
saj
۶
برانژه: (به ژان) زندگی کردن یک چیز غیرعادی شده.
ژان: درست بهعکس، هیچی طبیعیتر از این نیست. دلیلش هم اینکه همهی مردم زندگی میکنند.
برانژه: مردهها خیلی بیشتر از زندهها هستند. تعدادشان هم روزبهروز زیادتر میشود. زندهها نادرند.
بهنام
۳
چیزهایی هست که به فکر آدم میرسد. حتی به فکر آدمهایی که فکر ندارند.
فاطمه
۱
برانژه: بفرمایید! بفرمایید! اگر همهی مقامات مسئول و همشهریهای ما، همهشان مثل تو فکر کنند تصمیم به هیچ عملی نمیگیرند.
دودار: نکند حالا میخواهی بروی و از خارجه کمک بطلبی؟ این قضیه هر چه باشد یک امر داخلی است. فقط هم مربوط میشود به مملکت خودمان.
برانژه: ولی من به همبستگی بینالمللی معتقدم...
فاطمه
۰
برانژه: و تازه از بیکاری هم مینالند! کاش دستکم پلکان را از سیمان بسازند.
دودار: نه. باز هم از چوب. منتها از چوب نو.
برانژه: امان از این مقررات اداری. اینهمه پول را دور میریزند اما وقتی یک خرج لازم پیش میآید مدعی میشوند که بودجه کافی نیست. موسیو پاپیون نباید راضی باشد. خیلی فکر پلکانش بود که سیمانی بشود حالا نظر او چیست؟
فاطمه
۰
برانژه: آشوبطلب، کرگدنها هستند. چون در اقلیتاند
دودار: فعلاً که هستند. راست است.
دیزی: ولی اقلیتی هستند بیشمار که دارند زیاد هم میشوند. پسرعموی من کرگدن شد و زنش. صرفنظر از شخصیتهای مهم، مثلاً اسقف «رتس»...
Darya
۰
برانژه: چطور میتوانم فکرش را نکنم؟ این پسری که آنقدر آدم بود، آنقدر از آدمیت دفاع میکرد! که باور میکرد که او هم؟ او؟ از... از ازل همدیگر را میشناختیم. هیچوقت گمان نمیکردم که اینجوری تحول پیدا کند. من از او مطمئنتر بودم تا از خودم!... که چنین بلایی سرم بیاورد. سر من!
Darya
۰
(رو به دیوار صحنه میکند، که کلههای کرگدن به آن است، و فریادکنان) در مقابل همهتان از خودم دفاع میکنم. در مقابل همهتان. من آخرین نفر آدمیزادم و تا آخر همینجور میمانم. من تسلیم نمیشوم.
