بوسهل گفت: «از آن روز که امیر نوح را از چنگال مرگ نجات دادی، کینهٔ تو در دل بعضی از این درباریان جا گرفت؛ همانها که امیر از کاخ خود بیرونشان کرد. آنها بیکار ننشستند و هر جا رفتند، تخم نفاق پاشیدند و علیه تو حرفهای مفسدهانگیز زدند.»
بوعلی خندید و با کنایه گفت: «تا وقتی که مثل ضحاک مار بر دوشهایم نروییده است، از این حرفها نمیترسم!»