اولین بار بود که اسم حمام را میشنیدیم. چیزی برای آماده شدن نداشتیم. حوله، لباس زیر، شامپو؛ خبری از اینها نبود. هر سه نفر سر پا ایستادیم و گفتیم: «آمادهایم.» لحظاتی بعد، عباس، که دو دستش فلج شده بود، نگاهی به من و هوشنگ کرد و گفت: «من که دست ندارم خودم را بشویم. پس نمیآیم.» گفتم: «عباس، من دلاک ماهری هستم. طوری تو را کیسه بکشم که به عمرت ندیده باشی. مگر من مردهام که تو حمام نیایی؟!»
عباس خجالت میکشید. ولی من با افتخار عباس را توالت میبردم و کارهای طهارت او را انجام میدادم. مدام میگفت: «خدا به من مرگ بدهد. شرمندهات هستم گرجی. تو را به خدا حلالم کن.» میگفتم: «عباس مرض و شرمنده! زهرمار و شرمنده! اینکه چیز بدی نیست. وظیفهام است.