر همهٔ این کلمات تُف این‌ها شاعرانه نیستند می‌خواهم از تو بنویسم
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱۰
میان‌مان دیواری نکشیدی برمی‌گردم پیشَت زخمی از میانِ سیم‌های خاردار
باران
۹
پیوسته با خطی که بر همه‌چیز کشیدم هزاربار تصویرِ تو را کشیدم
باران
۹
پاهای من دو عقربهٔ هرزند زمین‌وزمان را گم کرده‌اند گاهی به عقب برمی‌گردند دنبالِ کسی می‌گردند که بعدها می‌آید
باران
۹
در انتهای هیچ راهی نبودی سفری می‌خواهم بی‌انتها
majid
۷
همسایهٔ دیواربه‌دیوارِ منی دیواری بلند بی‌هیچ روزنی
farnaz Puresmaili
۷
اگر دری میانِ ما بود می‌کوفتم درهم می‌کوفتم اگر میانِ ما دیواری بود بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم فرو می‌ریختم اگر کوه بود دریا بود پا می‌گذاشتم بر نقشهٔ جهان و نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم اما میانِ ما هیچ نیست هیچ و تنها با هیچ هیچ کاری نمی‌شود کرد
(:Ne´gar:)
۷
دستم را بگیر دارم گم می‌شوم دوباره بچه شدم
Ali
۶
سرانجام روزی در آغوشم می‌گیرد با من درمی‌آمیزد نه نمی‌خواهم خیانت کنم به تو از خاک متنفرم
باران
۵
تبعید به سرگردانی شدم
(:Ne´gar:)
۵
آغوشم را باز کرده‌ام اگر نیایی به مترسکی می‌مانم
خَشوک
۵
به چشمِ من ماهِ تمام بودی به چشمِ خود دیدم تمام شدی
باران
۴
دستِ من نبود ابری انبوه بودم دور و اندوه‌بار فاصله‌ها را چگونه طی می‌کردم قطره قطره تا گونه‌های تو هوا که صاف شد گونه‌ات را نسیمی نوازش کرد دستِ من نبود
باران
۴
عقربهٔ من سال‌ها را شماره می‌کرد دورِ تو می‌گشت گردشی این‌همه طولانی تو را خسته کرد مرا پیر
Zeee Zade
۴
همچون جنگجویی زخم‌خورده که می‌خواهد برخیزد روی پایی که از یاد برده از دست داده است بازوانم را سخت می‌پیچم گِردِ کسی که رفته از آغوشم
ساغر
۴
من خود خدایی بودم تو را ساختم چون به تماشایت نشستم ویران شدم
Sheyda Shojaei
۴
بالاتر از سیاهی رنگِ چشمانش بود خطی کشیده بر آن‌چه کشیدم
Sheyda Shojaei
۴
در انتهای هیچ راهی نبودی سفری می‌خواهم بی‌انتها
Sheyda Shojaei
۴
چه ولوله‌ای می‌کنند بر خطوطِ حاملِ انتظارِ من نُت‌های گامِ تو می رِ سی
Zeee Zade
۳
ساعت خوابیده است خواب می‌بیند عقربه‌ها به‌هم رسیده‌اند و آرام‌اند
ساغر
۳
پاهای من دو عقربهٔ هرزند زمین‌وزمان را گم کرده‌اند گاهی به عقب برمی‌گردند دنبالِ کسی می‌گردند که بعدها می‌آید گاهی تلوتلو می‌خورند و جلو می‌روند به او که می‌رسند پیش می‌روند و پس می‌افتند
ساغر
۳
آغاز و انجامِ داستانِ ما هر دو یکی بود: یکی بود یکی نبود
ساغر
۳
قرارمان آن‌جاست آن‌جا که هیچ‌کس نیست نه غریبه‌ای نه آشنایی نه تو نه من
Sheyda Shojaei
۳
باشد تو بردی اما این یک بازی نبود و خانه‌ای که خالی ماند خانهٔ شطرنج نبود
Batman
۳
به چشمِ من ماهِ تمام بودی به چشمِ خود دیدم تمام شدی