رنگ از چهرۀ دن جورجو پریده بود. سخت خشمگین شد؛ دوید بهطرف میدان دهکده و شروع کرد به فریادزدن:
«شما قوم بیدینی هستید. اگر فکری چنین زشت و بدخواهانه به ذهنتان راه یافته، دلیل بر این است که شیطان توی جلدتان رفته. پسر ایماکولاتا ءموجودی است آفریدۀ خداوند و مقربتر از همۀ ما. آفریدۀ خداوند؛ میفهمید چه میگویم؟ اگر یک تار مو از سرش کم شود، برای ابد لعن و نفرین شدهاید! اسم خودتان را مسیحی گذاشتهاید، ولی حیوانهایی وحشی بیش نیستید!