کم کم احساس کرد دلش سیب میخواهد. جنگی در درونش شروع شد. میشنید «من مثلاً آمدهام نگذارم بچهها مال مردم را بخورند، حال خودم...» و توجیهی میشنید «من که هنوز به سن تکلیف نرسیدهام، حلال و حرام مال بزرگترهاست...»
دست آخر وسوسه سیب خوردن بر پندهای عقل پیروز شد و دل یک دله کرد تا به بچهها بپیوندد.
از پرچین بالا رفت اما هنوز به آن طرف نپریده بود که دید، مار بزرگی سروسینه را بالا داده و آماده حمله به اوست