فرض انتزاعی ضرورتم و احساس خام وجودم در کنار هم به جا میمانند بیآن که متعارض باشند و در هم آمیزند. تمام چیزی که در آن هنگام میخواهم گریز است، بازیافتن سرعت بیامانی است که مرا با خود خواهد برد. بیهوده است؛ جاذبه درهم میشکند. پاهایم خواب رفته، به خود میپیچم. درست به موقع ملکوت مأموریت جدیدی بر عهدهام میگذارد. به سرعت برمیخیزم، مثل تیر حرکت میکنم؛ در انتهای معبر برمیگردم: چیزی تکان نخورده، چیزی روی نداده، سرخوردگی خود را در لفاف کلمات نهان میکنم.