نگاهش کن. در همان لحظهای که حتی سرنوشتش نیز از او بیگانه است، در همان لحظهای که فرصت زندگی او در دست آدمهای خونسرد و بیعلاقهای نهاده شده است، ممکن است این دستها همچون دستهای من که روی رانهایم افتادهاند، همینطور سرجای خود بمانند و او بی این که چیزی بداند تا سپیده دم بزند دوباره زنده شود؛ اما ممکن هم هست که این دستها به طرف او پیش بروند و در اطراف قوزکهای پای او چنبرهای سختی بزنند و او برای همیشه در گوری خالی از خاطرات سرازیر شود.